هزاران نور بر این صندلی تابید...

هزاران نور بر این صندلی تابید...
خورشید و ماه و ابرهای بارانی ...
بر پالتوی پوسیده اش...
و ...
پوسیده تر و بی رنگ تر شد ...
زمان که گذشت ...
در نهایت فهمید ....
اینکه دو حالت دارد ...
یا او خیلی ضعیف است ...
یا جهان ، جبرگراست ...
دیدگاه ها (۱)

در اواسط دهه ۱۸۵۰، اتاق‌های عمل به سمت جنوب شرقی ساخته می‌شد...

رمان باد و ماه (پارت سه)کامیتا:چیی همه هاشیرا هستن اما بع جر...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

دست نوشته های لئوناردو داوینچی

قسمت دوم

### 🖤 پارت اول: سایه‌ای در مهبارون مثل شلاق به شیشه‌های ماشی...

چطوری افسرده نباشیم؟🫧⏝︶ׅ︶‌⏝𝝑𝑒⏝︶ׅ︶‌- با خودت مهربون باش: معمو...

رمان تاجی از سوءتفاهم

وقتی گرگینه بود📎پارت ۷(last part)۱ ماه بعد...تو این یک ماه ا...

part 71وقتی داشتن میرفتن از اتاق بیرون دکتر جیهوپ رو صدا زد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط