تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدناگه گیر میافتادم شاپور
تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن،اگه گیر میافتادم شاپور بجای آدماش پوست من رو میکند.
تا سکته راهی نداشتم.
به مانتوم چنگ زدم و دنبال یه راه فرار میگشتم که اتوبوس شهری جلوی ایستگاه وایساد.
فورا توی مغزم جرقه زد ،فعلا باید دور میشدم تا بعد یه فکری میکردم.
پیرزنی کهکنارم نشسته بود به سختی سعی میکرد بلند شه.
برای اینکه همه فکر کنن من دختر اون زن هستم ساکش رو برداشتم و دستش رو گرفتم:
-بذار کمکت کنم مامان جان
-پیر شی مادر
پاهام یاری نمیکنن
پشت به بقیه آدما کردم و دست پیر زن رو گرفتم.
حس میکردم آب بدنم خشک شده،اونقدر که استرس کشیده بودم.
آدمای شاپور که وارد ایستگاه شدن من و پیرزن جلوی اتوبوس بودیم.
مثل یه دختر واقعی بهش کمک کردم از پله ها بره بالا و بدون عجله خودمم همراهش رفتم.
آدمای شاپور گوشی توی دست شون رو به چند نفر نشون دادن و جواب منفی گرفتن.
شک نداشتم دارن عکس من رو نشون میدن.
کنار پیرزن نشستم و گفتم:
-مامان جان...میشه بگید از کجا میتونم برم ترمینال غرب
پیرزن توی جاش جابهجا شد و گفت:
-ایستگاه بعد پیاده شو...
پیرزن که شروع کرد به توضیح دادن یواشکی از پنجره اتوبوسی که آروم آروم داشت راه میفتاد به بیرون سرک کشیدم.اون اولین موفقیتم توی زندگیم بود.
اولین رفتن.
اولین شجاعت.
حالا که رفتن رو یاد گرفته بودم دیگه حتی پیش فریدون و مامانمم برنمیگشتم.
میرفتم یه جایی که شاپور و آدماش هیچ وقت دستشون بهم نرسه.
فریدون و مامانم فقط چند تا عکس یادگاری ازم داشته باشن.
به کمک پیرزن تونسته بودم خودم رو برسونم به ترمینال.
اول بلیط خریدم و اتوبوس های کرج رو پیدا کردم.
استرس داشت خفه م میکرد.
قلبم یکی در میون میزد، اما یکم دیگه که دووم میآورد و به کرج میرسیدم از یه دارو خونه قرص میخریدم.
فعلا پول داشتم.
سوار اتوبوس که شدم با وسواس تمام آدمایی که روی صندلی ها نشسته بودن رو نگاه کردم.
میترسیدم یهو شاپور از یجایی بیرون بیاد و من رو برگردونه به همون جهنم.
خیالم که از نبودنش راحت شد روی صندلی خودم نشستم و به بیرون خیره شدم.
اون اتوبوس آخرین ماشین بود و من حدودا ۲ ساعت دیگه میرسیدم کرج.
ساعت ۱۲ شب نمیدونستم چجوری باید تا خونه خاله خودم رو برسونم.
اونم با درد قلبم که هر لحظه بیشتر میشد.
به کرج که رسیدیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود،حالا نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
اون موقع شب هیچ ماشینی پیدا نمیشد.
اصلا نمیدونستم خودم رو چجوری به برغان برسونم.
خونه خاله که میرفتیم همیشه بابا ما رو میبرد و هیچ وقت همچین دغدغه هایی نداشتم.
از مسئول باجه هم پرسیدم و اون معتقد بود اون موقع شب خطرناکه و برای رفتن بهتره که تا صبح صبر کنم.
ولی اون نمیدونست من نه جایی دارم،نه قلب سالمی که دووم بیاره.
به ناچار روی یکی از صندلی ها نشستم،تا صبح همونجا میموندم و بعدش یه فکری میکردم.
با یادآوری شاپور ناخودآگاه لبخندم کش اومد.
حتما تا الان دیوونه شده بود،اون آدم عادت نداشت کسی غرورش رواینجوری له کنه.
اصلا فکر نمیکرد بتونم فرار کنم.
حاضر بودم هر چی که دارم رو بدم ولی اون لحظه که خبر پیدا نشدنم رو بهش میدن اونجا باشم.
تنها دلخوشی اون شبم همون حال بد و عصبانیتش بود تا بتونم تا صبح دووم بیارم.
ترمینال هر لحظه خلوت تر میشد اما نمیترسیدم.
چون هیچ کس برای من خطرناک تر از شاپور نبود.
تا سکته راهی نداشتم.
به مانتوم چنگ زدم و دنبال یه راه فرار میگشتم که اتوبوس شهری جلوی ایستگاه وایساد.
فورا توی مغزم جرقه زد ،فعلا باید دور میشدم تا بعد یه فکری میکردم.
پیرزنی کهکنارم نشسته بود به سختی سعی میکرد بلند شه.
برای اینکه همه فکر کنن من دختر اون زن هستم ساکش رو برداشتم و دستش رو گرفتم:
-بذار کمکت کنم مامان جان
-پیر شی مادر
پاهام یاری نمیکنن
پشت به بقیه آدما کردم و دست پیر زن رو گرفتم.
حس میکردم آب بدنم خشک شده،اونقدر که استرس کشیده بودم.
آدمای شاپور که وارد ایستگاه شدن من و پیرزن جلوی اتوبوس بودیم.
مثل یه دختر واقعی بهش کمک کردم از پله ها بره بالا و بدون عجله خودمم همراهش رفتم.
آدمای شاپور گوشی توی دست شون رو به چند نفر نشون دادن و جواب منفی گرفتن.
شک نداشتم دارن عکس من رو نشون میدن.
کنار پیرزن نشستم و گفتم:
-مامان جان...میشه بگید از کجا میتونم برم ترمینال غرب
پیرزن توی جاش جابهجا شد و گفت:
-ایستگاه بعد پیاده شو...
پیرزن که شروع کرد به توضیح دادن یواشکی از پنجره اتوبوسی که آروم آروم داشت راه میفتاد به بیرون سرک کشیدم.اون اولین موفقیتم توی زندگیم بود.
اولین رفتن.
اولین شجاعت.
حالا که رفتن رو یاد گرفته بودم دیگه حتی پیش فریدون و مامانمم برنمیگشتم.
میرفتم یه جایی که شاپور و آدماش هیچ وقت دستشون بهم نرسه.
فریدون و مامانم فقط چند تا عکس یادگاری ازم داشته باشن.
به کمک پیرزن تونسته بودم خودم رو برسونم به ترمینال.
اول بلیط خریدم و اتوبوس های کرج رو پیدا کردم.
استرس داشت خفه م میکرد.
قلبم یکی در میون میزد، اما یکم دیگه که دووم میآورد و به کرج میرسیدم از یه دارو خونه قرص میخریدم.
فعلا پول داشتم.
سوار اتوبوس که شدم با وسواس تمام آدمایی که روی صندلی ها نشسته بودن رو نگاه کردم.
میترسیدم یهو شاپور از یجایی بیرون بیاد و من رو برگردونه به همون جهنم.
خیالم که از نبودنش راحت شد روی صندلی خودم نشستم و به بیرون خیره شدم.
اون اتوبوس آخرین ماشین بود و من حدودا ۲ ساعت دیگه میرسیدم کرج.
ساعت ۱۲ شب نمیدونستم چجوری باید تا خونه خاله خودم رو برسونم.
اونم با درد قلبم که هر لحظه بیشتر میشد.
به کرج که رسیدیم ساعت از ۱۲ شب گذشته بود،حالا نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
اون موقع شب هیچ ماشینی پیدا نمیشد.
اصلا نمیدونستم خودم رو چجوری به برغان برسونم.
خونه خاله که میرفتیم همیشه بابا ما رو میبرد و هیچ وقت همچین دغدغه هایی نداشتم.
از مسئول باجه هم پرسیدم و اون معتقد بود اون موقع شب خطرناکه و برای رفتن بهتره که تا صبح صبر کنم.
ولی اون نمیدونست من نه جایی دارم،نه قلب سالمی که دووم بیاره.
به ناچار روی یکی از صندلی ها نشستم،تا صبح همونجا میموندم و بعدش یه فکری میکردم.
با یادآوری شاپور ناخودآگاه لبخندم کش اومد.
حتما تا الان دیوونه شده بود،اون آدم عادت نداشت کسی غرورش رواینجوری له کنه.
اصلا فکر نمیکرد بتونم فرار کنم.
حاضر بودم هر چی که دارم رو بدم ولی اون لحظه که خبر پیدا نشدنم رو بهش میدن اونجا باشم.
تنها دلخوشی اون شبم همون حال بد و عصبانیتش بود تا بتونم تا صبح دووم بیارم.
ترمینال هر لحظه خلوت تر میشد اما نمیترسیدم.
چون هیچ کس برای من خطرناک تر از شاپور نبود.
- ۸.۱k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط