پارت دارم از عذاب وجدان میمیرم
پارت ۳۲ (دارم از عذاب وجدان میمیرم🫠)
●
کاکاشی فقط دوید سمت دهکده، حس میکرد پاهایش خود به خود حرکت میکنند. اشک از چشم هایش جاری بود و فقط دعا میکرد که این اشتباه باید.
"این یه خوابه، دارم خواب میبینم."
او سعی کرد به خودش اطمینان دهد ولی همه چیز واقعی تر از ان بنظر میرسید که تنها یک خواب باشد. از در دهکده دوید داخل.
"اون پسر ساکوموعه؟"
"وای اره، بیچاره. حتما خبر رو شنیده."
پچ پچ های مردم فقط اوضاع را برای کاکاشی بدتر کرد، از استرس زانوهایش میلرزید.
"توروخدا بابا، نرو. منو اینجا تنها نذار."
زمزمه هایش میلرزیدند، نفسش بالا نمیامد. و وقتی رسید به مرکز دهکده...مردم داشتند شخصی را که رویش پارچه ی سفیدی بود با برانکارد حمل میکردند.
کاکاشی چنان سر جایش خشکش زد که انگار اندازه یک دکل برق به بدنش وارد شده. بعد با تمام توانش دوید سمت برانکارد.
"باباااااا نههه، بابایی. پاشو، جون من پاشو."
او همانطور که گریه میکرد دوید وسط جمعیت، برایش مهم نبود چه کسانی را کنار میزند. چنگ زد به پارچه ی سفید.
"اگه بری من چیکار کنم؟"
او با بغض گفت و پارچه را کشید کنار. وقتی چشم های بسته ی پدرش را دید، طوری که انگار کونای تیزی در قلبش فرو رفته باشد، پاهایش شل شدند.
هوکاگه ی دوم، توبیراما ساما، دستش را روی شانه ی کاکاشی گذاشت.
"تو پسرشی، اره؟ تسلیت میگم."
بقیه هم به همراه هوکاگه تسلیت گفتند، ولی کاکاشی هیچی نمیشنید.
●
اوبیتو کل راه را دنبال کاکاشی دویده بود، ولی نتوانست به او برسد، کاکاشی زودتر وارد دهکده شده بود. میناتو سنسه رفته بود تا به کارهای مراسم خاکسپاری فردا برسد، اوبیتو هم در به در داشت دنبال کاکاشی میگشت.
وقتی رسید به مرکز دهکده، مردم پدر کاکاشی را به داخل سردخانه حمل کرده بودند، ولی کاکاشی با شانه هایی افتاده همانجا ایستاده بود، پشت به اوبیتو.
"ام...کاکاشی؟"
اوبیتو گفت و کمی رفت نزدیک تر، سعی کرد دستش را روی شانه ی کاکاشی بگذارد:"من تسلیت میگم."
ولی کاکاشی دست او را پس زد، بدون اینکه نگاهش کند راه افتاد که برود. با تن سردی در صدایش، جواب اوبیتو را داد:"تنهام بذار."
●
کاکاشی فقط دوید سمت دهکده، حس میکرد پاهایش خود به خود حرکت میکنند. اشک از چشم هایش جاری بود و فقط دعا میکرد که این اشتباه باید.
"این یه خوابه، دارم خواب میبینم."
او سعی کرد به خودش اطمینان دهد ولی همه چیز واقعی تر از ان بنظر میرسید که تنها یک خواب باشد. از در دهکده دوید داخل.
"اون پسر ساکوموعه؟"
"وای اره، بیچاره. حتما خبر رو شنیده."
پچ پچ های مردم فقط اوضاع را برای کاکاشی بدتر کرد، از استرس زانوهایش میلرزید.
"توروخدا بابا، نرو. منو اینجا تنها نذار."
زمزمه هایش میلرزیدند، نفسش بالا نمیامد. و وقتی رسید به مرکز دهکده...مردم داشتند شخصی را که رویش پارچه ی سفیدی بود با برانکارد حمل میکردند.
کاکاشی چنان سر جایش خشکش زد که انگار اندازه یک دکل برق به بدنش وارد شده. بعد با تمام توانش دوید سمت برانکارد.
"باباااااا نههه، بابایی. پاشو، جون من پاشو."
او همانطور که گریه میکرد دوید وسط جمعیت، برایش مهم نبود چه کسانی را کنار میزند. چنگ زد به پارچه ی سفید.
"اگه بری من چیکار کنم؟"
او با بغض گفت و پارچه را کشید کنار. وقتی چشم های بسته ی پدرش را دید، طوری که انگار کونای تیزی در قلبش فرو رفته باشد، پاهایش شل شدند.
هوکاگه ی دوم، توبیراما ساما، دستش را روی شانه ی کاکاشی گذاشت.
"تو پسرشی، اره؟ تسلیت میگم."
بقیه هم به همراه هوکاگه تسلیت گفتند، ولی کاکاشی هیچی نمیشنید.
●
اوبیتو کل راه را دنبال کاکاشی دویده بود، ولی نتوانست به او برسد، کاکاشی زودتر وارد دهکده شده بود. میناتو سنسه رفته بود تا به کارهای مراسم خاکسپاری فردا برسد، اوبیتو هم در به در داشت دنبال کاکاشی میگشت.
وقتی رسید به مرکز دهکده، مردم پدر کاکاشی را به داخل سردخانه حمل کرده بودند، ولی کاکاشی با شانه هایی افتاده همانجا ایستاده بود، پشت به اوبیتو.
"ام...کاکاشی؟"
اوبیتو گفت و کمی رفت نزدیک تر، سعی کرد دستش را روی شانه ی کاکاشی بگذارد:"من تسلیت میگم."
ولی کاکاشی دست او را پس زد، بدون اینکه نگاهش کند راه افتاد که برود. با تن سردی در صدایش، جواب اوبیتو را داد:"تنهام بذار."
- ۳.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط