کمیل خیلی سربه سرم میذاشت... هر وقت می خواست از ماموریتش
کمیل خیلی سربه سرم میذاشت... هر وقت می خواست از ماموریتش بیاد مرخصی بهم نمیگفت و منو شوکه می کرد...
یادمه یه روز که محل کارش تهران بود داشتیم پشت تلفن با هم حرف می زدیم من شروع کردم به گله کردن که دلم خیلی برات تنگ شده وای کاش بودی ... بغض کردم ... کمیل هیچی نگفت و فقط گفت شرمنده ام ... شد فردا غروب و زنگ زد بهم و داشتیم حرف می زدیم ... بعد کلی حرف زدن کمیل بهم گفت مریم جان راستی تا 10 بشمار! گفتم چرا؟ گفت تو بشمار... منم شمردم و تا به 10 رسیدم آیفون خونمون زنگ خورد... شک کردم و به کمیل گفتم یه لحظه گوشی و رفتم در رو باز کردم و یهو با کمال تعجب کمیل رو دیدم...!!!
یهو تا در باز شد گفت سلام...سلام...سلاااااام..... من اومدم...
زدم زیر خنده و گفتم چرا بهم چیزی نگفتی ؟ چرا نگفتی داری میای؟ کی از تهران را افتادی؟ کی رسیدی؟
گفت همینجوریش خوبه دیگه شوکه ت کنم و خوشحالت کنم!!
دستش یه ظرف آش رشته بود... گفت خیلی دوست داشتی واست گرفتم ...
✨ به نقل از همسر شهید کمیل صفری تبار ✨
یادمه یه روز که محل کارش تهران بود داشتیم پشت تلفن با هم حرف می زدیم من شروع کردم به گله کردن که دلم خیلی برات تنگ شده وای کاش بودی ... بغض کردم ... کمیل هیچی نگفت و فقط گفت شرمنده ام ... شد فردا غروب و زنگ زد بهم و داشتیم حرف می زدیم ... بعد کلی حرف زدن کمیل بهم گفت مریم جان راستی تا 10 بشمار! گفتم چرا؟ گفت تو بشمار... منم شمردم و تا به 10 رسیدم آیفون خونمون زنگ خورد... شک کردم و به کمیل گفتم یه لحظه گوشی و رفتم در رو باز کردم و یهو با کمال تعجب کمیل رو دیدم...!!!
یهو تا در باز شد گفت سلام...سلام...سلاااااام..... من اومدم...
زدم زیر خنده و گفتم چرا بهم چیزی نگفتی ؟ چرا نگفتی داری میای؟ کی از تهران را افتادی؟ کی رسیدی؟
گفت همینجوریش خوبه دیگه شوکه ت کنم و خوشحالت کنم!!
دستش یه ظرف آش رشته بود... گفت خیلی دوست داشتی واست گرفتم ...
✨ به نقل از همسر شهید کمیل صفری تبار ✨
- ۲.۸k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط