🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
🌊فنفیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊
#پارت_دوم
#اوسی
ویو (راوی)
وقتی وارد خونه شدن...
میساکی به خونه ی خالی نگاه میکرد...
غیر از اون دوپسر هیچکس دیگه ای تو اون خونه نبود...
میساکی میدونست که اگه سوالی بپرسه فضولیه پس ساکت موند...
پسرا یه اتاق بهش دادن که شب رو توی اون بگذرونه...
یه اتاق نقلی و دنج...
که یکدفعه یه صدایی اومد...
پسرا توجهشون به صدای قاروقور شکم میساکی جلب شد و فهمیدن گرسنهاس...
پسرا به سمت آشپزخونه رفتن و سعی در درست کردن یه غذای من درآوردی کردن...
میساکی میدونست که اینا از آخر یه دسته گلی به آب میدن پس رفت کمکشون یه رامن خوجگل درست شد...
(بچه ۶ ساله بلده رامن درست کنه من نیمرو بزور درست میکنم🤣👈👉)
میساکی میز رو چید و میخواست پسرا رو صدا بزنه که بیان برای شام...
اما...فهمید که حتی اسماشون هم نمیدونه(😂)
وقتی اونهارو آورد و نشوند روی صندلی ازشون اسماشون رو پرسید...
پسری که موهاش بافته بود گفت: اسم من رانعه...ران هایتانی...اونم داداشمه و اسمش ریندوعه...
میساکی با یه لبخند ملیح بهشون نگاه کرد که باعث شد ران سرخ بشه...
ریندو ام که مث چغندر بهشون نگاه میکرد...
(بدبخت سینگل😂🤏)
بعدشم همه غذاشون خوردن و خوابیدن...
اتاق میساکی دقیقا کنار اتاق ران بود...
میساکی داشت کابوس عجیبی میدید...
کابوسش راجب پسری که برادرش رو از دست داده و دست به هر کاری زده تا بتونه داداشش رو نجات بده...از جمله سفر در زمان!!
(همتون این داستانو میشناسید...)
ران صدای ناله های میساکی رو از اتاقش شنید و با ترس به سمت اتاقش حرکت کرد و مث آهنگ من در نمیزنم میام با لگد درو از جا کند و اومد داخل اتاق...
سعی کرد میساکی رو بیدار کنه اما بیفایده بود...
که یکدفعه خود میساکی ناخودآگاه بیدار شد...
متعجب به ران نگاه میکرد و وقتی متوجه شد که تو بغل رانه سریع ازش جدا شد...
ران ازش پرسید: چه اتفاقی افتاد؟
چه خوابی مگه میدیدی؟
میساکی: خب...آم...نمیدونم...
یادم...یادم نیست!...
*نکته: میساکی اینجا ۶ سالشه و ران و ریندو ۸ سالشونه*
#پارت_دوم
#اوسی
ویو (راوی)
وقتی وارد خونه شدن...
میساکی به خونه ی خالی نگاه میکرد...
غیر از اون دوپسر هیچکس دیگه ای تو اون خونه نبود...
میساکی میدونست که اگه سوالی بپرسه فضولیه پس ساکت موند...
پسرا یه اتاق بهش دادن که شب رو توی اون بگذرونه...
یه اتاق نقلی و دنج...
که یکدفعه یه صدایی اومد...
پسرا توجهشون به صدای قاروقور شکم میساکی جلب شد و فهمیدن گرسنهاس...
پسرا به سمت آشپزخونه رفتن و سعی در درست کردن یه غذای من درآوردی کردن...
میساکی میدونست که اینا از آخر یه دسته گلی به آب میدن پس رفت کمکشون یه رامن خوجگل درست شد...
(بچه ۶ ساله بلده رامن درست کنه من نیمرو بزور درست میکنم🤣👈👉)
میساکی میز رو چید و میخواست پسرا رو صدا بزنه که بیان برای شام...
اما...فهمید که حتی اسماشون هم نمیدونه(😂)
وقتی اونهارو آورد و نشوند روی صندلی ازشون اسماشون رو پرسید...
پسری که موهاش بافته بود گفت: اسم من رانعه...ران هایتانی...اونم داداشمه و اسمش ریندوعه...
میساکی با یه لبخند ملیح بهشون نگاه کرد که باعث شد ران سرخ بشه...
ریندو ام که مث چغندر بهشون نگاه میکرد...
(بدبخت سینگل😂🤏)
بعدشم همه غذاشون خوردن و خوابیدن...
اتاق میساکی دقیقا کنار اتاق ران بود...
میساکی داشت کابوس عجیبی میدید...
کابوسش راجب پسری که برادرش رو از دست داده و دست به هر کاری زده تا بتونه داداشش رو نجات بده...از جمله سفر در زمان!!
(همتون این داستانو میشناسید...)
ران صدای ناله های میساکی رو از اتاقش شنید و با ترس به سمت اتاقش حرکت کرد و مث آهنگ من در نمیزنم میام با لگد درو از جا کند و اومد داخل اتاق...
سعی کرد میساکی رو بیدار کنه اما بیفایده بود...
که یکدفعه خود میساکی ناخودآگاه بیدار شد...
متعجب به ران نگاه میکرد و وقتی متوجه شد که تو بغل رانه سریع ازش جدا شد...
ران ازش پرسید: چه اتفاقی افتاد؟
چه خوابی مگه میدیدی؟
میساکی: خب...آم...نمیدونم...
یادم...یادم نیست!...
*نکته: میساکی اینجا ۶ سالشه و ران و ریندو ۸ سالشونه*
- ۶.۵k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط