❣️تک پارتی دازای❣️
❣️تک پارتی دازای❣️
ویو (راوی)
یه شب بارونی...
ا/ت توی اتاقش در حال خوندن کتاب بود...
کنار کتاب شمع کوچکی بود که خیلی او را دوست داشت...
اون شمع رو دازای بهش هدیه داده بود...
صداهایی از بیرون شنیده میشد...
فک کرد بالاخره دازای بعد سالها اومده بهش سر بزنه...
که بله! کاملا درست فک کرده بود!
دازای با لباسهای خیش و آبکشیده وارد خونه شد...
ا/ت که بخاطر تاخیر هر شب دازای ازش عصبانی بود گفت:
بحبح! چه عجب آقا بالاخره تشریف آوردن...
میخواین فرش قرمز براتون پهن کنم...
دازای که داشت لباساشو عوض میکرد گفت:
حالا یکم دیر کردم چیزی نشده که!
ا/ت: دیر کردی! خیلی بیشتر ازین حرفا بود!
دیشب قرار بود منو ببری شهر بازی اما برات ماموریت پیش اومد و گفتی خونه بمونم!
دازای: حالا مگه مُردی خونه موندی؟!
ا/ت: آهههه...همیشه همینطوری میکنی!
اصلا برات مهم نیست ک_
دازای خیلی خیلی عصبانی شده بود و تازه از عملیات برگشته بود...
نتونست خودش رو کنترل کنه و...
دستش صورت عزیزترینش رو با خاک یکسان کرد(کتکش زد)...
ا/ت هنوز تو شوک بود که دازای در خونه رو باز کرد و گفت:
بنظرم دیگه لازم نیست اینجا بمونم...
خوش باشی! ...و از خونه بیرون رفت.
ا/ت سعی کرد جلوی اشک هاش رو بگیره و با بغض به سمت اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و خوابش برد...
ویو (دازای)
ممن...چرا همچین کاری کردم...چقدر احمقم!
باید برم از دلش در بیارم...
ویو (راوی)
دازای برای ا/ت یه دسته گل بزرگ و یه عروسک خرید و براش برد تا از دلش در بیاره...
وقتی به خونه رسید بوی عجیبی به مشامش خورد...
بوی آتیش بود! به سرعت وارد خونه شد و با صحنه ای مواجه شد خشکش زد...
اتاق ا/ت در حال سوختن بود...
دازای خیلی سریع ا/ت (بیهوشعه) رو از خونه خارج کرد و با تشکر از بارون...
آتیش خاموش شد...
دازای وارد اتاق شد و به شمع کنار کتاب ا/ت نگاه کرد...
نقشه ی دازای برای از دل ا/ت درآوردن کتکش خراب شد...
اما لااقل ا/ت دازای رو بخاطر اینکه نجاتش داد بخشید...
و اونام یه خونه جدید گرفتنو باهم به خوبی و خوشی و ازین چرتوپرتا زندگی کردن...
نانای*💃
ویو (راوی)
یه شب بارونی...
ا/ت توی اتاقش در حال خوندن کتاب بود...
کنار کتاب شمع کوچکی بود که خیلی او را دوست داشت...
اون شمع رو دازای بهش هدیه داده بود...
صداهایی از بیرون شنیده میشد...
فک کرد بالاخره دازای بعد سالها اومده بهش سر بزنه...
که بله! کاملا درست فک کرده بود!
دازای با لباسهای خیش و آبکشیده وارد خونه شد...
ا/ت که بخاطر تاخیر هر شب دازای ازش عصبانی بود گفت:
بحبح! چه عجب آقا بالاخره تشریف آوردن...
میخواین فرش قرمز براتون پهن کنم...
دازای که داشت لباساشو عوض میکرد گفت:
حالا یکم دیر کردم چیزی نشده که!
ا/ت: دیر کردی! خیلی بیشتر ازین حرفا بود!
دیشب قرار بود منو ببری شهر بازی اما برات ماموریت پیش اومد و گفتی خونه بمونم!
دازای: حالا مگه مُردی خونه موندی؟!
ا/ت: آهههه...همیشه همینطوری میکنی!
اصلا برات مهم نیست ک_
دازای خیلی خیلی عصبانی شده بود و تازه از عملیات برگشته بود...
نتونست خودش رو کنترل کنه و...
دستش صورت عزیزترینش رو با خاک یکسان کرد(کتکش زد)...
ا/ت هنوز تو شوک بود که دازای در خونه رو باز کرد و گفت:
بنظرم دیگه لازم نیست اینجا بمونم...
خوش باشی! ...و از خونه بیرون رفت.
ا/ت سعی کرد جلوی اشک هاش رو بگیره و با بغض به سمت اتاق رفت و روی تخت دراز کشید و خوابش برد...
ویو (دازای)
ممن...چرا همچین کاری کردم...چقدر احمقم!
باید برم از دلش در بیارم...
ویو (راوی)
دازای برای ا/ت یه دسته گل بزرگ و یه عروسک خرید و براش برد تا از دلش در بیاره...
وقتی به خونه رسید بوی عجیبی به مشامش خورد...
بوی آتیش بود! به سرعت وارد خونه شد و با صحنه ای مواجه شد خشکش زد...
اتاق ا/ت در حال سوختن بود...
دازای خیلی سریع ا/ت (بیهوشعه) رو از خونه خارج کرد و با تشکر از بارون...
آتیش خاموش شد...
دازای وارد اتاق شد و به شمع کنار کتاب ا/ت نگاه کرد...
نقشه ی دازای برای از دل ا/ت درآوردن کتکش خراب شد...
اما لااقل ا/ت دازای رو بخاطر اینکه نجاتش داد بخشید...
و اونام یه خونه جدید گرفتنو باهم به خوبی و خوشی و ازین چرتوپرتا زندگی کردن...
نانای*💃
- ۶.۲k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط