{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#بادیگارد_سرد_من

#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹⁶

ویو لارا__

____پانسمان اجباری



سکوتِ سنگینی اتاق را گرفته بود. یونگی، با همان جعبه کمک‌های اولیه‌ی بزرگ، بالای سرم ایستاده بود و نگاهش میان زخمِ خونین و صورتم رفت‌و‌برگشت می‌کرد. دستیارها هنوز در اتاق بودند و نگاه‌هایشان به وضوح پر از شوک و زمزمه‌ی نگرانی بود...



یونگی سرش را به آرامی بالا آورد و با لحنی که هیچ جای بحث باقی نمی‌گذاشت گفت:


“همگی برید بیرون.”


هیچ‌کس حتی جرئت نکرد سوال بپرسد. فقط پرونده‌ها را گذاشتند زمین و یکی‌یکی از اتاق بیرون رفتند. وقتی در پشت سرشان بسته شد، اتاق به طرز عجیبی ساکت شد؛ فقط صدای نفس‌های من و خش‌خشِ کیسه ضدعفونی داخل جعبه...


یونگی بدون اینکه نگاهم کند، دستکش پوشید.


“دراز بکش. الان عفونت می‌کنه.”


همین لحنش… درست همان چیزی که مرا تحریک می‌کرد.


“لزومی نداره.”


صاف نشستم و لباسم را پایین کشیدم.


“خودم انجامش میدم. چیز مهمی نیست.”


یونگی سرش را بالا آورد. چشم‌هایش مثل دو شیشه‌ی تیره، خشم و نگرانی را قاطی نشان می‌دادند.


“لارا، شوخی نکن. این…”


حرفش را بریدم.


“گفتم مهم نیست! هر دفعه اینطوری می‌کنم. لازم نیست شما—”


“لارا.”


اسمم را این‌طور گفت… آرام، اما هشداردهنده...
من اما عقب نکشیدم. لجبازی، مثل همیشه، سوارم شد...


“واقعاً نیازی نیست قربان. من عادت دارم. خودم می‌تونم. بقیه کارها رو هم باید انجام بدم، وقت برای—”


“بس کن.”


انگار کلمه‌اش هوا را برید.
من سکوت کردم، اما سرسختی هنوز در نگاهم بود.
او یک قدم نزدیک‌تر شد.


“اینکه می‌گی عادت داری… دقیقاً همون چیزیه که نگرانم می‌کنه.”


چشم‌هایم را از او دزدیدم. نمی‌خواستم رد درد، خستگی و ترسی که پنهان می‌کردم را ببیند...


“به هر حال، مسئله‌ی من عه. خودم درستش می‌کنم. عادت دارم گفتم.”


یونگی آهی کشید، آهی بلند و عصبی.


“تو حتی نمی‌تونی درست بشینی، بعد می‌گی خودت انجامش میدی؟”

خواستم جواب بدهم، اما ناگهان درد شدیدی از پهلویم گذشت و صورتم به‌زور درهم رفت. سعی کردم با بی‌اعتنایی پنهانش کنم، اما یونگی دید. البته که دید...

او جعبه را روی میز گذاشت، خم شد و مستقیم در چشمانم نگاه کرد.

“می‌دونم داری لجبازی می‌کنی. اما الان وقتش نیست.”

به شکمم اشاره کرد.


“اون تیر نزدیک بود به کلیه‌ت بخوره. اگه همینطور بمونه، فردا صبح شاید اصلاً زنده نباشی.”

با حرصی که بیشتر از درد بود، گفتم:


“بزرگش می‌کنید. همیشه همینجوریه. یه زخم احمقانه‌ست. لازم نیست—”


این بار وسط حرفم نپرید. فقط جلوتر آمد و آرام، اما محکم، مچ دستم را گرفت.
نه از آن گرفتن‌های خشن، نه از روی قدرت‌نمایی.
فقط… متوقف‌کننده.


“لارا.”


صدایش به طرز عجیبی نرم شد.


“تو هیچ‌وقت چیزی رو مهم نمی‌دونی… تا وقتی که خیلی دیر بشه.”


کمی مکث کرد.


“لطفاً. بذار این‌بار من انجامش بدم.”


برای لحظه‌ای نفس از سینه‌ام بیرون رفت.
این

“لطفاً”… از دهان یونگی؟


نامعمول، عجیب، و دقیقا همان چیزی که گارد مرا لرزاند.
اما هنوز… هنوز می‌خواستم مقاومت کنم.


“من… باید کار کنم. پرونده‌ها—”



“پرونده‌ها صبر می‌کنن.”



“ولی—”

“تو نمی‌تونی.”


سه کلمه.
محکم. قاطع.
و بدتر اینکه… درست...

دستم را آرام از دستش کشیدم و لب‌هایم را به‌زور محکم کردم...

“من… نمی‌خوام مزاحمتون بشم.”


لبخند خیلی کوتاهی زد. تلخ.


“تو همین الان خونریزی داخلی داری، نه مزاحمت.”


دستش را دوباره به سمت من دراز کرد، اما این بار نرم‌تر:


“لطفاً لارا. فقط این بار، لجبازی رو بذار کنار.”





ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪🎀
دیدگاه ها (۲)

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁷ویو لارا______عصبی شدن در لحظه “لطفاً...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁵ویو لارا_____فهمیدن حقیقت دوباره همان...

#بادیگارد_سرد_منپارت ¹⁴ویو لارا______سرد بودن بدون جواب دردِ...

..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط