{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۶

قلبم از هیجان، از بهت، نمیدونم از چی تند میزد.
_میدونم بهت بد کردم، با اون کارم تو رو نابود کردم، از خودم روندمت، اما الان مثل سگ پشیمونم‌مطهره.
قطرهاي اشک روي گونم چکید.
تو نگاهش شرمندگی موج میزد.
-ازت معذرت میخوام، ازت میخوام که ببخشیم، دیگه اینطور ازم فرار نکنی.
دستشو کنار صورتم گذاشت.
مست شدهی نگاه و حرفهاش فقط بهش خیره شدم.
-خانم من، قربونت برم، تو ببخشم، بازم باهام خوب
شو، ببین چیکارا برات میکنم.
اون دستشو هم کنار صورتم گذاشت.
بغضم از خوشحالی بود، از حرفهاش بود نمیدونم از
چی بود.
کمی به چشمهام زل زد و درآخر گفت: خیلی خیلی دوست دارم مطهره.
چنان شکی بهم وارد شد که بهت زده با چشمهاي پر از اشک فقط بهش خیره شدم و نفسم بند اومد.
چشم های مشکیش حال بیشتر از همیشه میدرخشید.
-خیلی عاشقتم.
اشکهام بیاراده روي گونههام سر خوردند.
تموم تنم گر گرفته بود.
اینبار دلم از ریشه لرزید جوري که خوب حسش کردم.
با بغض توي صداش گفت: شاید با کارم دیگه دوستم نداشته باشی اما ازم دوري نکن، باهام سرد نباش.
باور نمیشه که دارم این حرفها رو میشنوم واسه همین زبونم نمیچرخید که حرفی بزنم و جواب این همه کلماتی که دلمو شدید میلرزوندند رو بدند.
-یه حرفی بزن مطهره، اگه ازم متنفري...
حرفشو با انداختن خودم تو بغلش قطع کردم که صداي گریم بلند شد و چشمهامو بستم.
به ثانیه نکشیده بین بازوهاي مردونش گم شدم.
محکم بغلم کرده بود.
_یعنی هیچ حرفی نداري که بزنی؟
با گریه آروم گفتم: چرا از اول بهم نگفتی؟ چرا با‌ تعرضت سعی کردي اینو بهم بفهمونی؟ میدونی چقدر داغون شدم؟ فکر میکنی از اینکه با ایمان ازدواج کردم خوشحال بودم؟
صداش بغض داشت و میلرزید: غلط کردم مطهره، پشیمونم اما میخوام جبران کنم، توروخدا بهم فرصت بده.
حلقهی دست هامو تنگتر کردم.
-اگه الان تو بغلتم یعنی بهت اجازه دادم.
با بغض خندید و عمیق بوسهاي به سرم زد.
-خیلی دوست دارم معشوقهی فراري من.
با گریه خندیدم.
سعی کردم اشکهامو پس بزنم.
با کمی مکث گفتم: ناراحت نشو اگه جوابی بهت نمیدم باید صبر کنی اول با خودم کنار بیام.
_اشکال نداره قربونت برم، تو جون بخواه.
با آرامش وجودش سکوت کردم و با لذت به صداي قلبش گوش دادم.
#یک_ماه_بعد
با تعجب گفتم: چرا میخواي بري یزد؟
-داریم میریم دیدن یکی از آشناهام.
آهانی گفتم.
-این چند روز تعطیلیه، میخواي باهام بیاي؟
لبخند عمیقی روي لبم نشست.
-آره میخوام، دیگه نباید پول اتوبوس بدم.
خندید.
-باشه پس، فردا ساعت پنج صبح حاضر باش.
با ذوق گفتم: باشه، مهرداد؟
-جونم.
-عطیه هم میاد همراما.
-اشکال نداره.
رو به عطیه که منتظر بهم نگاه میکرد آروم گفتم: حله.
لبخند عمیقی روي لبش نشست.
-باشه پس خداحافظ.
دیدگاه ها (۲۶)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۷-باشه پس خداحافظ._خداحافظ فداتشم....

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۸تموم حسم پر کشید و حرص نگاهمو پر ...

کاری که الان انتظار دارم مهرداد انجام بده🫂🥺

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۵داد زدم: عوضی بلند شو ببینم، من ا...

میخوام بهت بگم تو مهربون ترین پسر دنيايى که برام حرفای قشن...

ادامه فلش بکویو جونگکوک نمی‌دونم چرا اما سریع شلیک کردم ™د.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط