{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part⁵⁰
ا.ت ویو:
جعبه رو گرفتم و بازش کردم..یه ساعت مچی داخلش بود..از توی جعبه درش اوردم با دقت نگاهش کردم..صفحه مرواریدی رنگ که با کریستال تزیین شده بود..سرم رو بالا دادم گفتم
ا.ت:خیلی ازتون ممنونم..
مادر جونگ کوک لبخندی زد
دوباره ازش تشکر کردم و از اتاقش خارج شدم..نفسی عمیق کشیدم و رفتم سمت اتاق جونگ کوک و درش رو باز کردم..این موقع از روز نبودش..در اتاق رو اروم بستم و رفتم سمت میزش و اون عکسی که خیلی برای دیدنش کنجکاو بودم رو برداشتم و نگاهش کردم..تعجب کرده بودم عکس خودم بود موقعی که با هانول رفته بودیم دشت گل این رو گرفته بودم..لباس ابی اسمونی با گل های صورتی..همرا با یه لبخند شیرین..
فکر کنم این عکس از کیفم که داخل ماشین بوده افتاده...عکس رو سر جاش گذاشتم و رفتم سمت بالکن اتاقش و بازش کردم تا هوای تازه وارد اتاق بشه خودمم وارد بالکن شدم و به منظره روبروم نگاه میکردم..هوا بعد از اون بارون کاملا صاف و ابی بود..

عصر بود و نزدیک غروب بود..اسمون نارنجی رنگ با تکه های کوچک ابر تزیین شده بود..به لبه ی نرده های روبروی دریاچه تکیه داده بودم و دریاچه رو تماشا میکردم..نارنجی و زیبا..قو های سفید توی دریاچه خودنمایی میکردن..باد ملایم و سردی می وزید که تنم رو به بلرزه می انداخت..چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم که توی همون موقعه چیز گرمی روی شونه هام قرار گرفت چشمامو باز کردم..جونگ کوک بود که پالتوی مشکیش رو روی سرشونه هام انداخته بود..لبخندی بزرگ زدم و دوباره مشغول نگاه کردن به دریاچه شدم..جونگ کوک دستشو اروم پشتم میکشید و نوازشم میکرد..
ا.ت:میشه یه چیزی ازت بپرسم
جونگ کوک نگاهم کرد و منتظر موند که ادامه دادم
ا.ت:میشه درباره گذشتت برام بگی
کوک:چیشده که همچین چیزی رو میپرسی
نگاهمو از دریاچه گرفتم و دادم بهش گفتم
ا.ت:برام سوال پیش اومد
جونگ کوک نفسی پر صدا بیرون داد گفت
کوک:گذشته ام...خب من مثل بقیه بچه ها بودم مادر و از جمله پدر داشتم..پنچ سالم بود که خواهرم یا همون هانول به دنیا اومد..زندگی خوبی داشتیم..خانواده عموم هم که الان پیش ما زندگی میکنن به خواست پدرم بود که پیشمون باشن..چون معتقد بود اگر کل خانواده در کنار هم باشند قوی تر میمونن..
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد
کوک:تا اینجا همه چی خوب بود تا اینکه ۱۸ سالم شد و پدرم به دست یکی از رقیب هاش کش*ته میشه..وقتی این خبر رو بهمون رسوندن من شکستم..پدرم حامی و بهترین پشتیبانم در هر شرایطی بود..نمیدونی که چقدر خانوادم از م*رگ پدرم غصه خوردن..مخصوصا مادرم که وابسته پدرم بود..بعد از اون اتفاق سوگند خوردم نزارم اب خوش از گلوی قاتل های پدرم پایین بره..
ادامه دارد
🍷حمایت فراموش نشه🍷
دیدگاه ها (۲)

Part⁵¹ا.ت ویو:کوک:بعد از اون اتفاق سوگند خوردم نزارم اب خوش ...

Part⁵²جونگ کوک ویو:اون نسبت به کلارا خیلی متفاوت تر بود اون ...

Part ⁴⁹ا.ت ویو:جونگ کوک روم نیم خیز شد و وجب به وجب صورتمو پ...

Part⁴⁸ا.ت ویو:دستمو بردم سمت گونه هام و لمسشون کردم که جونگ ...

Part ۷

Our dark romance Part 4*ساعت 6*ا/تبرگشتیم عمارت و من از شدت ...

پارت ۴:(ویو کوک )بیدار شدم دیدم ا/ت مث جوجه ها خوابیده یاد ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط