+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.45
(از زبون نویسنده)
بارون شدید میبارید تو تورنتو. ا.ت تازه شیفت شبش تو کافه تموم شده بود و با کاپشن مشکی، کلاه هودی رو سرش کشیده بود و سریع تو خیابون خلوت قدم برمیداشت. قلبش یه جور عجیبی تند میزد، انگار یه چیزی تو هوا حس میکرد.
یهو گوشیش ویبره کرد. شماره ناشناس. این بار پیام صوتی فرستاده بود.
با دستای لرزان گوشی رو گوشش گذاشت.
صدای بم، سرد و آشنا که از اعماق جهنم میاومد:
-فکر کردی واقعاً تونستی از من فرار کنی، ا.ت؟... یا باید بگم لینا؟
پاهاش یخ زد. گوشی از دستش افتاد روی برف. سریع برداشت و شروع کرد به دویدن. بارون تو صورتش میخورد، نفسش بند اومده بود.
+نه... نه... چطور پیدام کرد!؟
دویده بود که یه ماشین مشکی بزرگ با سرعت از پشت سرش پیچید و جلوش ترمز کرد. در عقب باز شد و دو تا مرد قوی بیرون پریدن. ا.ت جیغ کشید و به سمت کوچه باریک دوید، اما یکیشون از پشت گرفتش و دستشو روی دهنش گذاشت.
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین از تاریکی اومد.
جونگ کوک با کت مشکی بلند، موهای خیس از بارون، آروم از تاریکی بیرون اومد. چشماش برق میزد — یه مخلوط خطرناک از خشم، تشنگی و چیزی عمیقتر.
(کوک با صدای پایین و پر از احساس)
- بالاخره... پیدات کردم.
ا.ت با تمام قدرتش تلاش میکرد، اشک و بارون قاطی شده بود رو صورتش. وقتی جونگ کوک نزدیکتر اومد، بدنش از ترس بیحس شد.
جونگ کوک دستشو دراز کرد و چونه ا.ت رو گرفت. انگشتاش سرد و محکم بود. برای چند ثانیه فقط تو چشماش نگاه کرد — نگاهش پر از حرفای ناگفته بود.
(کوک تقریباً زمزمه کرد)
- چهار ماه و نیم... چهار ماه و نیم هر شب بهت فکر کردم. چهار ماه و نیم جهنم کشیدم بدون تو.
بعد یهو ا.ت رو کشید تو بغلش. محکم. خیلی محکم. انگار میترسید دوباره گم بشه. بوی عطر آشنا و بارون قاطی شده بود.
ا.ت تو بغلش میلرزید و هق هق گریه میکرد.
(ا.ت با صدای شکسته)
+ ولِم کن... لطفاً ولِم کن... دیگه نمیتونم...
جونگ کوک سرشو گذاشت رو موهای خیس ا.ت و آروم، خیلی آروم گفت:
- دیگه هیچوقت ولت نمیکنم ا.ت. این بار نه به خاطر انتقام... به خاطر اینکه بدون تو دیوونه شدم.
بارون شدیدتر میبارید. جونگ کوک ا.ت رو بلند کرد و برد سمت ماشین. در بسته شد و ماشین با سرعت تو تاریکی شب تورنتو ناپدید شد.
بازی دوباره شروع شده بود... ولی این بار قوانینش کاملاً عوض شده بود..........
ادامه دارد..........
الان باید توی خماری بزارمتونننن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی نمیزارمممم🤣
چه ادمین خوبیم؟
نه خدایی؟ ادمین خوبیم؟
-I shouldn't fall in love with you
p.45
(از زبون نویسنده)
بارون شدید میبارید تو تورنتو. ا.ت تازه شیفت شبش تو کافه تموم شده بود و با کاپشن مشکی، کلاه هودی رو سرش کشیده بود و سریع تو خیابون خلوت قدم برمیداشت. قلبش یه جور عجیبی تند میزد، انگار یه چیزی تو هوا حس میکرد.
یهو گوشیش ویبره کرد. شماره ناشناس. این بار پیام صوتی فرستاده بود.
با دستای لرزان گوشی رو گوشش گذاشت.
صدای بم، سرد و آشنا که از اعماق جهنم میاومد:
-فکر کردی واقعاً تونستی از من فرار کنی، ا.ت؟... یا باید بگم لینا؟
پاهاش یخ زد. گوشی از دستش افتاد روی برف. سریع برداشت و شروع کرد به دویدن. بارون تو صورتش میخورد، نفسش بند اومده بود.
+نه... نه... چطور پیدام کرد!؟
دویده بود که یه ماشین مشکی بزرگ با سرعت از پشت سرش پیچید و جلوش ترمز کرد. در عقب باز شد و دو تا مرد قوی بیرون پریدن. ا.ت جیغ کشید و به سمت کوچه باریک دوید، اما یکیشون از پشت گرفتش و دستشو روی دهنش گذاشت.
در همین لحظه، صدای قدمهای سنگین از تاریکی اومد.
جونگ کوک با کت مشکی بلند، موهای خیس از بارون، آروم از تاریکی بیرون اومد. چشماش برق میزد — یه مخلوط خطرناک از خشم، تشنگی و چیزی عمیقتر.
(کوک با صدای پایین و پر از احساس)
- بالاخره... پیدات کردم.
ا.ت با تمام قدرتش تلاش میکرد، اشک و بارون قاطی شده بود رو صورتش. وقتی جونگ کوک نزدیکتر اومد، بدنش از ترس بیحس شد.
جونگ کوک دستشو دراز کرد و چونه ا.ت رو گرفت. انگشتاش سرد و محکم بود. برای چند ثانیه فقط تو چشماش نگاه کرد — نگاهش پر از حرفای ناگفته بود.
(کوک تقریباً زمزمه کرد)
- چهار ماه و نیم... چهار ماه و نیم هر شب بهت فکر کردم. چهار ماه و نیم جهنم کشیدم بدون تو.
بعد یهو ا.ت رو کشید تو بغلش. محکم. خیلی محکم. انگار میترسید دوباره گم بشه. بوی عطر آشنا و بارون قاطی شده بود.
ا.ت تو بغلش میلرزید و هق هق گریه میکرد.
(ا.ت با صدای شکسته)
+ ولِم کن... لطفاً ولِم کن... دیگه نمیتونم...
جونگ کوک سرشو گذاشت رو موهای خیس ا.ت و آروم، خیلی آروم گفت:
- دیگه هیچوقت ولت نمیکنم ا.ت. این بار نه به خاطر انتقام... به خاطر اینکه بدون تو دیوونه شدم.
بارون شدیدتر میبارید. جونگ کوک ا.ت رو بلند کرد و برد سمت ماشین. در بسته شد و ماشین با سرعت تو تاریکی شب تورنتو ناپدید شد.
بازی دوباره شروع شده بود... ولی این بار قوانینش کاملاً عوض شده بود..........
ادامه دارد..........
الان باید توی خماری بزارمتونننن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ولی نمیزارمممم🤣
چه ادمین خوبیم؟
نه خدایی؟ ادمین خوبیم؟
- ۶۰۸
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط