𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
p29
تهیونگ نفس عمیقی کشید. اجازه داد جونگکوک سمت مبل بِکِشَدِش چون بدنش برای این کار زیادی خسته بود. احساس درد اشنایی توی عضلاتش میپیچید.
جونگکوک به آقای مین لبخندی زد:« من واقعا معذرت میخوام آقای مین. ما فقط.. فقط دیشب توی خونه با هم بحث کردیم. سر همین یکم اعصابش خرده وگرنه واقعا منظوری نداره. »
آقای مین لبخند معروفش رو زد:« اوه، اشکال نداره. من و همسرم هم گاهی وقت ها بحث میکنیم. سعی کنید حلش کنید. »
جونگکوک تهیونگ رو روی مبل انداخت. خم شد و دم گوشش زمزمه کرد:« این نقش کاملا مناسب خودته، تهیونی. هرچقدر بهتر انجامش بدی سریعتر تموم میشه؛ اینو یادت نره. »
تهیونگ بی توجه به حرف جونگکوک خودش رو کمی بالا کشید.
جونگکوک بالا سر تهیونگ رفت و به چشم هاش که ردی از خستگی داشتن خیره شد.
آقای مین دوربین رو تنظیم کرد. از اونجایی که حالت همون بود نور رو تغییر نداده بود.
صدای اشنای شاتر دوربین دوباره فضا رو تسخیر کرد.
بعد از اینکه آقای مین چند عکس انداخت، تهیونگ با خستگیِ تمام نیشخندی زد و زمزمه کرد:« اگر قراره نقش باتم رو بازی کنم، یه باتم قدرتمند میشم. »
بعد دست جونگکوک رو گرفت و با این حرکت سعی کرد قدرت رو پس بگیره. جونگکوک نیشخند متقابلی زد.
گوشه ی لب آقای مین بالا رفت:« چه ایده ی خوبی، کیم. »
جونگکوک بی توجه به حرف آقای مین، آهسته گفت:« فرق تاپِ قوی با باتم قوی فرق زمین تا آسمونه، کیم. حتی اگر آقای مین انتخاب کرده باشه، الان تو باتمی. پس بچرخ تا بچرخیم. »
حالا دستش رو دور دست تهیونگ که دور مچ دست جونگکوک حلقه شده بود گذاشته بود.
آقای مین خنده ای کرد:« خودشه! »
با تمام سرعت انگشتش رو روی دکمه ها فشار میداد و عکس میگرفت.
حالا عطر مردونه و تلخ جونگکوک با عطر ناواضح و رایحه ی بارون تهیونگ مخلوط شده بود.
اقای مین دستش رو از روی دوربین کشید. انگار که بمبی رو درحال انفجار خنثی کنی.
« برای امروز کارِتون عالی بود! چندتا از عکس هارو انتخاب میکنیم و نهایتا تا فردا پستش میکنیم. حمایتش کنید، فایتینگ! »
سکوت ناگهانی ای استادیو رو پر کرده بود. تهیونگ با حرص دستش رو به سینه ی جونگکوک زد و به عقب هلش داد:« برو کنار. » و با سرعت پاشد.
جونگکوک نیشخند کم رنگی زد.
گذاشت تهیونگ کمی دور بشه و بعد به سمت اتاقک های رختکن رفت.
تهیونگ با سرعت داخل اتاقک رختکن رفت. کت و شلوار بالنی مشکی رنگش رو در آورد. به لباس های گشادی که از جونگکوک قرض گرفته بود خیره شد. واقعا باید اونا رو میپوشید؟
p29
تهیونگ نفس عمیقی کشید. اجازه داد جونگکوک سمت مبل بِکِشَدِش چون بدنش برای این کار زیادی خسته بود. احساس درد اشنایی توی عضلاتش میپیچید.
جونگکوک به آقای مین لبخندی زد:« من واقعا معذرت میخوام آقای مین. ما فقط.. فقط دیشب توی خونه با هم بحث کردیم. سر همین یکم اعصابش خرده وگرنه واقعا منظوری نداره. »
آقای مین لبخند معروفش رو زد:« اوه، اشکال نداره. من و همسرم هم گاهی وقت ها بحث میکنیم. سعی کنید حلش کنید. »
جونگکوک تهیونگ رو روی مبل انداخت. خم شد و دم گوشش زمزمه کرد:« این نقش کاملا مناسب خودته، تهیونی. هرچقدر بهتر انجامش بدی سریعتر تموم میشه؛ اینو یادت نره. »
تهیونگ بی توجه به حرف جونگکوک خودش رو کمی بالا کشید.
جونگکوک بالا سر تهیونگ رفت و به چشم هاش که ردی از خستگی داشتن خیره شد.
آقای مین دوربین رو تنظیم کرد. از اونجایی که حالت همون بود نور رو تغییر نداده بود.
صدای اشنای شاتر دوربین دوباره فضا رو تسخیر کرد.
بعد از اینکه آقای مین چند عکس انداخت، تهیونگ با خستگیِ تمام نیشخندی زد و زمزمه کرد:« اگر قراره نقش باتم رو بازی کنم، یه باتم قدرتمند میشم. »
بعد دست جونگکوک رو گرفت و با این حرکت سعی کرد قدرت رو پس بگیره. جونگکوک نیشخند متقابلی زد.
گوشه ی لب آقای مین بالا رفت:« چه ایده ی خوبی، کیم. »
جونگکوک بی توجه به حرف آقای مین، آهسته گفت:« فرق تاپِ قوی با باتم قوی فرق زمین تا آسمونه، کیم. حتی اگر آقای مین انتخاب کرده باشه، الان تو باتمی. پس بچرخ تا بچرخیم. »
حالا دستش رو دور دست تهیونگ که دور مچ دست جونگکوک حلقه شده بود گذاشته بود.
آقای مین خنده ای کرد:« خودشه! »
با تمام سرعت انگشتش رو روی دکمه ها فشار میداد و عکس میگرفت.
حالا عطر مردونه و تلخ جونگکوک با عطر ناواضح و رایحه ی بارون تهیونگ مخلوط شده بود.
اقای مین دستش رو از روی دوربین کشید. انگار که بمبی رو درحال انفجار خنثی کنی.
« برای امروز کارِتون عالی بود! چندتا از عکس هارو انتخاب میکنیم و نهایتا تا فردا پستش میکنیم. حمایتش کنید، فایتینگ! »
سکوت ناگهانی ای استادیو رو پر کرده بود. تهیونگ با حرص دستش رو به سینه ی جونگکوک زد و به عقب هلش داد:« برو کنار. » و با سرعت پاشد.
جونگکوک نیشخند کم رنگی زد.
گذاشت تهیونگ کمی دور بشه و بعد به سمت اتاقک های رختکن رفت.
تهیونگ با سرعت داخل اتاقک رختکن رفت. کت و شلوار بالنی مشکی رنگش رو در آورد. به لباس های گشادی که از جونگکوک قرض گرفته بود خیره شد. واقعا باید اونا رو میپوشید؟
- ۱.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط