بعد از امشبجفتمون فراموشش منم
"بعد از امشب،جفتمون فراموشش ميكنيم!"
اتمامِ جمله اش،مصادف شد با بوسيدنِ لبهاىِ دختر.
دستش رو كه روىِ رونِ جویى قرار داشت رو،بالاتر و سمتِ دكمه بوليزش برد.
همونطور كه مشغولِ بوسيدنش بود،دكمه هاش رو دونه به دونه باز و درنهايت،اون تكه پارچه اضافه رو؛كفِ زمان انداخت.
دستى كه پشتِ كمرِ دختر قرار داشت،كمى به سمتِ بالا حركت كرد و بعد،انگشتهاش قفلِ سوتينِ دختر رو لمس و خواست بازش كنه كه،هردو دستِ جویی فشارى به شونه هاىِ مرد وارد كرد و اون رو كمى از خودش فاصله داد.
درحالى كه هردو،بخاطر اون بوسه نفس نفس ميزدن،بهم خيره شده بودن.
"اينكه دارن نگاهمون ميكنن رو..اصلا دوست ندارم!"
"اين بخشِ جذابشه!"
دخترِ كوچكتر،اخمِ محوى بينِ ابروهاش نشست:
"هى!نكنه از اين كينكهاىِ عجيب و غريب دارى كه دوست دارن موقع انجام دادنش،بقيه نگاهشون كنن؟"
جیمین نيشخندى زد،از حواس پرتىِ دختر استفاده و قفلِ سوتينش رو باز و به سرعت از تنش خارج كرد و كفِ زمين انداخت.
درحالى كه صورت هاشون در نزديكترين حالت باهم قرار داشت،هومى كشيد و گفت:
"به هرحال قراره نگاهمون كنن و،حسرتِ داشتن و به زير كشيدنت رو بخورن،لاو!"
اتمامِ جمله اش،مصادف شد با بوسيدنِ لبهاىِ دختر.
دستش رو كه روىِ رونِ جویى قرار داشت رو،بالاتر و سمتِ دكمه بوليزش برد.
همونطور كه مشغولِ بوسيدنش بود،دكمه هاش رو دونه به دونه باز و درنهايت،اون تكه پارچه اضافه رو؛كفِ زمان انداخت.
دستى كه پشتِ كمرِ دختر قرار داشت،كمى به سمتِ بالا حركت كرد و بعد،انگشتهاش قفلِ سوتينِ دختر رو لمس و خواست بازش كنه كه،هردو دستِ جویی فشارى به شونه هاىِ مرد وارد كرد و اون رو كمى از خودش فاصله داد.
درحالى كه هردو،بخاطر اون بوسه نفس نفس ميزدن،بهم خيره شده بودن.
"اينكه دارن نگاهمون ميكنن رو..اصلا دوست ندارم!"
"اين بخشِ جذابشه!"
دخترِ كوچكتر،اخمِ محوى بينِ ابروهاش نشست:
"هى!نكنه از اين كينكهاىِ عجيب و غريب دارى كه دوست دارن موقع انجام دادنش،بقيه نگاهشون كنن؟"
جیمین نيشخندى زد،از حواس پرتىِ دختر استفاده و قفلِ سوتينش رو باز و به سرعت از تنش خارج كرد و كفِ زمين انداخت.
درحالى كه صورت هاشون در نزديكترين حالت باهم قرار داشت،هومى كشيد و گفت:
"به هرحال قراره نگاهمون كنن و،حسرتِ داشتن و به زير كشيدنت رو بخورن،لاو!"
- ۶.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط