نویسنده dLyn | 𓍯 ✎
نویسنده dLyn | 𓍯 ✎
ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²
چشمها بالاخره گره خوردند و رازی که سالها در تاریکی نگه داشته شده بود، زیر نور کمفروغ شمعدانها برملا شد. آلیس با دستانی لرزان ماسک را کاملاً پایین کشید. ملکه چند گام نزدیکتر آمد و با انگشتانی یخزده، چانه آلیس را بالا گرفت. باورکردنی نبود؛ هیچ تفاوتی وجود نداشت.
در همین لحظه، رئیس خدمتکاران با شتاب و نفسزنان وارد تالار شد. او که متوجه غیبت طولانی دخترش شده بود، با دیدن ملکه و صورتِ کاملاً برهنه آلیس، زانوهایش لرزید و روی زمین افتاد.
مادر آلیس روی زانوهایش تا قدمهای ملکه خزید. با اشک و التماسی تلخ، دامن مجلل ملکه را در دست گرفت: «عظمتالموجودین! رحم کنید... التماستون میکنم! اون فقط یه بچهست... هیچ گناهی نداره! من فقط یه مادر بودم که نمیخواستم تنها یادگار زندگیم رو از دست بدم! من خودمو تسلیم میکنم، من رو اعدام کنید اما با آلیس کاری نداشته باشید!»
صدای گریه مادر در فضای خاموش تالار میپیچید، اما چهره ملکه ناگهان از حالت بهت خارج شد. لبخندی باریک و مرموز، که بوی ناامیدی و تدبیر تازه میداد، روی لبهایش نشست.
ملکه دستش را بالا آورد تا مادر را ساکت کند. سپس خم شد، به چشمان پر از ترس آلیس خیره شد و با صدایی محکم و بیلرزش گفت: «بلند شو. هیچکس قرار نیست کشته بشه... نه امشب و نه فردا.»
او رو به مادرِ گریهکنان برگشت و ادامه داد: «الودی... پرنسس شما... امشب فوت کرد. مرگ او یعنی جنگ، یعنی نابودی تمام این سرزمین. اما تقدیر، امشب این دختر رو جلوی پای من گذاشت.»
آلیس با تعجب و وحشت به ملکه نگاه کرد. ملکه دست روی شانه آلیس گذاشت و گفت: «از این لحظه به بعد، تو دیگه آلیس خدمتکار نیستی. تو پرنسس الودی هستی. تو قرار نیست بمیری آلیس... تو قرار به کشور انگلیس بری و با شاهزاده اونها ازدواج کنی تا این پادشاهی رو نجات بدی.»
«دوباره!»
صدای محکم ملکه در اتاق تاریک و ایزولهشدهی بخش غربی قصر پیچید. کتاب سنگین جلدچرمی برای سومین بار از روی سر آلیس افتاد و با صدای مهیبی روی سنگهای مرمر کف اتاق فرود آمد.
آلیس نفسنفس میزد. پاهایش از تاول و ساعتها راه رفتن با کفشهای پاشنهدارِ تنگ میسوخت. خواست دستش را سمت کمر دردمندش ببرد که سیلیِ ملایم اما محکمِ خطکش چوبی ملکه روی شانهاش فرود آمد.
«یک پرنسس هرگز ضعفش رو در ظاهرش بروز نمیده!» ملکه خطکش را زیر چانه آلیس گذاشت و سر او را بالا کشید. «چشمها مستقیم به جلو، شانه ها عقب، چانه موازی با افق. گامهای کوتاه و بیصدا. تو نباید روی زمین راه بری آلیس، تو باید روی هوا شناور باشی. شاهزاده انگلیس کافیه کوچکترین لرزشی در قدمهات ببینه تا بفهمه تو یک دختر روستایی هستی که لباس پرنسسها رو پوشیده!»
ملکه کتاب را از روی زمین برداشت و دوباره روی سر آلیس گذاشت. آلیس لبانش را به هم فشرد، درد پاهایش را نادیده گرفت و با چشمان گشادشده به روبرو زل زد. یک گام... دو گام... دامن سنگین زربفت دور پاهایش میپیچید، اما این بار کتاب نیفتاد.
«حالا، فنجان چای.» ملکه پشت میز گرد اشرافی نشست و به فنجان چینیِ ظریف و پر از آبِ داغ اشاره کرد.
آلیس جلو رفت. دستش را دراز کرد تا فنجان را بردارد، اما لرزش خفیف انگشتانش باعث شد قاشق کوچک نقره به بدنه فنجان بخورد و صدای جیرینگ کوتاهی بدهد.
«متوقف شو!» ملکه با تحکم گفت. «این چه طرز دست گرفتن فنجانه؟ مثل اینه که داری سطل آب حمل میکنی! انگشت کوچک باید کمی زاویه داشته باشه، فشار دست صفر! در دربار انگلیس، صدای برخورد قاشق با فنجان یعنی بیادبی محض. انگلیسها برای کوچکترین آداب میز غذا نقشه میکشند تا اصالت میهمان رو بسنجند. دوباره امتحان کن.»
آلیس دستش را پس کشید. قطره عرقی از گیجگاهش روی گونهاش سرخورد. چشمانش را برای یک ثانیه بست، تصویر خدمتکار زجرکشیدهای که سطل آب میکشید را از ذهنش پاک کرد و سعی کرد تنها چهره سرد و باوقار پرنسس الودی را مجسم کند.
این بار انگشتانش مثل پر روی دسته فنجان نشستند. بدون کوچکترین صدایی، فنجان را بالا آورد، در فواصل دقیق به لبهایش نزدیک کرد و مکید، بدون اینکه حتی ذرهای از سرش رو به پایین خم شود.
ملکه نیمی از چهرهاش در سایه بود، اما برق رضایتی کمسو در چشمانش درخشید. «خوبه... »
آلیس فنجان را بیصدا روی نعلبکی گذاشت، پشتش را کاملاً صاف کرد.
ملکه لبخند تلخی زد؛ دختر خدمتکار داشت با سرعت باورنکردنی، تاج و تخت را به جلد خود میکشید.
شرط ها _ ۳۵ لایک _ ۳۵ کامنت _ ۱۰ بازنشر
ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²
چشمها بالاخره گره خوردند و رازی که سالها در تاریکی نگه داشته شده بود، زیر نور کمفروغ شمعدانها برملا شد. آلیس با دستانی لرزان ماسک را کاملاً پایین کشید. ملکه چند گام نزدیکتر آمد و با انگشتانی یخزده، چانه آلیس را بالا گرفت. باورکردنی نبود؛ هیچ تفاوتی وجود نداشت.
در همین لحظه، رئیس خدمتکاران با شتاب و نفسزنان وارد تالار شد. او که متوجه غیبت طولانی دخترش شده بود، با دیدن ملکه و صورتِ کاملاً برهنه آلیس، زانوهایش لرزید و روی زمین افتاد.
مادر آلیس روی زانوهایش تا قدمهای ملکه خزید. با اشک و التماسی تلخ، دامن مجلل ملکه را در دست گرفت: «عظمتالموجودین! رحم کنید... التماستون میکنم! اون فقط یه بچهست... هیچ گناهی نداره! من فقط یه مادر بودم که نمیخواستم تنها یادگار زندگیم رو از دست بدم! من خودمو تسلیم میکنم، من رو اعدام کنید اما با آلیس کاری نداشته باشید!»
صدای گریه مادر در فضای خاموش تالار میپیچید، اما چهره ملکه ناگهان از حالت بهت خارج شد. لبخندی باریک و مرموز، که بوی ناامیدی و تدبیر تازه میداد، روی لبهایش نشست.
ملکه دستش را بالا آورد تا مادر را ساکت کند. سپس خم شد، به چشمان پر از ترس آلیس خیره شد و با صدایی محکم و بیلرزش گفت: «بلند شو. هیچکس قرار نیست کشته بشه... نه امشب و نه فردا.»
او رو به مادرِ گریهکنان برگشت و ادامه داد: «الودی... پرنسس شما... امشب فوت کرد. مرگ او یعنی جنگ، یعنی نابودی تمام این سرزمین. اما تقدیر، امشب این دختر رو جلوی پای من گذاشت.»
آلیس با تعجب و وحشت به ملکه نگاه کرد. ملکه دست روی شانه آلیس گذاشت و گفت: «از این لحظه به بعد، تو دیگه آلیس خدمتکار نیستی. تو پرنسس الودی هستی. تو قرار نیست بمیری آلیس... تو قرار به کشور انگلیس بری و با شاهزاده اونها ازدواج کنی تا این پادشاهی رو نجات بدی.»
«دوباره!»
صدای محکم ملکه در اتاق تاریک و ایزولهشدهی بخش غربی قصر پیچید. کتاب سنگین جلدچرمی برای سومین بار از روی سر آلیس افتاد و با صدای مهیبی روی سنگهای مرمر کف اتاق فرود آمد.
آلیس نفسنفس میزد. پاهایش از تاول و ساعتها راه رفتن با کفشهای پاشنهدارِ تنگ میسوخت. خواست دستش را سمت کمر دردمندش ببرد که سیلیِ ملایم اما محکمِ خطکش چوبی ملکه روی شانهاش فرود آمد.
«یک پرنسس هرگز ضعفش رو در ظاهرش بروز نمیده!» ملکه خطکش را زیر چانه آلیس گذاشت و سر او را بالا کشید. «چشمها مستقیم به جلو، شانه ها عقب، چانه موازی با افق. گامهای کوتاه و بیصدا. تو نباید روی زمین راه بری آلیس، تو باید روی هوا شناور باشی. شاهزاده انگلیس کافیه کوچکترین لرزشی در قدمهات ببینه تا بفهمه تو یک دختر روستایی هستی که لباس پرنسسها رو پوشیده!»
ملکه کتاب را از روی زمین برداشت و دوباره روی سر آلیس گذاشت. آلیس لبانش را به هم فشرد، درد پاهایش را نادیده گرفت و با چشمان گشادشده به روبرو زل زد. یک گام... دو گام... دامن سنگین زربفت دور پاهایش میپیچید، اما این بار کتاب نیفتاد.
«حالا، فنجان چای.» ملکه پشت میز گرد اشرافی نشست و به فنجان چینیِ ظریف و پر از آبِ داغ اشاره کرد.
آلیس جلو رفت. دستش را دراز کرد تا فنجان را بردارد، اما لرزش خفیف انگشتانش باعث شد قاشق کوچک نقره به بدنه فنجان بخورد و صدای جیرینگ کوتاهی بدهد.
«متوقف شو!» ملکه با تحکم گفت. «این چه طرز دست گرفتن فنجانه؟ مثل اینه که داری سطل آب حمل میکنی! انگشت کوچک باید کمی زاویه داشته باشه، فشار دست صفر! در دربار انگلیس، صدای برخورد قاشق با فنجان یعنی بیادبی محض. انگلیسها برای کوچکترین آداب میز غذا نقشه میکشند تا اصالت میهمان رو بسنجند. دوباره امتحان کن.»
آلیس دستش را پس کشید. قطره عرقی از گیجگاهش روی گونهاش سرخورد. چشمانش را برای یک ثانیه بست، تصویر خدمتکار زجرکشیدهای که سطل آب میکشید را از ذهنش پاک کرد و سعی کرد تنها چهره سرد و باوقار پرنسس الودی را مجسم کند.
این بار انگشتانش مثل پر روی دسته فنجان نشستند. بدون کوچکترین صدایی، فنجان را بالا آورد، در فواصل دقیق به لبهایش نزدیک کرد و مکید، بدون اینکه حتی ذرهای از سرش رو به پایین خم شود.
ملکه نیمی از چهرهاش در سایه بود، اما برق رضایتی کمسو در چشمانش درخشید. «خوبه... »
آلیس فنجان را بیصدا روی نعلبکی گذاشت، پشتش را کاملاً صاف کرد.
ملکه لبخند تلخی زد؛ دختر خدمتکار داشت با سرعت باورنکردنی، تاج و تخت را به جلد خود میکشید.
شرط ها _ ۳۵ لایک _ ۳۵ کامنت _ ۱۰ بازنشر
- ۷۸۰
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط