{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
ادامه ی پارت ۲۱
تهیونگ لبخند زد و قدمی جلو اومد:« ماهم از اشنایی با شما خوشبختیم، مگه نه، جونگکوک؟»
جونگکوک لبخندی زد و کنار تهیونگ ایستاد:« بله، همینطوره. »
اقای مین لبخندی زد:« خب، بیاید شروع کنیم. »
تهیونگ و جونگکوک هم زمان سر تکون دادن و به آقای مین فضایی برای توضیح فیگورشون دادن.
اقای مین به لبخند زدن ادامه داد و با صبر و حوصله شروع کرد:« خب، آقای کیم. می‌خوام روی این مبل چرم زرشکی رنگ بشینید. »
تهیونگ جلو رفت و روی مبل زرشکی رنگ نشست. اقای مین جلو اومد و حالت رو توضیح داد:« بله، می‌خوام به دسته ی مبل تکیه بدید و بین پاهاتون فاصله بدید. اره، همینطوری. »
بعد به جای خودش برگشت و دوربین رو تنظیم کرد:« صورتتون به این طرف لطفا، آقای کیم. »
بعد نگاهش رو به جونگکوک داد:« و شما، لطفاً روی مبل بشینید و فضای بین پاهای کیم رو پر کنید. »
جونگکوک تعجب کرد. حداقل صدای نفس نفس های نامنظمش که اینطور میگفت. اما همین کار رو کرد. سمت مبل رفت نشست و خودش رو سمت فضای خالی پاهای تهیونگ کشید:« اینطوری؟»
آقای مین جلو اومد و نگاهی انداخت:« تقریبا. لطفاً یک پاتون رو جمع کنید و پای دیگتون رو به سمت بیرون مبل باز کنید. اره، همینطوری. »


خب خب، خماری سلام👈🏻👉🏻
شرایط:
۱۱۰ لایک ۱۰۰ کامنت (لطفاً نظرتونو بگیددد.) ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۳۲)

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p14تهیونگ زیر لب هومی گفت. چشم هاش...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p15با شنیدن اون صدا تمام نظم ظاهری ا...

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p21تهیونگ دست به سینه ایستاد و نگاهی...

@novel_bts فالو نشه؟

𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌p23 جونگکوک طوری که انگار قصد داشت ...

𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡p27تهیونگ نیشخندی زد. با ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط