Part
Part⁵¹
ا.ت ویو:
کوک:بعد از اون اتفاق سوگند خوردم نزارم اب خوش از گلوی قاتل های پدرم پایین بره..تمام تلاشمو کردم که جاپای پدرم بزارم و الان حتی موفق تر از اون شد..
واقعا دلم اتیش گرفتن که دوباره ادامه داد
کوک:حدود پنج سال پیش دختری وارد زندگیم شد..اون اولین دختری بود که باهاش رابطه عاطفی داشتم..زیبا بود اما از یک ملیت دیگه..پوستی سفید با موهایی طلایی داشت همراه یه چهره جذاب
با تعریفی که از اون دختره میکرد دلم کباب شد..
کوک:شیفتش شده بودم..جوری که عشقش کورم کرده بود و همین باعث شکستم شد..مدت طولانی باهم بودیم خاطرات خوشی رو کنار هم گذروندیم تا اینکه اون شب فرا رسید..نصف شب دلم هواش رو کرده بود..سمت اتاقش رفتم و در رو باز کردم و با صحنه ای روبرو شدم که تا الان هم نتونستم فراموشش کنم..کل وجودم اتیش گرفت..داشت بهم خیانت میکرد..بنظرت با کی..با یکی از خدمه های عمارت خودم
لبخندی زد که فهمیدم از غمی که تو وجودشه لبخند زده..
کوک:تا خود صبح توی شوک بودم..صبح زود رفتم سراغش و از عمارتم انداختمش بیرون
جونگ کوک ویو:
فلش بک پنچ سال پیش صبح زود
با عصبانیت جوری که کل صورتم قرمز شده بود و خون جلو چشمام رو گرفته بود رفتم سمت اتاق کلارا و محکم بازش کردم..خواب بود دختره ه*رزه..همون جور که خواب بود از موهاش محکم گرفتم و دنبال خودم کشیدمش..که از خواب پرید و از درد جیغ بلندی کشید..انداختمش پایین تخت و بالای سرش ایستادم با ترس و تعجب نگاهم میکرد و لب زد
کلارا:عزیزم چِت شده؟
با عصبانیت غریدم
کوک:بهتره همین الان وسایلتو جمع کنی و گورتو از عمارتم گم کنی تا بلایی سرت نیاوردم
با تعجب گفت
کلارا:کوک چی داری میگی؟
کوک:دلم نمیخواد اسممو توی دهنت بشنوم...هیچ وقت..
کلارا شروع کرد به گریه
کلارا:چی شده من چیکار کردم مگه؟
کوک:خیانت..همون چیزی که بهت هشدار داده بودم ازش چشم برنمیدارم اونم هیچ وقت
با گریه گفت
کلارا:من...من خیانت نکردم
از موهاش گرفتم و بلندش کردم که جیغی بلند و گوش خراشی کشید..که یکی محکم خوابوندم توی گوشش...دستمو بالا اوردم و انگشتم رو تحدید وار گرفتم سمتش سمتش گفتم
کوک:لازم نیست متقاعدم کنی که خیانت نکردی خودم دیشب با چشمای خودم دیدم..باید همون اول میفهمیدم که چه زن کثیفی هستی...زود گورتو گم کن تا خونتو نریختم کف اتاق..
و محکم زدمش زمین که گریش اوج گرفت دیگه برام مهم نبود..هیچ چیز برام مهم نبود..رفتم سمت در و دست گیره رو گرفتم قبل از اینکه اتاق رو ترک کنم گفتم
کوک:قبل از اینکه برگردم بهتره که از اینجا رو ترک کرده باشی
و از اتاق رفتم بیرون
فلش بک حال
با مرور اون روز حالم گرفته شد..نگرانی و ناراحتی رو توی چشمای ا.ت میدیدم..اون نسبت به کلارا خیلی متفاوت تر بود..اون از هر نظر از کلارا سر تر بود
ا.ت ویو:
کوک:بعد از اون اتفاق سوگند خوردم نزارم اب خوش از گلوی قاتل های پدرم پایین بره..تمام تلاشمو کردم که جاپای پدرم بزارم و الان حتی موفق تر از اون شد..
واقعا دلم اتیش گرفتن که دوباره ادامه داد
کوک:حدود پنج سال پیش دختری وارد زندگیم شد..اون اولین دختری بود که باهاش رابطه عاطفی داشتم..زیبا بود اما از یک ملیت دیگه..پوستی سفید با موهایی طلایی داشت همراه یه چهره جذاب
با تعریفی که از اون دختره میکرد دلم کباب شد..
کوک:شیفتش شده بودم..جوری که عشقش کورم کرده بود و همین باعث شکستم شد..مدت طولانی باهم بودیم خاطرات خوشی رو کنار هم گذروندیم تا اینکه اون شب فرا رسید..نصف شب دلم هواش رو کرده بود..سمت اتاقش رفتم و در رو باز کردم و با صحنه ای روبرو شدم که تا الان هم نتونستم فراموشش کنم..کل وجودم اتیش گرفت..داشت بهم خیانت میکرد..بنظرت با کی..با یکی از خدمه های عمارت خودم
لبخندی زد که فهمیدم از غمی که تو وجودشه لبخند زده..
کوک:تا خود صبح توی شوک بودم..صبح زود رفتم سراغش و از عمارتم انداختمش بیرون
جونگ کوک ویو:
فلش بک پنچ سال پیش صبح زود
با عصبانیت جوری که کل صورتم قرمز شده بود و خون جلو چشمام رو گرفته بود رفتم سمت اتاق کلارا و محکم بازش کردم..خواب بود دختره ه*رزه..همون جور که خواب بود از موهاش محکم گرفتم و دنبال خودم کشیدمش..که از خواب پرید و از درد جیغ بلندی کشید..انداختمش پایین تخت و بالای سرش ایستادم با ترس و تعجب نگاهم میکرد و لب زد
کلارا:عزیزم چِت شده؟
با عصبانیت غریدم
کوک:بهتره همین الان وسایلتو جمع کنی و گورتو از عمارتم گم کنی تا بلایی سرت نیاوردم
با تعجب گفت
کلارا:کوک چی داری میگی؟
کوک:دلم نمیخواد اسممو توی دهنت بشنوم...هیچ وقت..
کلارا شروع کرد به گریه
کلارا:چی شده من چیکار کردم مگه؟
کوک:خیانت..همون چیزی که بهت هشدار داده بودم ازش چشم برنمیدارم اونم هیچ وقت
با گریه گفت
کلارا:من...من خیانت نکردم
از موهاش گرفتم و بلندش کردم که جیغی بلند و گوش خراشی کشید..که یکی محکم خوابوندم توی گوشش...دستمو بالا اوردم و انگشتم رو تحدید وار گرفتم سمتش سمتش گفتم
کوک:لازم نیست متقاعدم کنی که خیانت نکردی خودم دیشب با چشمای خودم دیدم..باید همون اول میفهمیدم که چه زن کثیفی هستی...زود گورتو گم کن تا خونتو نریختم کف اتاق..
و محکم زدمش زمین که گریش اوج گرفت دیگه برام مهم نبود..هیچ چیز برام مهم نبود..رفتم سمت در و دست گیره رو گرفتم قبل از اینکه اتاق رو ترک کنم گفتم
کوک:قبل از اینکه برگردم بهتره که از اینجا رو ترک کرده باشی
و از اتاق رفتم بیرون
فلش بک حال
با مرور اون روز حالم گرفته شد..نگرانی و ناراحتی رو توی چشمای ا.ت میدیدم..اون نسبت به کلارا خیلی متفاوت تر بود..اون از هر نظر از کلارا سر تر بود
- ۳.۹k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط