رمان melegim 🪽:

رمان melegim 🪽:
پارت۳
سابرینا : مطمئنی
ایشا : اره
او را آماده کرده ام به او رسیده ام و به یک دختر تمام عیار تبدیل شده سابرینا بین او
و آن پسر چی بود اسمش ......
اها رایز بود فکر کنم یک خبر هایی است و من از این فرصت دارم استفاده میکنم تا در بروم
این چند روز مرخصی شغلی واسم عذاب بود .
به سابرینا میگویم سوار ماشین شود تا او را پیش رایز ببرم رایز حاضر شده
تا او را در کافه ( ساین ) او را ببیند کافه ای وسط حومه شهر که هردو خانه ها به این کافه نزدیک است اما نکند قلب سابرینا را بشکند این فکر دیوانه ام میکند پسره عوضی
اگر کاری با خواهرم کند تقاص پس می‌دهد.....
سابرینا : ایشا بدو چرا تو فکری پیاده شو رایز پشت صندلی تو کافه نشسته دیگه
از طرف راننده پیاده میشوم با قدم های محکم با سابرینا وارد کافه می‌شوم
من و سابرینا میشینیم
نمی دانم چرا با دیدن رایز پوستم گر می‌گیرد
نه نه نه نه....... این حس هاواقعی نیستند
نگاه رایز را روی خودم حس میکنم
او و سابرینا گرم می‌گیرند
من ان ها را تنها میگذارم
و نه نه نه نه نه نه سر میخورد پاهایم
و ناگهان می افتم و چشمانم باز میشود
پیشخدمتی من را نگه داشت کمرم را سفت چسبیده و من را گرفته
رایز میگوید : دستت رو ازش بکش
بر میگردم به او نگاه میکنم
ایشا : حالم ازت بهم میخوره ازت متنفرم خیلی ازت بدم میاد گند میزنی تو همه چی به تو چه که من. گرفته بود .
رایز : من هم همینطور و با شدت بیشتری
لبخندی سرد می زند حرص ادم را در می اورد ازش بدم می اید خیلی سرد منطقی و جدی است

۳۵ دقیقه بعد ......
نشسته ام تو ماشین اما سابرینا
سابرینا خوشحال است اما دارد ...
ایشا : چیشد خوشت اومد
سابرینا : من به اون حسی ندارم
ایشا : چی
سابرینا : من با یکی به اسم لوکاس جدیدنا تو رابطه ام
ایشا : پس چرا گفتی .....
سابرینا : برای اینکه بیشتر رایز رو بشناسی تو باید ازدواج کنی و کاری از دستم بر نمیاد....

عصبانی هستم ......
عصبانی هستم پلک هایم میپرد فقط خودم میتوانم خودم را نجات دهم
تنها یک راه باقیییی میماند ......
و این آخرین کوچه باز است
و امیدوارم به بن بست نخورم ....
لبخندی میزنم......
لبخند قدرت ...

خب فرشته های من این پارت هم تموم شد
دوستتون دارم برای پارت بعدی لطفا لایک ها را به ۸ یا ۹ برسونید تا پارت های بعدی هم داشته باشیم دوستتون دارم 💋✨️🥹
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱ویو تهیونگ:سلام من کیم تهیونگ هستم ۲۹ سالمه و تو یک کا...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

پارت ۱۸یهو دیدم همه دارن بهم نگاه میکردن چون .. من داشتم فار...

فک کنم تا ابد دلم براش تنگ بشه ...1404.12.27 +سلام بعد مدت ه...

عآاا حوصله م سر رفته بود اومدم ری اکشن نویسی کنمموضوع: وقتی ...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

وارد فرود گاه شدن و کار هاشونو کردن رفتن توی هواپیما حالا تو...

عاشقانه های شبنم

برای بابا فصل دو پارت 14

عشق و نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط