{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توی صندلی فلزی ترمینال کز کرده بودم و کم کم داشت خوابم می

توی صندلی فلزی ترمینال کز کرده بودم و کم کم داشت خوابم می‌برد.
سرما و گرسنگی و خستگی معجونی بود که به خواب دعوتم میکرد.

اما میترسیدم اونجا بمونم و شاپور پیدام کنه،همچون مرد خطرناکی امکان نداشت به راحتی دست از سرم برداره.
ترسی که ازش داشتم به جا بود.
من دیده بودم یه آدم رو جلوی چشمام سلاخی کرد.

هر چقدر که ازش میترسیدم خواب و خستگی از اون قوی تر بود.
بین خواب و بیدار دست و پا میزدم که صدایی توجهم رو جلب کرد:
-همه جا رو خوب بگردید
حتما همینجاهاست

از وحشتی که به جونم افتاده بود توی جام پریدم.
شاپور و ادماش پیدام کرده بودن.
این دفعه من رو جای اون مرد سلاخی میکرد.
با وحشت به اطراف چشم چرخوندم و مرد کت و شلوار پوشی رو دیدم که به طرف باجه بلیط فروشی میرفت.

انگار خودش شخصا اومده بود تا پیدام کنه.
اینبار دیگه نمیدونستم چطور باید پنهون میشدم.
هیچ کس دور و برم نبود و سالن تقریبا خالی به چشم می‌اومد.

وقتی پشت باجه وایساد قلبم داشت وایمیساد،بلیط فروش من رو دیده بود،عکسم رو که بهش نشون میداد لو میرفتم.از جام بلند شدم و در حالیکه مقنعه م رو مثل ماسک جلوی دهنم گرفته بودم تا شناخته نشم  به طرف یکی از ستون ها رفتم،اما حواسم پی شاپور بود.

یه زن که شالش روی شونه هاش افتاده بود به طرف باجه دویید و گفت:
-چی شد ...بچم و پیدا کردی؟

مرد با نگرانی به طرفش چرخید و سرش رو بالا انداخت:
-نه...ولی حتما همین جاهاست
باید برم حراست ببینم میتونن دوربینا رو چک کنن؟

با دیدن چهره مرد بی حال به ستون تکیه دادم و همونجا نشستم.اصلا شاپور نبود و من بی خودی ترسیده بودم.
پاهام دیگه جون نداشت.
شاپور باهام کاری کرده بود که از سایه خودمم میترسیدم.

به همه شک داشتم،حتی به مردی که فقط کت و شلوار مشکی به تن داشت.
فکر می کردم همه افراد خود عوضیش هستن‌.
حالا که خوابم پریده بود باید یه جای پیدا میکردم که شب رو صبح کنم.
توی سالن انتظار راحت پیدام میکردن.

به اطراف نگاهی انداختم و با دیدن نماز خونه به پاهام تکونی دادم و از جام بلند شدم.
از بوفه یه ساندویچ سرد و چایی و نوشابه خریدم و به طرف نمازخونه رفتم.

اول باید یه چیزی میخوردم تا درست فکر میکردم،شاپور فکرش رو هم نمیکرد الان که کوچه پس کوچه های تهران رو زیر و رو میکنه من توی ترمینال کرج دارم ساندویچ سرد میخورم.ساندویچم رو خوردم.
یه لیوان کاغدی چایی هم روش.
کم کم داشتم جون میگرفتم.
انگار تازه انرژی گرفته و میتونستم فکر کنم.

یکم پول دیگه داشتم.
اونقدر که خودم رو خونه خاله برسونم و دارو بخرم.
فردا صبح قبل از برگشتن حتما قرص میخریدم .

دلم نمیخواست برگردم خونه.
حالا که ازاد شده بود به قفس برنمیگشتم.
ولی بعدش چی؟
کجا زندگی میکردم.
چطوری پول در میاوردم.

اونم منی که حتی بلد نبودم توی جامعه زندگی کنم.
حس میکردم یه دختر عقب افتاده م،از هم سن و سالای خودم خجالت میکشیدم.
اونایی که کار میکردن و میدونستن چطور توی جامعه گلیم شون و از آب بیرون بکشم.

خسته از اون همه فکر و خیال خمیازه ای کشیدم و دو تا از چادر نماز ها رو برداشتم.
یکی رو مثل بالش زیر سرم گذاشتم و اون یکی رو روی تنم کشیدم‌.

حالا که شکمم سیر شده بود باید میخوابیدم تا فردا میرفتم خونه خاله.
دلم یجور عجیبی آروم بود،حس میکردم شاپور اونجا پیدام نمیکنه.
دیدگاه ها (۳)

از وقتی که با شاپور آشنا شده بودم روی زمین سفت و زیر بارون خ...

تمام تنم شروع کرده بود به لرزیدن،اگه گیر می‌افتادم شاپور بجا...

اینکه بعد از فرار کجا پناه ببرم رو بهش فکر نکرده بودم.فعلا ف...

پلیس در آستانه مافیا پارت 14ویو سنا بعد از اون قضیه نشستم کل...

#دوراهی                                     پارت . 6 .شیشه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط