{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔
سایه های ممنوعه
𝕻𝖆𝖗𝖙:۴

بعد از اون صبحانه‌ی پر از کنایه، ا.ت با چنان عصبانیتی از سرِ میز بلند شد که انگار می‌خواست دیوار رو سوراخ کنه. او مستقیماً به سمتِ اتاقش رفت، در حالی که صدای برخوردِ پاهاش روی کفِ مرمرِ سالن، مثلِ ضرباتِ طبلِ جنگ بود.

جونگ‌کوک، در حالی که گوشیِ موبایلش رو توی دستش داشت و با انگشت‌هاش روی صفحه‌ی لمسی می‌چرخید، سکوتِ سنگینِ سالن رو زیر نظر داشت. او نمی‌خواست مستقیم با ا.ت وارد درگیری بشه، اما کنجکاوی‌اش مثلِ یه خوره داشت اذیتش می‌کرد. او با بی‌خیالیِ ساختگی، نگاهی به مادرِ ا.ت انداخت.

— «ببخشید خانم... ا.ت امروز یه کمی... "بیش از حد" عصبیه. انگار خوابِ خوبی نداشته یا شاید از چیزی ناراحته؟»

مادرِ ا.ت، در حالی که فنجانِ چای‌اش رو با آرامش روی بشقاب گذاشت، آهی کشید. نگاهش از حالتِ مهربان به حالتی جدی و کمی غمگین تغییر کرد.
— «فکر نکنم بحثِ خواب باشه، پسرم . ا.ت فقط... خیلی اصرار داره که برگرده به همون پیست و موتور سواری کنه. اما من... من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم که هر لحظه بترسم اتفاقی براش بیفته. از وقتی پدرش رفت، من فقط می‌خوام اون رو سالم نگه دارم. پس بهش گفتم: دیگه خبری از پیست و سرعت و موتور نیست.»

جونگ‌کوک، انگار که صاعقه بهش زده باشه، دستش روی گوشی خشک شد. او با نگاهی که حالا از حالتِ بازیگوش به حالتِ پرسشگر تغییر کرده بود، به مادرِ ا.ت خیره شد.
*او با خودش فکر کرد: «یعنی این دخترِ جسور و بی‌باک، اجازه نداره موتور براند؟ اون که توی پیست مثلِ یه ملکه می‌جنگید؟»

کمی بعد، جونگ‌کوک در حالی که با سرعتِ تمام از پله‌ها پایین می‌اومد، ا.ت رو دید که داشت با حرص گوشیش رو برمی‌داشت تا بره بیرون.

— «هی! کجا با این سرعت؟» جونگ‌کوک با لحنی که دیگه کنایه نبود، بلکه جدی بود، صداش کرد.

ا.ت بدونِ اینکه نگاهش کنه، با تندی گفت: «برو پیامت رو چک کن اقای جئون جونگ کوک! من وقت ندارم با یه آدمِ رو مخِ پیست برخورد کنم!»

جونگ‌کوک جلوتر رفت و راهِ ا.ت رو سد کرد. موبایلش رو توی جیبش گذاشت و با اون نگاهِ نافذ و سردش، مستقیم به چشم‌های ا.ت زل زد.
— «شنیدم که مادرِ عزیزت اجازه نمی‌ده بری پیست. واقعاً؟ اون دخترِ بی‌باکِ توی پیست، حالا شده یه اسیرِ توی خونه؟»

ا.ت، که از دیدنِ اون نگاهِ عمیقِ جونگ‌کوک کمی لرز کرد، اما بلافاصله با همون غرورِ همیشگی‌اش، چشمانش رو ریز کرد:
— «تو در چه حالی؟ اون زندگیِ من نیست که تو بخوای درباره‌ش نظر بدی! من فقط... من فقط نباید ریسک کنم، همین!»

جونگ‌کوک یه قدم بهش نزدیک‌تر شد، اون‌قدر نزدیک که ا.ت می‌تونست گرمای نفس‌هاش رو حس کنه. با صدایی که مثلِ زمزمه‌یِ خطرناک بود، گفت:
— «ریسک کردن، همون چیزیه که به تو شخصیت می‌ده، ا.ت. اگه بخوای همون دخترِ مطیع و بی‌صدا باشی، اصلاً نباید سراغِ موتورهای سنگین بیای. ولی اگه... اگه واقعاً اون دختری باشی که من توی پیست دیدم، هیچ‌کس نمی‌تونه جلویِ تو رو بگیره. حتی مادرِ خودت.»

ا.ت کلمات رو توی دهنش جا داد. این مرد... این برادرِ ناتنیِ جدیدش، داشت با تک‌تکِ نقاطِ ضعفش بازی می‌کرد!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

ادامه پارت ۵

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط