{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از وقتی که با شاپور آشنا شده بودم روی زمین سفت و زیر بارو

از وقتی که با شاپور آشنا شده بودم روی زمین سفت و زیر بارون خوابیدن و گرسنگی برام یه چیز عادی به نظر میرسید.
برای همین اون شب رو با خیال راحت توی نمازخونه خوابیدم.

صبح یه کیک و چایی توی همون نمازخونه خوردم و به کمک مسافرا فهمیدم که داروخونه نزدیک به ترمینال کجاست و چجوری میتونم برم برغان.

قرص رو که خوردم راه افتادم به طرف ایستگاه اتوبوس.
خودم رو به تاکسی ها رسوندم و سوار شدم.
تمام مدت لبخند از روی لبام پاک نمیشد.
شاپور حتما تا اون لحظه از عصبانیت منفجر شده و تمام آدماش رو توبیخ میکرد.

قیافه ش دیدنی میشد،حیف که اونجا نبودم تا ببینم.
نزدیک ظهر بود که بالاخره به روستا رسیدم.
میدونستم خونه خاله کجاست.
بدون اینکه از کسی بپرسم راهی شدم.

اونجا میتونستم یه زندگی جدید برای خودم بسازم.
یجور عجیبی حالم خوب بود و دلشوره نداشتم.

اما یهو ورق برگشت و فهمیدم زیادی خوش خیال بودم.
از پیچ گذشتم و وارد کوچه که شدم هیولا رو درست روبروم دیدم.
جلوی در خونه خاله به ماشین شاسی بلندش تکیه داده و عینک دودی به چشماش زده بود.

در حالیکه دستاش رو روی سینه ش گره زده بود نیشخندی زد و گفت:
-دیر کردی ماهی قرمز
زودتر منتظرت بودم!شاپور اونجا بود.
درست جلوی خونه خاله.
تنم با دیدنش شل شد و دستم رو به دیوار گرفتم تا پس نیفتم.
اون پوزخند گوشه لبش دیوونه کننده و ترسناک بود.

اینبار جانان رو میکشت و دفن میکرد.اون پوزخند گوشه لبش این رو می‌گفت.
مغزم دستور میداد فرار کنم،پاهامم اجرا میکرد.
من از اون مرد میترسیدم چون میدونستم چه کارایی از دستش برمیاد.

یه قدم به عقب برداشتم و شاپور بی حوصله سرش رو تکون داد.
تکیه ش رو از ماشین گرفت و همونطور که به آرومی به طرفم قدم بر میداشت گفت:
-کجا میخوای بری اخه؟
جایی رو داری بتونی از دستم فرار کنی؟

آب دهنم رو قورت داد:
-جلو نیا...

دوباره یه قدم به عقب برداشتم و اون نیشخند زد:
-من جای تو بودم میومدم و التماس میکردم ببخشمت شاید تنبیهت کمتر شد

دوباره عقب رفتم و با بغضی که داشت خفه م میکرد لب زدم:
-تو رو خدا...نیا جلو...
چجوری...پیدام کردی؟

اما شاپور با قدمای کوتاه و در حالیکه دستاش رو توی جیب شلوارش فرو کرده بود به طرفم می‌اومد:
-بازی باهات چسبید
مخصوصا تو ایستگاه اتوبوس
همونجایی که دست پیرزن بیچاره رو گرفتی و کمک کردی بره بالا
-از...از همون اول میدونستی !دلم می‌خواست همونجا بشینم و گریه کنم.
از شب قبل اونقدر استرس ریخته بود به جونم که حالا تحمل حرفاش رو نداشتم.
اون لعنتی از اول میدونست.

شبیه یه شکارچی که با دوربین شکارش رو دنبال میکنه توی تاریکی نشست و تلاشم برای فرار رو تماشا کرد.
در حالیکه از همون لحظه اول می‌تونست شکارم کنه.
اما گذاشت فرار کنم.
احساس زرنگی بهم غرور کاذب بده و وقتی به مقصد رسیدم خودش رو نشون داد.
اونجوری بفم‌فهموند چقدر ضعیف و احمقم.

بجای گریه باید بازم فرار میکردم.
اگه برمیگشتم معلوم نبود اینبار چه بلایی سرم میاره.

عقب گرد کردم و تا سر کوچه دوییدم اما پیچ کوچه رو رد نکرده صادق مثل یه دیوار محکم جلوم ظاهر شد و با درد وحشتناکی روی زمین افتادم.

شاپور با تاسف سری تکون داد و گفت:
-این احمق و بندازید تو صندوق عقب حوصله مو داره سر میبره

روی زمین عقب عقب رفتم و گفتم:
-به من دست نزنید والا جیغ میکشم مردم بریزن بیرون

شاپور که حالا بهم رسیده بود خم شد و با لحنی که به جونم ترس تزریق میکرد گفت:
-جیغ بزن ببینم‌ کی ضرر میکنه

و بعد توی جاش صاف وایساد و سیگارش رو از توی جیب کتش در آورد:
-مثل یه گوسفند بندازیدش تو صندوق عقب
ولی قبلش دست و پاهاش رو ببندیداز ترس چیزی نمونده بود خودم رو خیس کنم.هر بار که تا اون حد میترسیدم نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.
صادق که با طناب پشت سرم نشست تقلا کردم و گفتم:
-صادق ...تو رو خدا
تو کمکم کن
این دفعه من و میکشه
-اگه اینقدر میترسیدی فرار نمی‌کردی
میدونی دیشب به خاطر تو یه موقعیت مهم و از دست داد؟

دستام رو پشت کمرم بست و تو یه حرکت بلندم کرد،وقتی توی صندوق عقب انداختم یه چیز پارچه ای زیر سرم گذاشت و گفت:
-سعی کن زیاد تکون نخوری
مخصوصا به دست اندازا که می‌رسیم
-صادق...تو رو خدا
-از دست من کاری بر نمیاد

-صادق کجا موندی؟
بجنب دیر شد

صادق سری تکون داد و با دستور شاپور در صندوق عقب رو بست.چند لحظه بعد ماشین روشن شد و حرکت کرد.
جاده های روستا پر از دست انداز و چاله و چوله بود و با دستای بسته نمیتونستم از خودم محافظت کنم.

هر بار که سرم به سقف میخورد از درد صدای هق هقم توی صندوق می‌پیچید.
البته که اون درد در برابر بلایی که قرار بود سرم بیاره هیچ بود.
صادق هم با نامردی تند میروند.

نمیدونم چقدر گذشته بود که بالاخره ماشین وایساد و اینبار خود شاپور در صندوق رو باز کرد.
دیدگاه ها (۲۴)

توی صندلی فلزی ترمینال کز کرده بودم و کم کم داشت خوابم می‌بر...

تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن،اگه گیر می‌افتادم شاپور بجا...

انگار جلوی چشماش رو خون گرفته بود که اونجوری میزد،دستام انگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط