گله از چشم سیاه تو فراوان دارم
گله از چشم سیاه تو فراوان دارم
در دلم حسرت آهوی بیابان دارم
باد می آید و در گیسوی تو می پیچد
گفته بودم: خبر از زلف پریشان دارم
تو سلیمانی و من مثل نهنگی هستم
که گرم آب دهی باز غم نان دارم
عشق مثل خوره افتاده به جانم امّا -
من به دستان طبیبانه ات ایمان دارم
نفس حوصله ام تنگ شد از دوری تو
در دلم ابر به پا شد، تب باران دارم...
در دلم حسرت آهوی بیابان دارم
باد می آید و در گیسوی تو می پیچد
گفته بودم: خبر از زلف پریشان دارم
تو سلیمانی و من مثل نهنگی هستم
که گرم آب دهی باز غم نان دارم
عشق مثل خوره افتاده به جانم امّا -
من به دستان طبیبانه ات ایمان دارم
نفس حوصله ام تنگ شد از دوری تو
در دلم ابر به پا شد، تب باران دارم...
- ۹۳۸
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط