فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ۶
ا.ت:صبح ساعت ۸ بیدار شدم صبحانه خوردم آماده شدم دفتر و خودکار برداشتم تا حرف های تهیونگ رو یاد داشت کنم و بعد به سمت گالری تهیونگ حرکت کردم
پرش زمانی به گالری
ا.ت:سلام
تهیونگ:سلام
ا.ت:خب نقاشی کشیدی؟
تهیونگ:آره
ا.ت:میشه ببینمش؟
تهیونگ:آره
تهیونگ:دست ا.ت رو گرفت و برد یه قسمتی که روی قاب نقاشی یه پرده بزرگ بود پرده رو کشید کنار و ا.ت تونست نقاشی رو ببینه
ا.ت:وقتی نقاشی رو دیدم یه ترس و کنجکاوی تمام وجودمو فرا گرفت توی اون نقاشی نفرت،خشم،لذت و درد میدیدم
ا.ت:خیلی زیباست ولی چرا این و کشیدی
تهیونگ:همینطور که قبلا بهت گفتم نقاشی تنها راه زنده بودنمه و خب من افکارم و نقاشی میکنم اینم جزوی از افکارمه
ا.ت:اهوم فهمیدم، ولی میشه بیشتر راجبش توضیح بدی
تهیونگ:نه نمیتونم من نمیتونم افکارم و توضیح بدم و بخاطر همین هم نقاشیش میکنم
ا.ت:آها،یعنی میگی که این تنها راهیه که میتونی افکارت رو توضیح بدی درسته؟
تهیونگ:آره
ا.ت:تا حالا سعی کردی که افکارت رو به کسی توضیح بدی
تهیونگ:الان افکارم رو نمیتونم توضیح بدم، ولی قبلا میتونستم به بقیه افکارم و میگفتم ولی بقیه من و مسخره میکردن و ازم فرار میکردن
ا.ت:متوجه شدم
[توجه ا.ت تموم حرف های تهیونگ رو یاد داشت میکنه]
تهیونگ:چی داری مینویسی
ا.ت:هیچی چیز خاصی نیست
پارت ۶
ا.ت:صبح ساعت ۸ بیدار شدم صبحانه خوردم آماده شدم دفتر و خودکار برداشتم تا حرف های تهیونگ رو یاد داشت کنم و بعد به سمت گالری تهیونگ حرکت کردم
پرش زمانی به گالری
ا.ت:سلام
تهیونگ:سلام
ا.ت:خب نقاشی کشیدی؟
تهیونگ:آره
ا.ت:میشه ببینمش؟
تهیونگ:آره
تهیونگ:دست ا.ت رو گرفت و برد یه قسمتی که روی قاب نقاشی یه پرده بزرگ بود پرده رو کشید کنار و ا.ت تونست نقاشی رو ببینه
ا.ت:وقتی نقاشی رو دیدم یه ترس و کنجکاوی تمام وجودمو فرا گرفت توی اون نقاشی نفرت،خشم،لذت و درد میدیدم
ا.ت:خیلی زیباست ولی چرا این و کشیدی
تهیونگ:همینطور که قبلا بهت گفتم نقاشی تنها راه زنده بودنمه و خب من افکارم و نقاشی میکنم اینم جزوی از افکارمه
ا.ت:اهوم فهمیدم، ولی میشه بیشتر راجبش توضیح بدی
تهیونگ:نه نمیتونم من نمیتونم افکارم و توضیح بدم و بخاطر همین هم نقاشیش میکنم
ا.ت:آها،یعنی میگی که این تنها راهیه که میتونی افکارت رو توضیح بدی درسته؟
تهیونگ:آره
ا.ت:تا حالا سعی کردی که افکارت رو به کسی توضیح بدی
تهیونگ:الان افکارم رو نمیتونم توضیح بدم، ولی قبلا میتونستم به بقیه افکارم و میگفتم ولی بقیه من و مسخره میکردن و ازم فرار میکردن
ا.ت:متوجه شدم
[توجه ا.ت تموم حرف های تهیونگ رو یاد داشت میکنه]
تهیونگ:چی داری مینویسی
ا.ت:هیچی چیز خاصی نیست
- ۴.۷k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط