#مافیای_عاشق
#مافیای_عاشق
p:۱۰
سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با فیک جدید..مرسی از حمایت های گلتون بوس به همتون...بزن بریم جیگرهام
.
.
.
از زبان روانی داستان:
صبح روز بعد ا.ت با صدای بشقاب هایی که داشت به اتاقش نزدیک میشد کم کم بیدار شد...یکی درو زد(بچه ها اون کس جولیا بود همون خدمتکاره گفته بودم)ا.ت با صدای خوابالو گفت:...بیا تو...جولیا اومد تو یه سینی صبحونه آورده بود برای ا.ت...جولیا:سلام ا.ت...من جولیام دستیار تهیونگ...برات صبحونه آوردم...ا.ت نگاهی به سینه صبحونه کرد...و با تردید گفت:سلام...ممنونم
جولیا متوجه نگرانی و از اینکه شاید ازش خوشش نیومده شد...جولیا:نترس ا.ت من مثل بقیه نیستم زور بگم...اگه بخوای کمکت میکنم..میدونم تو سرت چیا هست...ا.ت اولش تعجب کرد بعد بدون تردید گفت:فرار...جولیا:آره میدونم..ا.ت تعجب کرد:چی؟
جولیا صداشو پایین ترآورد:من کمکت میکنم کارت روجمعوجور کنی و بری..ولی گوش کن… تهیونگ احمق نیست.اگه بری، دنبالت میاد.
ا.ت با لجبازی گفت:بذار بیاد.من زندگیمو از یه آدم غریبه نمیگیرم...جولیا فقط گفت:پس قبلش یه چی بخور...فرار با معده خالی افتضاحه!
ا.ت سرشو به نشانه تعیید تکون داد و شروع کرد به صبحونه خوردن ولی ذهنش فقط یه جا بود..
در خروجی
موبایلش
یونا و سوهی که خبر ندارن کجاست
و تهیونگی که شک داره بیداره یا نه..
خونه هنوز نیمهساکت بود...ساعت حدود هشت صبح بود...ا.ت کفشهاشو یواش پوشید، بندشو گره زد، کیفشو برداشت....قلبش انقدر تند میزد که حس میکرد صداش توی سالن میپیچه...جولیا کنار کانتر
ایستاده بود...آروم گفت:درب پشتی به حیاط باز میشه...بعدش یه کوچهست… مستقیم برو، نپیچ....ا.ت لبخند کمرنگی زد و گفت:ممنون...ولی چرا داری کمکم میکنی؟جولیا نگاهش کرد، جدی اما مهربون:چون تو بدهکار هیچکدوم از ما نیستی.ولی بدون… اگه بگیری فرار کنی، دیگه بازی شروع میشه ا.ت لبخند کجی زد:بذار شروع شه:...در پشتی آروم باز شد.هوای صبح خنک بود...ا.ت بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه، دوید.
"چند دقیقه بعد"
کوچه خلوت ا.ت نفسنفس میزد،
گوشیشودرآورد.اول اسم یونا
سیگنال ضعیف.
بعد سوهی
هیچی...
ا.ت:هوففف لعنتی...همین لحظه، صدای موتور از دور اومد.ا.ت وحشتزده پیچید توی یه خیابون فرعی.
پاهاش میسوخت، ولی وایسادن معنی نداشت.
"داخل خونه همون لحظه"
تهیونگ کم کم بیدار شد و بعد چند دقیقه یه چیزی خورد...و اومد بیرون از اتاق خواب و از پله ها اومد پایین نگاهش اول خورد به در پشتی که نیمهباز بود.
بعد به جولیا...فهمید ا.ت فرار کرده:رفته؟
جولیا بدون دروغ گفت:آره...چند ثانیه سکوت.
جونگکوک که تازه وارد شده بود و فهمید ماجرا رو:میخوای دنبالش بریم؟...تهیونگ نفس عمیقی کشید...بعدخیلی خونسرد گفت:نه با زور
نامجون هم که اونجا بود گفت:پس چطوری؟
تهیونگ کتشو برداشت:با عقل...بعد زیر لب، جوری که فقط خودش بشنوه:میدونستم فرار میکنی…
"ویو ا.ت"
ا.ت پشت یه ایستگاه اتوبوس وایستادبود....دستهاش میلرزید...دلش میخواست گریه کنه، ولی نکرد.
یه پیام بالاخره رفت:یونا:کجایی؟ چرا زنگ زدی؟
ا.ت تایپ کرد:اگه اومدم مدرسه، برات تعریف میکنم. فقط دعا کن....اتوبوس از دور پیدا شد...ا.ت یه قدم جلو رفت...اما یه ماشین مشکی، آروم جلو ایستگاه ترمز کرد...(ادامه دارد...)
شرط ها:۵تا فالو(یعنی از ۲۱۰ بشه ۲۱۵)
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
p:۱۰
سلام قشنگ های من چطورین؟من برگشتم با فیک جدید..مرسی از حمایت های گلتون بوس به همتون...بزن بریم جیگرهام
.
.
.
از زبان روانی داستان:
صبح روز بعد ا.ت با صدای بشقاب هایی که داشت به اتاقش نزدیک میشد کم کم بیدار شد...یکی درو زد(بچه ها اون کس جولیا بود همون خدمتکاره گفته بودم)ا.ت با صدای خوابالو گفت:...بیا تو...جولیا اومد تو یه سینی صبحونه آورده بود برای ا.ت...جولیا:سلام ا.ت...من جولیام دستیار تهیونگ...برات صبحونه آوردم...ا.ت نگاهی به سینه صبحونه کرد...و با تردید گفت:سلام...ممنونم
جولیا متوجه نگرانی و از اینکه شاید ازش خوشش نیومده شد...جولیا:نترس ا.ت من مثل بقیه نیستم زور بگم...اگه بخوای کمکت میکنم..میدونم تو سرت چیا هست...ا.ت اولش تعجب کرد بعد بدون تردید گفت:فرار...جولیا:آره میدونم..ا.ت تعجب کرد:چی؟
جولیا صداشو پایین ترآورد:من کمکت میکنم کارت روجمعوجور کنی و بری..ولی گوش کن… تهیونگ احمق نیست.اگه بری، دنبالت میاد.
ا.ت با لجبازی گفت:بذار بیاد.من زندگیمو از یه آدم غریبه نمیگیرم...جولیا فقط گفت:پس قبلش یه چی بخور...فرار با معده خالی افتضاحه!
ا.ت سرشو به نشانه تعیید تکون داد و شروع کرد به صبحونه خوردن ولی ذهنش فقط یه جا بود..
در خروجی
موبایلش
یونا و سوهی که خبر ندارن کجاست
و تهیونگی که شک داره بیداره یا نه..
خونه هنوز نیمهساکت بود...ساعت حدود هشت صبح بود...ا.ت کفشهاشو یواش پوشید، بندشو گره زد، کیفشو برداشت....قلبش انقدر تند میزد که حس میکرد صداش توی سالن میپیچه...جولیا کنار کانتر
ایستاده بود...آروم گفت:درب پشتی به حیاط باز میشه...بعدش یه کوچهست… مستقیم برو، نپیچ....ا.ت لبخند کمرنگی زد و گفت:ممنون...ولی چرا داری کمکم میکنی؟جولیا نگاهش کرد، جدی اما مهربون:چون تو بدهکار هیچکدوم از ما نیستی.ولی بدون… اگه بگیری فرار کنی، دیگه بازی شروع میشه ا.ت لبخند کجی زد:بذار شروع شه:...در پشتی آروم باز شد.هوای صبح خنک بود...ا.ت بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه، دوید.
"چند دقیقه بعد"
کوچه خلوت ا.ت نفسنفس میزد،
گوشیشودرآورد.اول اسم یونا
سیگنال ضعیف.
بعد سوهی
هیچی...
ا.ت:هوففف لعنتی...همین لحظه، صدای موتور از دور اومد.ا.ت وحشتزده پیچید توی یه خیابون فرعی.
پاهاش میسوخت، ولی وایسادن معنی نداشت.
"داخل خونه همون لحظه"
تهیونگ کم کم بیدار شد و بعد چند دقیقه یه چیزی خورد...و اومد بیرون از اتاق خواب و از پله ها اومد پایین نگاهش اول خورد به در پشتی که نیمهباز بود.
بعد به جولیا...فهمید ا.ت فرار کرده:رفته؟
جولیا بدون دروغ گفت:آره...چند ثانیه سکوت.
جونگکوک که تازه وارد شده بود و فهمید ماجرا رو:میخوای دنبالش بریم؟...تهیونگ نفس عمیقی کشید...بعدخیلی خونسرد گفت:نه با زور
نامجون هم که اونجا بود گفت:پس چطوری؟
تهیونگ کتشو برداشت:با عقل...بعد زیر لب، جوری که فقط خودش بشنوه:میدونستم فرار میکنی…
"ویو ا.ت"
ا.ت پشت یه ایستگاه اتوبوس وایستادبود....دستهاش میلرزید...دلش میخواست گریه کنه، ولی نکرد.
یه پیام بالاخره رفت:یونا:کجایی؟ چرا زنگ زدی؟
ا.ت تایپ کرد:اگه اومدم مدرسه، برات تعریف میکنم. فقط دعا کن....اتوبوس از دور پیدا شد...ا.ت یه قدم جلو رفت...اما یه ماشین مشکی، آروم جلو ایستگاه ترمز کرد...(ادامه دارد...)
شرط ها:۵تا فالو(یعنی از ۲۱۰ بشه ۲۱۵)
نویسنده:melisa
໒꒰ྀི ˶• ༝ •˶ ྀི১
- ۱۱۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط