تناسخ زمان ] part 2
تناسخ زمان ] part 2
جونگ کوک هنوزم ماتش برده بود چه بلای سرش اومده بود
با شوک از روی زمین بلند شد و بدون نگاه کردن به آن زن از آنجا خارج شد اما حرف های اون زن به خوبی در ذهنش میچرخیدند،
...... ،،،....
با عصبانیت روبه رئیسش که یه عالمه حرف بارش کرده بود
کرد : من کاره اشتباهی کردم رئیس آخه کمک کردن وظیفه هر آدمیه
رئیسش عصبی کاغذ های روی میزش رو انداخت و از روی صندلی بلند شد
روبه جونگ کوک گفت:آره اشتباه کردی نباید کمک میکردی از اون به تو هیچ خیری نرسید فقط ضرر بود که رسید این کاره تو هااا تو آیدل مشهوری نباید به همچین آدم های حتا کمک کنی بچه چیه مگه تو اصلا بچه داشتی که حسشو مثلاً درک کردی و بهش کمک کردی
جونگ کوک دیگه داشت کفری میشد برای اولین بار در دلش گفت که نباید بهش کمک میکرد پس عصبی روبه رئیسش نجوا کرد : درسته مادر پدرا دروغ میگن فقط برای خود نمایی میگن جون شونو به بچه هاشون میدن وقتی اونا دل نمی سوزوونن چرا من بسوزونم نباید بهش کمک میکردم درسته هیچوقت..
بدون حرف دیگری زد از اتاق بیرون
سریع سوار ماشین اش شد و به نزدیک ترین پرتگاه رفت درحالیکه توی ماشین نشسته و داشت بیرونو نگاه میکرد با عصبانیت یاده حرف های اون زن افتاد (مهر داشتن بچه رو احساس کنید خیلی شیرینه طوری که حتا نمیتونی یه تب کردنشو هم ببینی هیچی زیبا تر از داشتن بچه نیست من از شما خیلی ممنونم )
با پوزخندی گفت : دورغ گفت نباید بهش کمک میکردم خیر سرم مگه چه دردی میکشید مادرش یا پدرش با این کارم هم به گروه هم به خودم هم به کمپانی ضرر رسوندم نباید این کارو میکردم...
برای آخرین بار با خودش زمزمه کرد و سرشو تکیه گاه صندلی کرد و چشم هاشو بست یاده بچه و اون زن افتاد ولی چیزی نگذشت که خوابش برد
جونگ کوک هنوزم ماتش برده بود چه بلای سرش اومده بود
با شوک از روی زمین بلند شد و بدون نگاه کردن به آن زن از آنجا خارج شد اما حرف های اون زن به خوبی در ذهنش میچرخیدند،
...... ،،،....
با عصبانیت روبه رئیسش که یه عالمه حرف بارش کرده بود
کرد : من کاره اشتباهی کردم رئیس آخه کمک کردن وظیفه هر آدمیه
رئیسش عصبی کاغذ های روی میزش رو انداخت و از روی صندلی بلند شد
روبه جونگ کوک گفت:آره اشتباه کردی نباید کمک میکردی از اون به تو هیچ خیری نرسید فقط ضرر بود که رسید این کاره تو هااا تو آیدل مشهوری نباید به همچین آدم های حتا کمک کنی بچه چیه مگه تو اصلا بچه داشتی که حسشو مثلاً درک کردی و بهش کمک کردی
جونگ کوک دیگه داشت کفری میشد برای اولین بار در دلش گفت که نباید بهش کمک میکرد پس عصبی روبه رئیسش نجوا کرد : درسته مادر پدرا دروغ میگن فقط برای خود نمایی میگن جون شونو به بچه هاشون میدن وقتی اونا دل نمی سوزوونن چرا من بسوزونم نباید بهش کمک میکردم درسته هیچوقت..
بدون حرف دیگری زد از اتاق بیرون
سریع سوار ماشین اش شد و به نزدیک ترین پرتگاه رفت درحالیکه توی ماشین نشسته و داشت بیرونو نگاه میکرد با عصبانیت یاده حرف های اون زن افتاد (مهر داشتن بچه رو احساس کنید خیلی شیرینه طوری که حتا نمیتونی یه تب کردنشو هم ببینی هیچی زیبا تر از داشتن بچه نیست من از شما خیلی ممنونم )
با پوزخندی گفت : دورغ گفت نباید بهش کمک میکردم خیر سرم مگه چه دردی میکشید مادرش یا پدرش با این کارم هم به گروه هم به خودم هم به کمپانی ضرر رسوندم نباید این کارو میکردم...
برای آخرین بار با خودش زمزمه کرد و سرشو تکیه گاه صندلی کرد و چشم هاشو بست یاده بچه و اون زن افتاد ولی چیزی نگذشت که خوابش برد
- ۱.۲k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط