{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تناسخ زمان ]⁠ part 1

تناسخ زمان ]⁠ part 1



کت شلوار مشکی رنگ با هودی سفید رنگ موهای مرتب کفش های واکس زده با خوشحالی و هیجان رفتن به اون رونمایی که قطعاً در شبکه های اجتماعی زیادی پخش میشد سوار ون مشکی رنگی که متعلق به کمپانی بود شد راننده با گفتن سلام حرکت کرد به سوی آن مکان،
هوا تاریک بود ساعت هفت و نیم شب بود
جونگ کوک با روزو کردن میزی در بزرگ ترین رستوران سئول برای دوست هایش خیلی خوشحال بود روبه راننده گفت : کی میرسیم چرا نرسیدیم
راننده : یکم دوره آقا اما می‌رسیم
جونگ کوک : آها باشه
اما ثانیه ای نگذشت که زن جوانی با بچه تو بغلش که حدود دو یا دو نیم ساله میشد جلوی ون ایستاد راننده خیلی سریع و خراب ترمز گرفت
و روبه جونگ کوک هول گفت : حالتون خوبه آقای جئون
جونگ کوک با نگرانی‌ لب زد : آره خوبم اون چی بود
راننده : من پیاده میشم میبینم
تند پیاده شد و روبه زن جوانی که با گریه بچه اش رو بغل کرده بود
کرد و گفت : این چه کاریه خانم محترم
اما اون زن با گریه ای که هر آدمی دلش رویش می‌سوخت لب زد : خواهش میکنم تا بیمارستان ما رو برسونید بچم حالش بده هیچ تاکسی از اینجا رد نمیشه خواهش میکنم
راننده با خشم گفت : نه نمیشه خانم برید کنار
جونگ کوک داشت از شیشه ماشین با دلسوزی بهشون نگاه میکرد اما اون زن جوان با گریه التماس کرد : خواهش میکنم بچم داره میمیره اون هنوز کوچیکه لطفاً.. کمکم کنید
راننده :, گفتم برید کنا...
راننده خواست مخالفت کنه اما صدای پشته سرش باعث قطع شدن حرفش شد : اشکالی نداره ما شما رو می رسونیم
جونگ کوک به سوی آن زن حرکت کرد و نگاهی به بچه اش کرد روبه ماشین اشاره کرد سریع گفت : زود سوار شید تا بریم بیمارستان
راننده : اما قربان
جونگ کوک جدی گفت : مگه نمی‌بینی بچه حالش بده زود سوار شو بریم بیمارستان
زنه با تشکر زیادی سوار ماشین شد
راه خیلی بود تا برن بیمارستان مجبور بودن دور بزنند اما جونگ کوک به کل برند رو فراموش کرده بود فقط به فکره جون بچه کوچیک بود،
نیم ساعتی گذشت که به بیمارستان رسیدن
توی ماشین منتظر موند تا از حال بچه و مادر غم زده با خبر بشه ،

لحظه ای به یادش آمد که باید می‌رفت رو نمایی با دستش زد به پیشونیش و سریع ساعتشو نگاه کرد تقریباً نه شب رو نشون میداد دیگه تموم شده بود هم افتتاحیه هم کار جونگ کوک با حیرت روی دو پاش
روی زمین نشست مطمئن بود رئیس کمپانی سکته می‌کنه
چه اشتباه بزرگی کرده بود زن جوان که از اتاق بیمارستان خارج شد
روبه جونگ کوک کرد و گفت : خیلی ممنونم آقای محترم که کمکم کردین اگه شما نبودین پسر من زنده نمی موند خدا کنه به چیزی که میخواهید برسید و مهر داشتن بچه رو احساس کنید خیلی شیرینه طوری که حتا نمیتونی یه تب کردنشو هم ببینی هیچی زیبا تر از داشتن بچه نیست من از شما خیلی ممنونم
دیدگاه ها (۰)

تناسخ زمان ]⁠ part 2 جونگ کوک هنوزم ماتش برده بود چه بلای سر...

[ تناسخ زمان ] 3 part با صدای مرد غریبه ای چشم باز کرد لحظه...

نام فیک ( تناسخ زمان ) معرفی داستان:«جئون جونگ‌کوک»، آیدل مح...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۴۸جیمین با دست و پاهای لرزان وارده ات...

ازدواج part6

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط