#بادیگارد_سرد_من
#بادیگارد_سرد_من
پارت ¹⁷
ویو لارا__
____عصبی شدن در لحظه
“لطفاً لارا…”
آخرین بار بود که خواهش در صدایش شنیده میشد. چون من، طبق معمول، هنوز درگیر غرورم بودم..
لبم را گاز گرفتم و با صدایی که سعی داشتم محکم به گوش برسد گفتم:
“قول میدم حالم خوبه، قربان. فقط یه پارچه میخوام. خودم بستم، بازم میتونم.”
خواستم از مبل بلند شم. ولی پاهایم زیرم سست شد. دردِ پهلو مثل خنجری داغ از پهلویم بالا رفت و نفسم را برید. فقط صدای فریاد یونگی را شنیدم:
“بشین سرجات!”
یک لحظه تار شد همهچیز. دستهایم را به پشتی مبل گرفتم که نیفتم. اما خون از زیر لباس پایین میچکید و فرشِ تیرهی عسلی زیرم را رنگی میکرد...
خواستم چیزی بگویم، توجیهی شاید، ولی فقط یک نفس بریده از بین لبهایم دراومد:
“هیچی نیست… فقط یه دورِ دیگه…”
اما قبل از اینکه جملهام تموم بشه، یونگی جعبه را محکم روی میز کوبید.
“کافیه!”
قدمش سنگین بود وقتی برگشت سمتم. هیچ نشانی از آرامش قبلی در چهرهاش نبود. نفسهایش تند بود و چشمهایش شعله میکشید، اما نه از خشم — از ترس.
ترس از اینکه دیر شده باشه.
“بسه دیگه، لارا.”
صدایش پایین بود، ولی هر کلمهاش میلرزوند.
“دیگه اجازه نمیدم خودتو اینجوری از بین ببری.”
دستم را عقب کشیدم: “یونگی، من گفتم—”
اما آنقدر سریع عمل کرد که نتونستم آخر جمله رو بگم.
در یک لحظه جلوی مبل خم شد، انگشتانش زیر بازوم قفل شد، و پیش از اینکه بفهمم چه میکند، با نیرویی بیرحمانه اما کنترلشده مرا به حالت نشسته برگرداند.
“بنشین!”
صدایش… لرز داشت. ولی هنوز آن قاطعیت لعنتی توی آن بود.
سکوت افتاد. فقط صدای تنفس هر دومان.
دستکشها را درآورد. مستقیم با دستانش جعبه را باز کرد، انگار دیگر حتی صبر شستن و آماده کردن نداشت. دستانش سریع و دقیق حرکت میکردند، در حالی که من هنوز با دستم میخواستم مانعش شوم...
“یونگی— نمیخوام—”
“خفه شو.”
خشک شدم.
اولین باری بود که با آن لحن میگفت. نه برای تحقیر، نه از عصبانیت واقعی.
بلکه از ترس.
بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
“تو لجبازترین زنی هستی که تو عمرم دیدم… و بدجور داری روی اعصابم قدم میزنی.”
بیصدا باند را برداشتم. اما او دستم را کنار زد و خودش مشغول شد.
انگار تمامِ خشمش را روی دقت و تندی حرکاتش خالی میکرد.
الکل، گاز استریل، زخم باز شده، و صدای نفسِ بریدهام…
“آرومتر…”
صدایم به زمزمهای ضعیف تبدیل شد.
او اما بیرحمانه ادامه داد.
“آرومتر؟ وقتی خودت این کارو کردی؟ نه، نمیخوام آرومتر باشم.”
خون روی نوک انگشتانش میچکید، اما توجهی نکرد. فقط لبهایش را محکم به هم فشرده بود. تا وقتی زخم را بست، نه چیزی گفت، نه نگاهم کرد. فقط در پایان، وسط کار، زمزمهای زیرلب گفت:
“یه بار دیگه اینطوری با خودت رفتار کنی… من خودم اون باند لعنتی رو برات از ریشه میسوزونم. فهمیدی؟”
ساکت ماندم. نمیدانستم جواب بدهم یا حتی دهان باز کنم. فقط به دستهایش خیره شدم — دستانی که هنوز خونی بود، اما میلرزید.
ناگهان حس کردم صدایش کمی شکست.
“نمیخوای بفهمی… اگه یه شب برنگردی، دیگه چی ازم میمونه؟”
سکوت.
تمامِ دیواری که میانمان کشیده بود، با همین جمله ترک برداشت.
ادامه دارد...
وای خدااا بچم عصبی شد از دست این لاراااا
عصبی بودنشم جذاببببب🛐🛐🛐🛐
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
پارت ¹⁷
ویو لارا__
____عصبی شدن در لحظه
“لطفاً لارا…”
آخرین بار بود که خواهش در صدایش شنیده میشد. چون من، طبق معمول، هنوز درگیر غرورم بودم..
لبم را گاز گرفتم و با صدایی که سعی داشتم محکم به گوش برسد گفتم:
“قول میدم حالم خوبه، قربان. فقط یه پارچه میخوام. خودم بستم، بازم میتونم.”
خواستم از مبل بلند شم. ولی پاهایم زیرم سست شد. دردِ پهلو مثل خنجری داغ از پهلویم بالا رفت و نفسم را برید. فقط صدای فریاد یونگی را شنیدم:
“بشین سرجات!”
یک لحظه تار شد همهچیز. دستهایم را به پشتی مبل گرفتم که نیفتم. اما خون از زیر لباس پایین میچکید و فرشِ تیرهی عسلی زیرم را رنگی میکرد...
خواستم چیزی بگویم، توجیهی شاید، ولی فقط یک نفس بریده از بین لبهایم دراومد:
“هیچی نیست… فقط یه دورِ دیگه…”
اما قبل از اینکه جملهام تموم بشه، یونگی جعبه را محکم روی میز کوبید.
“کافیه!”
قدمش سنگین بود وقتی برگشت سمتم. هیچ نشانی از آرامش قبلی در چهرهاش نبود. نفسهایش تند بود و چشمهایش شعله میکشید، اما نه از خشم — از ترس.
ترس از اینکه دیر شده باشه.
“بسه دیگه، لارا.”
صدایش پایین بود، ولی هر کلمهاش میلرزوند.
“دیگه اجازه نمیدم خودتو اینجوری از بین ببری.”
دستم را عقب کشیدم: “یونگی، من گفتم—”
اما آنقدر سریع عمل کرد که نتونستم آخر جمله رو بگم.
در یک لحظه جلوی مبل خم شد، انگشتانش زیر بازوم قفل شد، و پیش از اینکه بفهمم چه میکند، با نیرویی بیرحمانه اما کنترلشده مرا به حالت نشسته برگرداند.
“بنشین!”
صدایش… لرز داشت. ولی هنوز آن قاطعیت لعنتی توی آن بود.
سکوت افتاد. فقط صدای تنفس هر دومان.
دستکشها را درآورد. مستقیم با دستانش جعبه را باز کرد، انگار دیگر حتی صبر شستن و آماده کردن نداشت. دستانش سریع و دقیق حرکت میکردند، در حالی که من هنوز با دستم میخواستم مانعش شوم...
“یونگی— نمیخوام—”
“خفه شو.”
خشک شدم.
اولین باری بود که با آن لحن میگفت. نه برای تحقیر، نه از عصبانیت واقعی.
بلکه از ترس.
بدون اینکه نگاهم کند، گفت:
“تو لجبازترین زنی هستی که تو عمرم دیدم… و بدجور داری روی اعصابم قدم میزنی.”
بیصدا باند را برداشتم. اما او دستم را کنار زد و خودش مشغول شد.
انگار تمامِ خشمش را روی دقت و تندی حرکاتش خالی میکرد.
الکل، گاز استریل، زخم باز شده، و صدای نفسِ بریدهام…
“آرومتر…”
صدایم به زمزمهای ضعیف تبدیل شد.
او اما بیرحمانه ادامه داد.
“آرومتر؟ وقتی خودت این کارو کردی؟ نه، نمیخوام آرومتر باشم.”
خون روی نوک انگشتانش میچکید، اما توجهی نکرد. فقط لبهایش را محکم به هم فشرده بود. تا وقتی زخم را بست، نه چیزی گفت، نه نگاهم کرد. فقط در پایان، وسط کار، زمزمهای زیرلب گفت:
“یه بار دیگه اینطوری با خودت رفتار کنی… من خودم اون باند لعنتی رو برات از ریشه میسوزونم. فهمیدی؟”
ساکت ماندم. نمیدانستم جواب بدهم یا حتی دهان باز کنم. فقط به دستهایش خیره شدم — دستانی که هنوز خونی بود، اما میلرزید.
ناگهان حس کردم صدایش کمی شکست.
“نمیخوای بفهمی… اگه یه شب برنگردی، دیگه چی ازم میمونه؟”
سکوت.
تمامِ دیواری که میانمان کشیده بود، با همین جمله ترک برداشت.
ادامه دارد...
وای خدااا بچم عصبی شد از دست این لاراااا
عصبی بودنشم جذاببببب🛐🛐🛐🛐
نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
- ۶۷۰
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط