+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.46
(از زبون نویسنده)
بارون هنوز شدید میبارید. داخل ماشین مشکی، ا.ت روی صندلی عقب نشسته بود، بدنش کاملاً خشک و بیحرکت، دستاشو محکم به هم فشار میداد. جونگ کوک کنارش نشسته بود و بدون حرف بهش نگاه میکرد.
یهو جونگ کوک آروم گفت:
- میخوای بدونی چطور پیدات کردم؟
ا.ت هیچ جوابی نداد. فقط به بیرون خیره شده بود.
جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن. انگار خودش هم داشت دوباره همه چیز رو مرور میکرد.
---
فلشبک (دو هفته پیش — سئول)
جونگ کوک تو اتاق کارش دیوونه شده بود. همه گزارشها منفی بود. هیچ ردی از ا.ت نبود.
تا اینکه جیمین اومد داخل با یه فلش مموری تو دستش.
- کوک... یه چیزی پیدا کردم. ولی قول بده اول آروم باشی.
جونگ کوک فلش رو گرفت و باز کرد. داخلش کلی عکس و ویدیو از دوربینهای فرودگاه سئول بود. یه دختر با موهای بلوند کوتاه، عینک آفتابی، که سعی میکرد صورتشو مخفی کنه. ولی جونگ کوک همون لحظه شناختش. حرکت دستاش، شکل گردنش، حتی طرز راه رفتنش.
(کوک با صدای گرفته)
- لعنتی... این خودشه.
بعدش جهنم شروع شد. جونگ کوک همه هکرهای خودشو بسیج کرد. حساب بانکی قدیمی ا.ت رو چک کردن، تراکنشهای کوچک، خرید بلیت با اسم مستعار، و در نهایت ردش رو زدن تا تورنتو.
ولی نقطه کلیدی این بود: یه پیامک قدیمی از شماره جیمین به ا.ت که توش نوشته بود «اگه مشکلی داشتی این شماره رو داشته باش». جیمین ناخواسته یه رد خیلی کوچیک گذاشته بود. جونگ کوک وقتی فهمید، اول خیلی عصبانی شد از جیمین، ولی بعد ازش تشکر کرد.
سه روز تمام نخوابید. همه دوربینهای تورنتو رو هک کردن، تا بالاخره دوربین یه کافه کوچیک تو اسکاربرو، تصویر واضحی از ا.ت گرفت که داشت قهوه سرو میکرد.
جونگ کوک وقتی عکس رو دید، فقط نشسته بود و ساعتها بهش خیره شده بود. قلبش تند میزد. عصبانیت، دلتنگی، خشم، عشق... همه قاطی شده بود.
(تو فلشبک، کوک با صدای بم)
- بالاخره... پیدات کردم.
---
برگشت به حال (داخل ماشین)
جونگ کوک دستشو آروم گذاشت روی دست ا.ت. ا.ت سریع دستشو کشید عقب.
(کوک آروم ادامه داد)
- دو هفته طول کشید تا همه چیز رو هماهنگ کنم. پرواز خصوصی، آدمام تو تورنتو، همه چیز. نمیخواستم دوباره فرار کنی.
بعد یه لحظه سکوت کرد و با صدای خیلی پایینتر گفت:
- ا.ت... این بار فرق داره. دیگه مثل قبل نیستم.
ا.ت با چشمای پر اشک و ترس نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت.
بارون به شیشه ماشین میکوبید و ماشین با سرعت تو تاریکی شب تورنتو حرکت میکرد. به سمت جایی که ا.ت دیگه هیچوقت انتظار نرفتنشو داشت.............
ادامه دارد..............
-I shouldn't fall in love with you
p.46
(از زبون نویسنده)
بارون هنوز شدید میبارید. داخل ماشین مشکی، ا.ت روی صندلی عقب نشسته بود، بدنش کاملاً خشک و بیحرکت، دستاشو محکم به هم فشار میداد. جونگ کوک کنارش نشسته بود و بدون حرف بهش نگاه میکرد.
یهو جونگ کوک آروم گفت:
- میخوای بدونی چطور پیدات کردم؟
ا.ت هیچ جوابی نداد. فقط به بیرون خیره شده بود.
جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و شروع کرد به حرف زدن. انگار خودش هم داشت دوباره همه چیز رو مرور میکرد.
---
فلشبک (دو هفته پیش — سئول)
جونگ کوک تو اتاق کارش دیوونه شده بود. همه گزارشها منفی بود. هیچ ردی از ا.ت نبود.
تا اینکه جیمین اومد داخل با یه فلش مموری تو دستش.
- کوک... یه چیزی پیدا کردم. ولی قول بده اول آروم باشی.
جونگ کوک فلش رو گرفت و باز کرد. داخلش کلی عکس و ویدیو از دوربینهای فرودگاه سئول بود. یه دختر با موهای بلوند کوتاه، عینک آفتابی، که سعی میکرد صورتشو مخفی کنه. ولی جونگ کوک همون لحظه شناختش. حرکت دستاش، شکل گردنش، حتی طرز راه رفتنش.
(کوک با صدای گرفته)
- لعنتی... این خودشه.
بعدش جهنم شروع شد. جونگ کوک همه هکرهای خودشو بسیج کرد. حساب بانکی قدیمی ا.ت رو چک کردن، تراکنشهای کوچک، خرید بلیت با اسم مستعار، و در نهایت ردش رو زدن تا تورنتو.
ولی نقطه کلیدی این بود: یه پیامک قدیمی از شماره جیمین به ا.ت که توش نوشته بود «اگه مشکلی داشتی این شماره رو داشته باش». جیمین ناخواسته یه رد خیلی کوچیک گذاشته بود. جونگ کوک وقتی فهمید، اول خیلی عصبانی شد از جیمین، ولی بعد ازش تشکر کرد.
سه روز تمام نخوابید. همه دوربینهای تورنتو رو هک کردن، تا بالاخره دوربین یه کافه کوچیک تو اسکاربرو، تصویر واضحی از ا.ت گرفت که داشت قهوه سرو میکرد.
جونگ کوک وقتی عکس رو دید، فقط نشسته بود و ساعتها بهش خیره شده بود. قلبش تند میزد. عصبانیت، دلتنگی، خشم، عشق... همه قاطی شده بود.
(تو فلشبک، کوک با صدای بم)
- بالاخره... پیدات کردم.
---
برگشت به حال (داخل ماشین)
جونگ کوک دستشو آروم گذاشت روی دست ا.ت. ا.ت سریع دستشو کشید عقب.
(کوک آروم ادامه داد)
- دو هفته طول کشید تا همه چیز رو هماهنگ کنم. پرواز خصوصی، آدمام تو تورنتو، همه چیز. نمیخواستم دوباره فرار کنی.
بعد یه لحظه سکوت کرد و با صدای خیلی پایینتر گفت:
- ا.ت... این بار فرق داره. دیگه مثل قبل نیستم.
ا.ت با چشمای پر اشک و ترس نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت.
بارون به شیشه ماشین میکوبید و ماشین با سرعت تو تاریکی شب تورنتو حرکت میکرد. به سمت جایی که ا.ت دیگه هیچوقت انتظار نرفتنشو داشت.............
ادامه دارد..............
- ۷۹۰
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط