Part ⁴⁵
Part ⁴⁵
+ اره و خب وقتی درخواستم رو رد کردی بهم گفتن تمام وسایلی که یادآور منه رو آتیش زدی!
- چی؟ کی همچین زری زده؟
+ همه میگفتن
- همه غلط کردن... تو هم این مزخرفات رو باور کردی؟
+ خب اره
- نه خیر سرکار خانم ! همه اونا رو نگه داشتم و خب این طرح هم کامل کردم...
+ بیارش ببینمشششش تروخداااااا
- شب میپوشیمشون مشخص میشه
+ خیلی بدی یونگی بد *قیافه گربه شریک
- هوی قیافه ات رو اونجوری نکن
+ چرا؟
- نزدیکش شدم و دم گوشش گفتم « اون موقع ممکنه یونگی درون رو بیدار کنی و این به نفعت نیست *بوسیدن لاله گوشش
+ *لبخند ملیح... بله بله
- خوبه... حالا برو هر کاری دلت خواست انجام بده تا شب
+ هر کاری؟
- جز سوار کاری
+ -_- سر لج تو هم که شده میرم سوار کاری
& برات خوب نیست... میفتی چلاق میشی
+ *درحالی که داره از اتاق خارج میشه... میرم لباس سوار کاریمو بپوشم
ـ بورام باور کن از اسب بیفتی خودم با کامیون از روت رد میشم
$ برگام هیونگ چرا اینقدر خشن؟ آدم با....
+ *در حال تیز کردن چاقوی میوه خوری
$ آدم با عشقش هر جور دلش بخواد صحبت میکنه
§ *در حال جر خوردن
∆ *خنده... خیلی خب بسه... بیاین مهمون های حاضر توی مراسم امشب رو برسی کنیم
+ کلاه سوار کاریمو روی سرم محکم کردم و افسار آسب رو از آجوما گرفتم....
آجوما « قربونت برم بیفتی زمین آقا بدتر عصبی میشه ها!! حرف گوش کن دختر
+ *خنده... ته تهش دوباره خودم رو به غش و ضعف میزنم آروم میشن... خب فعلا... سوار اسب سفید خوشگلم شدم و اسب راه اوفتاد
ـ یک ساعتی میشد که بی حوصله به لبتاب نامجون زل زده بودم و اون هی مهمون ها رو معرفی میکرد... به این نتیجه رسیده بود این مهمونی یه مهمونی عادی نیست و خیلی نگران به نظر میرسید... آهی کشیدم و گفتم « من میرم آشپزخونه آب بخورم
& میخواهی بگم برات بیارن؟
- نه میخوام یه کم قدم بزنم
& خیلی خب باشه یه سری هم به بورام بزن
- باشه
+ گاهی اوقات وقتی جوگیر میشدم سرعت سوار کاری رو بیشتر میکردم و کنترل برفی برام سخت میشد و همیشه خدا با زمین یکی میشدم.... با خودم گفتم بعد از این همه سال دیگه از پسش بر میام برای همین افسارش رو محکم کشیدم و به محظ اینکه سرعتش بیشتر شد چشمام رو با ترس بستم و گفتم « آجوما اااااا کمککککککک نمیتونم کنترلش کنم
~آجومای بیچاره دست پاچه چند باری با ستون سالن یکی شد و بعد رفت تا کمک بیاره.. بورام محکم اسب رو گرفته بود و به غلط کردن اوفتاده بود... با شنیدن صدای حرکت اسب دیگه ای نور امیدی توی دلش روشن شد....
+ اره و خب وقتی درخواستم رو رد کردی بهم گفتن تمام وسایلی که یادآور منه رو آتیش زدی!
- چی؟ کی همچین زری زده؟
+ همه میگفتن
- همه غلط کردن... تو هم این مزخرفات رو باور کردی؟
+ خب اره
- نه خیر سرکار خانم ! همه اونا رو نگه داشتم و خب این طرح هم کامل کردم...
+ بیارش ببینمشششش تروخداااااا
- شب میپوشیمشون مشخص میشه
+ خیلی بدی یونگی بد *قیافه گربه شریک
- هوی قیافه ات رو اونجوری نکن
+ چرا؟
- نزدیکش شدم و دم گوشش گفتم « اون موقع ممکنه یونگی درون رو بیدار کنی و این به نفعت نیست *بوسیدن لاله گوشش
+ *لبخند ملیح... بله بله
- خوبه... حالا برو هر کاری دلت خواست انجام بده تا شب
+ هر کاری؟
- جز سوار کاری
+ -_- سر لج تو هم که شده میرم سوار کاری
& برات خوب نیست... میفتی چلاق میشی
+ *درحالی که داره از اتاق خارج میشه... میرم لباس سوار کاریمو بپوشم
ـ بورام باور کن از اسب بیفتی خودم با کامیون از روت رد میشم
$ برگام هیونگ چرا اینقدر خشن؟ آدم با....
+ *در حال تیز کردن چاقوی میوه خوری
$ آدم با عشقش هر جور دلش بخواد صحبت میکنه
§ *در حال جر خوردن
∆ *خنده... خیلی خب بسه... بیاین مهمون های حاضر توی مراسم امشب رو برسی کنیم
+ کلاه سوار کاریمو روی سرم محکم کردم و افسار آسب رو از آجوما گرفتم....
آجوما « قربونت برم بیفتی زمین آقا بدتر عصبی میشه ها!! حرف گوش کن دختر
+ *خنده... ته تهش دوباره خودم رو به غش و ضعف میزنم آروم میشن... خب فعلا... سوار اسب سفید خوشگلم شدم و اسب راه اوفتاد
ـ یک ساعتی میشد که بی حوصله به لبتاب نامجون زل زده بودم و اون هی مهمون ها رو معرفی میکرد... به این نتیجه رسیده بود این مهمونی یه مهمونی عادی نیست و خیلی نگران به نظر میرسید... آهی کشیدم و گفتم « من میرم آشپزخونه آب بخورم
& میخواهی بگم برات بیارن؟
- نه میخوام یه کم قدم بزنم
& خیلی خب باشه یه سری هم به بورام بزن
- باشه
+ گاهی اوقات وقتی جوگیر میشدم سرعت سوار کاری رو بیشتر میکردم و کنترل برفی برام سخت میشد و همیشه خدا با زمین یکی میشدم.... با خودم گفتم بعد از این همه سال دیگه از پسش بر میام برای همین افسارش رو محکم کشیدم و به محظ اینکه سرعتش بیشتر شد چشمام رو با ترس بستم و گفتم « آجوما اااااا کمککککککک نمیتونم کنترلش کنم
~آجومای بیچاره دست پاچه چند باری با ستون سالن یکی شد و بعد رفت تا کمک بیاره.. بورام محکم اسب رو گرفته بود و به غلط کردن اوفتاده بود... با شنیدن صدای حرکت اسب دیگه ای نور امیدی توی دلش روشن شد....
- ۳۲۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط