{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part ⁴⁹
ا.ت ویو:
جونگ کوک روم نیم خیز شد و وجب به وجب صورتمو پر از بو*سه کرد..این بهترین حسی بود که پس از ²⁴ سال تجربه کردم...بوسه‌ای گرم و دلچسبی روی ل*بهام گذاشت که غرق لذتم کرد..چشمامو بستم و همراهیش کردم..ل*باش رو نرم روی ل*بام حرکت میداد..اروم و لذتبخش..روی تخت کامل دراز شده بودیم..با دستای گرمش من رو توی اغوشش کشید و در گوش چیزی رو زمزمه کرد
کوک:خیلی وسوسه انگیزی دختر
و بعد خنده توی گلو ای کرد..سرم رو به سینش چسبوندم که دستاش رو دور کمر گره زد و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد..
جونگ کوک ویو:
نفس عمیقی کشیدم و بوی تنش رو وارد ریه هام کردم و بیرون دادم..سرم رو کمی خم کردم تا بهتر ببینمش..مثل یک بچه توی اغوشم گم شده بود..بوسه ای روی پیشونیش زدم و ملافه رو کشیدم رومون..با دستام موهاش رو نوازش میکردم..موهای نرم ابریشمیش خرمایی رنگ بود انقدر با موهاش بازی کردم که خوابش برد..نگاه خیره ای بهش انداختم.."تو با قلب من چه کردی که مرا شیفته خود کردی"
ا.ت ویو:
با صدای باز بسته شدن در اتاق از خواب بیدار شدم..دستی به چشمام کشیدم تا واضح تر ببینم..نگاهی به کنارم انداختم و با جای خالی جونگ کوک روبرو شدم..از روی تخت بلند شدم و سمت در رفتم و بازش کردم کسی اون اطراف نبود پس به سمت اتاقم رفتم..وارد اتاق شدم و نگاهی به ساعت انداختم هشت صبح بود..به سمت حمام رفتم تا دوش بگیرم..موهام رو خشک کردم و حوله رو روی صندلی میز انداختم و پشت میز نشستم و کمی به صورتم جون بخشیدم.. لباسی پوشیدم و رفتم پایین..یکی از ندیمه ها نزدیکم شد گفت
:خانم همه سر میز صبحانه هستن
سری تکون دادم و رفتم سمت سالن غذا خوری..در رو باز کردن و وارد شدم..نگاهی بهشون انداختم که دیدم صندلی جونگ کوک خالیه نگاهمو از صندلیش گرفتم و سلامی گرم کردم که همه جوابم رو دادن..پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن غذا..هرازگاهی نگاهی به اطراف مینداختم که دیدم هاری با کینه و خشم نگاهم میکنه..وقتی فهمید دارم نگاهش میکنم پوزخندی زد و سرش رو انداخت پایین و مشغول غذاش شد..منم مشغول خوردن شدم..بعد از اتمام صبحانه از جام بلند شدم که مادر جونگ کوک(مادر هانول) گفت
مادر:ا.ت
ایست کردم و برگشتم نگاهش کردم
مادر:میتونی توی اتاقم منتظرم باشی
ا.ت:اوه البته
و دوباره سمت در چرخیدم..از پله ها بالا رفتم و رفتم سمت اتاق مادر جونگ کوک و بازش کردم و وارد اتاق شدم..قبلا هم اومده بودم اینجا..روی یکی از مبل های داخل اتاق نشستم که چیزی نگذشت که مادر جونگ کوک وارد اتاق شد..برای احترام از جام بلند شدم و تعظیم کردم.. لبخندی گرم زد و اومد روبروم نشست..منم نشستم که گفت
مادر:ا.ت من هدیه‌ای برات اوردم که مطمعنم خوشت میاد..
و جعبه ای رو بهم داد..جعبه رو گرفتم و بازش کردم..
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۳)

Part⁵⁰ا.ت ویو:جعبه رو گرفتم و بازش کردم..یه ساعت مچی داخلش ب...

Part⁵¹ا.ت ویو:کوک:بعد از اون اتفاق سوگند خوردم نزارم اب خوش ...

Part⁴⁸ا.ت ویو:دستمو بردم سمت گونه هام و لمسشون کردم که جونگ ...

Part⁴⁷ا.ت ویو:به سمت اتاقش رفتم و جلوی در ایستاده بودم که در...

Part ۷

part12

پارت ۴:(ویو کوک )بیدار شدم دیدم ا/ت مث جوجه ها خوابیده یاد ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط