{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۶۸۸
تموم حسم پر کشید و حرص نگاهمو پر کرد.
به عقب هلش دادم و گفتم: برو گمشو، عوضی.
آروم شروع کرد به خندیدن.
یه دفعه به سمتم اومد و قبل از اینکه کاري بکنم دو طرف صورتمو گرفت و لبشو محکم روي لبم گذاشت که جیغ خفهاي کشیدم و مشتهامو بهش زدم.
بوسهی عمیقی زد و عقب رفت که سعی کردم صدام بالا نره: بیشعور رژمو خراب کردي.
بازم خندید که بیشتر حرصم گرفت.
انگشتشو روي لبم کشید و انگشت رنگ شدشو مکید که با حرص گفتم: سرب خور لعنتی، لبتم پاك کن رژي شده.
خندید.
-واقعا؟
-آره.
انگشتشو روي لبش کشید.
_همینطوري میرم خوبه که.
خواست بره که با چشمهاي گرد شده گفتم: هی یابو کجا سرتو انداختی داري میري؟ میخواي آبرومو تو چاه دستشویی کنی؟
چرخید که بره اما کتشو گرفتم و به عقب پرتش کردم که نمیدونم چی شد صداي پاره شدن یه چیز بلند شد.
لبمو گزیدم و به جیب پاره شدش نگاه کردم.
با چشمهاي گرد شده اول به جیبش بعد به من نگاه کرد.
هل کرده خندیدم و زود جیبو ولش کردم.
-فکر کنم پاره شد.
با همون حالت گفت: چجوري کشیدي که پاره شد؟
سعی کردم خودمو بیخیال نشون بدم.
شونهاي بالا انداختم.
-نمیدونم.
حرص نگاهشو پر کرد.
-حالا جیب منو پاره میکنی؟ دارم برات.
یه دفعه به سمتم هجوم آورد و یه دفعه روي تخت پرتم کرد که جیغی کشیدم اما سریع دستهامو روي دهنم گذاشتم.
روم که خیمه زد استرسم گرفت.
-داري چه غلطی میکنی؟
-منم میخوام لباستو پاره کنم.
با چشمهاي گرد شده گفتم: تو دیوونه اي؟!
روم خم شد و دستشو کنار سرم گذاشت که لبمو گزیدم.
-از روم بلند شو ماهان، یه دفعه یکی در باز کنه بدبخت میشیم.
نگاهش که بدنمو شکار کرد سیلیاي به صورتش
زدم که دستش و رو گونهش گذاشت و با تعجب نگاه کرد.
-یه بار دیگه نگاهت هرز بپره بدترشو میزنم، حالا هم...
یه دفعه صداي در و پس بندش صداي مامان بلند شد: محدثه جان؟
با استرس به ماهان نگاه کردم که لبخند شیطانیاي زد.
آروم گفت: مثلا اگه صداي بالا و پایین رفتن تخت بیاد مامانت چه فکري میکنه؟
با استرس گفتم: دیوونه نشیا!
بازم مامان در زد که بلند گفتم: یه کم دیگه هنوز حرف داریم.
باشهاي گفت و رفت که نفس آسودهاي کشیدم.
-دوست دارم زودتر بگذره و بتونم حست کنم.
اخمهامو توي هم کشیدم.
-تا نزدم آش و لاشت نکردم از روم بلند شو.
-یعنی دوست نداري؟
برخلاف واقعیت گفتم: نه ندارم بلند شو.
لبش آویزون شد.
_بی احساس!
بعدم بلند شد که نفس حبس شدمو به بیرون فرستادم و بلند شدم.
-یه کم احساس خرج کن، بخدا چیزیت نمیشه.
چپ چپ بهش نگاه کردم.
-دوست ندارم.
*******
#مطهره
با تعجب گفتم: بخدا راست میگی؟
با خنده گفت: آره، واي مطهره نمیدونی چجوري سوپرایز شدم، الحق که دیوونهی خودمه.
مشتمو جلوي دهنم گرفتم.
دیدگاه ها (۶)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۹مشتمو جلوي دهنم گرفتم.-عه عه! عجب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۰-الان از این طرفداري میکنی؟!مهردا...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۶۸۷-باشه پس خداحافظ._خداحافظ فداتشم....

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۶قلبم از هیجان، از بهت، نمیدونم از...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 47・⁠]⁠ᕗبا وجود اینکه تو اون ...

my love part 91

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۵۱خودت نباش. بذار برات یه لیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط