چند پارتی
چند پارتی
پارت ۳ | فقط وانمود کن دوستپسرمی
بعد از رفتن آن پسر، دختر هنوز دستش داخل دست شوگا بود.
چند ثانیه گذشت تا بالاخره متوجه شد.
سریع دستش رو عقب کشید.
— «ببخشید...»
شوگا نگاهش کرد.
— «برای چی؟»
— «نمیدونم...»
شوگا لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «تو زیادی فکر میکنی.»
دختر خواست جواب بده که یکی از دوستانش با شیطنت گفت:
— «خب خب... پس رابطهتون جدیه؟»
دختر سریع گفت:
— «نه! یعنی... آره! یعنی—»
شوگا خندید.
— «خیلی جدیه.»
دختر با چشمهای گرد شده بهش نگاه کرد.
— «شوگا!»
شوگا آرام در گوشش گفت:
— «نقشمون رو یادت نره.»
دختر زیر لب غر زد:
— «تو زیادی توی نقشت فرو رفتی.»
— «شاید.»
چند روز گذشت.
وانمود کردنشان کمکم عجیبتر شده بود.
شوگا صبحها برایش پیام میفرستاد:
«بیداری؟»
یا گاهی:
«امروز کجایی؟»
و دختر هر بار به خودش یادآوری میکرد که اینها فقط بخشی از همان قرارشان است.
اما یک روز، وقتی با هم در کافه نشسته بودند، شوگا ناگهان پرسید:
— «اگه یه روز این رابطه تموم بشه، ناراحت میشی؟»
دختر قاشقش رو داخل فنجان چرخوند.
— «نه.»
شوگا نگاهش کرد.
— «مطمئنی؟»
— «آره. بالاخره از اولش واقعی نبوده.»
شوگا چیزی نگفت.
دختر متوجه سکوتش شد.
— «چیه؟»
— «هیچی.»
— «نه، یه چیزی شده.»
شوگا نگاهش رو از پنجره گرفت و به دختر خیره شد.
— «فکر کنم یه کم دیر فهمیدم.»
— «چی رو؟»
شوگا چند لحظه مکث کرد.
— «اینکه برای من دیگه فقط یه نقش نیست.»
دختر خشکش زد.
قلبش تند میزد.
— «شوگا...»
اما قبل از اینکه ادامه بده، صدای گوشی شوگا بلند شد.
شوگا صفحه رو نگاه کرد.
یک پیام از دوستش بود:
«فردا قراره با یه دختر جدید بری بیرون؟»
دختر ناخودآگاه پیام رو دید.
ابروهاش بالا رفت.
— «قرار؟»
شوگا سریع گوشی رو خاموش کرد.
— «یه سوءتفاهمه.»
دختر لبخند مصنوعی زد.
— «لازم نیست توضیح بدی.»
شوگا به صورتش نگاه کرد.
— «ولی میخوام توضیح بدم.»
دختر صندلیش رو عقب کشید.
— «گفتم مهم نیست.»
و برای اولین بار، قبل از شوگا از کافه بیرون رفت.
شوگا همانجا ماند و به در خیره شد.
چیزی که تازه داشت بینشان شکل میگرفت، حالا با یک حسادت کوچک داشت پیچیدهتر میشد...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
پارت ۳ | فقط وانمود کن دوستپسرمی
بعد از رفتن آن پسر، دختر هنوز دستش داخل دست شوگا بود.
چند ثانیه گذشت تا بالاخره متوجه شد.
سریع دستش رو عقب کشید.
— «ببخشید...»
شوگا نگاهش کرد.
— «برای چی؟»
— «نمیدونم...»
شوگا لبخند خیلی کمرنگی زد.
— «تو زیادی فکر میکنی.»
دختر خواست جواب بده که یکی از دوستانش با شیطنت گفت:
— «خب خب... پس رابطهتون جدیه؟»
دختر سریع گفت:
— «نه! یعنی... آره! یعنی—»
شوگا خندید.
— «خیلی جدیه.»
دختر با چشمهای گرد شده بهش نگاه کرد.
— «شوگا!»
شوگا آرام در گوشش گفت:
— «نقشمون رو یادت نره.»
دختر زیر لب غر زد:
— «تو زیادی توی نقشت فرو رفتی.»
— «شاید.»
چند روز گذشت.
وانمود کردنشان کمکم عجیبتر شده بود.
شوگا صبحها برایش پیام میفرستاد:
«بیداری؟»
یا گاهی:
«امروز کجایی؟»
و دختر هر بار به خودش یادآوری میکرد که اینها فقط بخشی از همان قرارشان است.
اما یک روز، وقتی با هم در کافه نشسته بودند، شوگا ناگهان پرسید:
— «اگه یه روز این رابطه تموم بشه، ناراحت میشی؟»
دختر قاشقش رو داخل فنجان چرخوند.
— «نه.»
شوگا نگاهش کرد.
— «مطمئنی؟»
— «آره. بالاخره از اولش واقعی نبوده.»
شوگا چیزی نگفت.
دختر متوجه سکوتش شد.
— «چیه؟»
— «هیچی.»
— «نه، یه چیزی شده.»
شوگا نگاهش رو از پنجره گرفت و به دختر خیره شد.
— «فکر کنم یه کم دیر فهمیدم.»
— «چی رو؟»
شوگا چند لحظه مکث کرد.
— «اینکه برای من دیگه فقط یه نقش نیست.»
دختر خشکش زد.
قلبش تند میزد.
— «شوگا...»
اما قبل از اینکه ادامه بده، صدای گوشی شوگا بلند شد.
شوگا صفحه رو نگاه کرد.
یک پیام از دوستش بود:
«فردا قراره با یه دختر جدید بری بیرون؟»
دختر ناخودآگاه پیام رو دید.
ابروهاش بالا رفت.
— «قرار؟»
شوگا سریع گوشی رو خاموش کرد.
— «یه سوءتفاهمه.»
دختر لبخند مصنوعی زد.
— «لازم نیست توضیح بدی.»
شوگا به صورتش نگاه کرد.
— «ولی میخوام توضیح بدم.»
دختر صندلیش رو عقب کشید.
— «گفتم مهم نیست.»
و برای اولین بار، قبل از شوگا از کافه بیرون رفت.
شوگا همانجا ماند و به در خیره شد.
چیزی که تازه داشت بینشان شکل میگرفت، حالا با یک حسادت کوچک داشت پیچیدهتر میشد...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۸۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط