+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.47
(از زبون نویسنده)
ماشین با سرعت تو بارون شدید تورنتو حرکت میکرد. داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود. ا.ت هنوز بدنش میلرزید و به در ماشین چسبیده بود، انگار هر لحظه آماده بود که پریده بیرون.
جونگ کوک آروم به سمتش چرخید و با صدای گرفته گفت:
- میخوای بدونی چطور پیدات کردم؟
ا.ت هیچ جوابی نداد. فقط با چشمایی پر از ترس بهش نگاه میکرد.(بعدی همه اتفاقات پارت قبلی)
جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و ادامه داد، ولی ا.ت ناگهان با صدای لرزان و شکسته گفت:
+ چرا من؟
جونگ کوک یه لحظه کامل ساکت شد. بعد سرشو پایین انداخت، انگار این سوال براش خیلی سنگین بود. وقتی دوباره نگاه کرد، چشماش پر از احساس پیچیدهای بود که خودش هم ازش خجالت میکشید.
(کوک با صدای بم و خسته)
- من نباید عاشق تو میشدم...
ا.ت بدنش یهو یخ کرد. این جمله مثل برق بهش خورد. چشماش گرد شد و سریع خودشو بیشتر به در ماشین چسبوند. ترس تو وجودش موج میزد.
(ا.ت با صدای گرفته و وحشتزده)
+ چی؟... چی گفتی؟ عاشق؟! تو... تو داری مسخرهبازی درمیاری؟ بعد از همه اون شکنجهها، بعد از اینکه مامان و بابامو کشتی، بعد از اینکه منو مثل سگ زنجیر کردی... حالا میگی عاشق؟!
ا.ت نفسش تند شده بود. دستاش میلرزید و به صندلی چنگ میزد. هنوز کامل باور نکرده بود.
جونگ کوک سعی کرد آرومتر حرف بزنه، ولی صدایش هنوز خشن بود:
- باور کن یا نکن، شد. وقتی فرار کردی... جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. اول فقط میخواستم پیدات کنم و لهت کنم، ولی بعد... دیگه نمیتونستم بدون تو باشم.
ا.ت سرشو تکون داد و با ترس گفت:
(ا.ت اشک ریزان)
+ دروغ میگی... تو فقط میخوای دوباره شکنجهم کنی... نزدیکم نشو!
جونگ کوک دستشو آروم دراز کرد ولی وقتی دید ا.ت بیشتر جمع شد و جیغ خفیفی کشید، دستشو عقب کشید.
بارون شدید به شیشه ماشین میکوبید و ا.ت هنوز تو گوشه صندلی کز کرده بود، پر از شک و وحشت.
داستان تازه پیچیدهتر شده بود..........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.47
(از زبون نویسنده)
ماشین با سرعت تو بارون شدید تورنتو حرکت میکرد. داخل ماشین سکوت سنگینی حاکم بود. ا.ت هنوز بدنش میلرزید و به در ماشین چسبیده بود، انگار هر لحظه آماده بود که پریده بیرون.
جونگ کوک آروم به سمتش چرخید و با صدای گرفته گفت:
- میخوای بدونی چطور پیدات کردم؟
ا.ت هیچ جوابی نداد. فقط با چشمایی پر از ترس بهش نگاه میکرد.(بعدی همه اتفاقات پارت قبلی)
جونگ کوک یه نفس عمیق کشید و ادامه داد، ولی ا.ت ناگهان با صدای لرزان و شکسته گفت:
+ چرا من؟
جونگ کوک یه لحظه کامل ساکت شد. بعد سرشو پایین انداخت، انگار این سوال براش خیلی سنگین بود. وقتی دوباره نگاه کرد، چشماش پر از احساس پیچیدهای بود که خودش هم ازش خجالت میکشید.
(کوک با صدای بم و خسته)
- من نباید عاشق تو میشدم...
ا.ت بدنش یهو یخ کرد. این جمله مثل برق بهش خورد. چشماش گرد شد و سریع خودشو بیشتر به در ماشین چسبوند. ترس تو وجودش موج میزد.
(ا.ت با صدای گرفته و وحشتزده)
+ چی؟... چی گفتی؟ عاشق؟! تو... تو داری مسخرهبازی درمیاری؟ بعد از همه اون شکنجهها، بعد از اینکه مامان و بابامو کشتی، بعد از اینکه منو مثل سگ زنجیر کردی... حالا میگی عاشق؟!
ا.ت نفسش تند شده بود. دستاش میلرزید و به صندلی چنگ میزد. هنوز کامل باور نکرده بود.
جونگ کوک سعی کرد آرومتر حرف بزنه، ولی صدایش هنوز خشن بود:
- باور کن یا نکن، شد. وقتی فرار کردی... جهنم کشیدم. هر شب بهت فکر میکردم. اول فقط میخواستم پیدات کنم و لهت کنم، ولی بعد... دیگه نمیتونستم بدون تو باشم.
ا.ت سرشو تکون داد و با ترس گفت:
(ا.ت اشک ریزان)
+ دروغ میگی... تو فقط میخوای دوباره شکنجهم کنی... نزدیکم نشو!
جونگ کوک دستشو آروم دراز کرد ولی وقتی دید ا.ت بیشتر جمع شد و جیغ خفیفی کشید، دستشو عقب کشید.
بارون شدید به شیشه ماشین میکوبید و ا.ت هنوز تو گوشه صندلی کز کرده بود، پر از شک و وحشت.
داستان تازه پیچیدهتر شده بود..........
ادامه دارد........
- ۲۸۳
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط