رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۸۵
داد زدم: عوضی بلند شو ببینم، من از ترس دارم
سکته میکنم تو میگی بخوابیم؟
زیر لب نوچی گفتم و یه دفعه مچهامو گرفت.
-بگیر بخواب.
داد زدم: چی...
زود دستشو روي دهنم گذاشت.
_اینقدر داد نزن سرم درد میگیره.
دستشو پس زدم و عصبی گفتم: اصلا تو نیا، خودم میرم.
خونسرد دستشو به فرمون تکیه داد.
دندونهامو روي هم فشار دادم و به کیفم چنگ
زدم.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
در رو محکم بستم و حتی نگاهی هم بهش ننداختم
و به جلو رفتم.
با ترس و اضطراب به درختاي سر به فلک کشیدهی
دورم نگاه کردم.
جوري بودند که انگار میخوان بین شاخه هاشون
بگیرنم.
از سردي هوا خودمو بغل کردم.
کاش یه کلبه اینجا پیدا بشه.
نور آفتاب درحال غروب بین شاخههاي درختها
روم تابیده میشد.
کاش میشد زمان وایسه و شب نشه.
با اینکه کت تنم بود اما کمی سردم بود.
صداي بسته شدن در ماشینو شنیدم و چند ثانیه
بعد قامت مهرداد کنارم پیدا شد.
_خدا لعنتت نکنه مهرداد.
-حرص نخور خانم خوشگلم، با مشکلات راحت
برخورد کن.
با غضب بهش نگاه کردم که پررو خندید.
با حلقه شدن دستش دور کمرم سریع خودمو کنار کشیدم که اخم ریزي رو پیشونیش نشست اما
چیزي نگفت و دستهاشو داخل جیبهاي کتش
برد.
نفسمو به بیرون فوت کردم و به جلو چشم دوختم.
با دیدن یه کلبه از خوشحالی جیغی کشیدم و به
سمتش دویدم که مهرداد با خنده گفت: بپا نیوفتی.
بهش که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
چراغی روشن نبود.
بازم در زدم.
مهرداد کنارم اومد و خیلی راحت و با پررویی در رو
باز کرد که با تعجب نگاهش کردم.
-خیلی پررویی!
سعی کرد نخنده.
-برو تو.
اخم کردم.
-خونهی مردمهها!
خندید.
-برو تو.
با شک نگاهش کردم و بعد وارد شدم.
اومدم حرفی بزنم اما با دیدن صحنهی رو به روم
نفس تو سینم حبس شد و لبام انگار به هم دوخته
شدند.
با بهت به اطراف نگاه کردم.
تموم کلبه شمع گذاشته شده بود و گلبرگها ترکیب خوبی با شمعها میشدند.
از پشت بازوهامو گرفت و کنار گوشم لب زد: خوشت
میاد؟
بازوهامو آزاد کردم و با بهت به سمتش چرخیدم.
اصلا نمیدونستم چی باید بگم، انگار تموم کلمات از
ذهنم پریده بودند.
لبخند و چشمهاي مهربونشو تو این فضاي نیمه
تاریک هم میدیدم.
با همون حالت گفتم: اینجا چرا این شکلیه؟ این
یعنی چی آخه؟ من... من نمیفهمم.
کوتاه خندید.
اون فاصلهاي هم که بینمون بود رو پر کرد.
بازوهام بین دستهاي مردونش محصور شد.
-واسه تو درستش کردم.
ماتم برد.
_دوست دارم امشب خوب تو خاطر دوتامون بمونه،
تو زمانی که فکر میکردم از دستت دادم دوباره به دستت آوردم.
اشک چشمهامو پر کرد.
-خانمم، عسلم، عشقم...
نفس تو سینم حبس شد و با بهت نگاهش کردم.
-میخوام بهت بگم که...
اما سکوت کرد که منتظر بهش نگاه کردم.
قلبم از هیجان، از بهت، نمیدونم از چی تند میزد.
#پارت_۲۸۵
داد زدم: عوضی بلند شو ببینم، من از ترس دارم
سکته میکنم تو میگی بخوابیم؟
زیر لب نوچی گفتم و یه دفعه مچهامو گرفت.
-بگیر بخواب.
داد زدم: چی...
زود دستشو روي دهنم گذاشت.
_اینقدر داد نزن سرم درد میگیره.
دستشو پس زدم و عصبی گفتم: اصلا تو نیا، خودم میرم.
خونسرد دستشو به فرمون تکیه داد.
دندونهامو روي هم فشار دادم و به کیفم چنگ
زدم.
در رو باز کردم و پیاده شدم.
در رو محکم بستم و حتی نگاهی هم بهش ننداختم
و به جلو رفتم.
با ترس و اضطراب به درختاي سر به فلک کشیدهی
دورم نگاه کردم.
جوري بودند که انگار میخوان بین شاخه هاشون
بگیرنم.
از سردي هوا خودمو بغل کردم.
کاش یه کلبه اینجا پیدا بشه.
نور آفتاب درحال غروب بین شاخههاي درختها
روم تابیده میشد.
کاش میشد زمان وایسه و شب نشه.
با اینکه کت تنم بود اما کمی سردم بود.
صداي بسته شدن در ماشینو شنیدم و چند ثانیه
بعد قامت مهرداد کنارم پیدا شد.
_خدا لعنتت نکنه مهرداد.
-حرص نخور خانم خوشگلم، با مشکلات راحت
برخورد کن.
با غضب بهش نگاه کردم که پررو خندید.
با حلقه شدن دستش دور کمرم سریع خودمو کنار کشیدم که اخم ریزي رو پیشونیش نشست اما
چیزي نگفت و دستهاشو داخل جیبهاي کتش
برد.
نفسمو به بیرون فوت کردم و به جلو چشم دوختم.
با دیدن یه کلبه از خوشحالی جیغی کشیدم و به
سمتش دویدم که مهرداد با خنده گفت: بپا نیوفتی.
بهش که رسیدم نفس عمیقی کشیدم و در زدم.
چراغی روشن نبود.
بازم در زدم.
مهرداد کنارم اومد و خیلی راحت و با پررویی در رو
باز کرد که با تعجب نگاهش کردم.
-خیلی پررویی!
سعی کرد نخنده.
-برو تو.
اخم کردم.
-خونهی مردمهها!
خندید.
-برو تو.
با شک نگاهش کردم و بعد وارد شدم.
اومدم حرفی بزنم اما با دیدن صحنهی رو به روم
نفس تو سینم حبس شد و لبام انگار به هم دوخته
شدند.
با بهت به اطراف نگاه کردم.
تموم کلبه شمع گذاشته شده بود و گلبرگها ترکیب خوبی با شمعها میشدند.
از پشت بازوهامو گرفت و کنار گوشم لب زد: خوشت
میاد؟
بازوهامو آزاد کردم و با بهت به سمتش چرخیدم.
اصلا نمیدونستم چی باید بگم، انگار تموم کلمات از
ذهنم پریده بودند.
لبخند و چشمهاي مهربونشو تو این فضاي نیمه
تاریک هم میدیدم.
با همون حالت گفتم: اینجا چرا این شکلیه؟ این
یعنی چی آخه؟ من... من نمیفهمم.
کوتاه خندید.
اون فاصلهاي هم که بینمون بود رو پر کرد.
بازوهام بین دستهاي مردونش محصور شد.
-واسه تو درستش کردم.
ماتم برد.
_دوست دارم امشب خوب تو خاطر دوتامون بمونه،
تو زمانی که فکر میکردم از دستت دادم دوباره به دستت آوردم.
اشک چشمهامو پر کرد.
-خانمم، عسلم، عشقم...
نفس تو سینم حبس شد و با بهت نگاهش کردم.
-میخوام بهت بگم که...
اما سکوت کرد که منتظر بهش نگاه کردم.
قلبم از هیجان، از بهت، نمیدونم از چی تند میزد.
- ۲.۹k
- ۲۰ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط