{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[ تناسخ زمان ] 3 part

[ تناسخ زمان ] 3 part



با صدای مرد غریبه ای چشم باز کرد لحظه ای پلک زد اینجا کجا بود روی نیم کت توی کوچه خوابش برده بود ..: هی آقا جون برو خونت دیر وقته اینجا نخواب
جونگ کوک با چشم های گرد شده سریع بلند شد و صورتش رو با دست هاش پوشوند اگه اون مرده شناخته باشتش چی ، اگه می‌رفت به رسانه ها می‌گفت اون وقت دیگه کارش تموم بود مرد غریبه با تأسف سر تکان داد و گفت : هیچکس این دوره زمونه نرمال نیست
جونگ کوک ترس از اینکه ازش عکسی بگیره سریع وارده عمارت سفید رنگ بزرگی که جلوش قرار داد شد و سریع دور بست
مرد غریبه بیچاره متعجب گفت : روانی

لحظه ای به آن عمارت بزرگ سفید رنگ چشم دوخت چقدر براش آشنا اومد
کمی فکر کرد تا اینکه به ذهنش رسید اون عمارت سفید واسه پدر بزرگش بود که به برادر بزرگ جونگ کوک داده بود گیج شده بود اون توی ماشین خودش بود اما الان روی نیم کت ،
کلافه به سوی عمارت قدم برداشت اون عمارت خالی بود اما چرا چراغ هاش روشن بودن شاید با خودش گفت : شاید واسه نظافت اومده باشن
سریع درب سالن رو باز کرد و پشته سرش بست اش
هنوزم گیج بود اصلا چطوری به اینجا اومده بود.

لحظه ای قدم برداشت ولی با روبه رو شدن با دختری که چشم های از گریه قرمز شده بودن شوکه قدمی عقب برداشت ولی دختر جوان با قد ریز و اندام ظریفی که مانند دختران سیزده ساله بود
ات تند سمتش آمد و با چشم های پر از اشکش زل زد به جونگ کوک و لب زد : کجا بودی تو هاااا از صبح که رفتی دیگه سراغی نگرفتی تو اینجا یه زن و بچه داری این وقت اومدنه هااا..دادی زد ... و بغضش را نگاه داشت لب برچیده ادامه داد : میدونی ساعت چنده دو شب، جئون جونگ کوک
ولی این جونگ کوک بود که با دهن باز نگاهش میکرد چی می‌گفت اون دختر زیبا اون جئون جونگ کوک عضو بی تی اس رو شوهر خودش میدونست جونگ کوک با تعجب پوزخندی زد و قدمی عقب رفت و این کارش قلب ات رو مانند شیشه ای شکست و بغض را بیشتر کرد
جونگ کوک با شوک گفت : ببخشید خانم اشتباه گرفتین این چه حرف هایی که میزنید میشه لطفاً دور باشید ...
دستشو به عنوان فاصله ای به سویش گرفت و این کارش باعث جاری شدن اشک های آن دختر خوشگل شد جونگ کوک قدم دیگه ای عقب رفت فکر میکرد این کار هیترا می‌تونه باشه می‌خوان با این کار ابروی جونگ کوک رو ببرند افکارش با دادی که همسرش زد از هم پاشید
ات با مشت های کوچک و ظریفش به سوی شوهرش رفت و محکم میزد به شونه اش طوری بود داشت کتکش میزد جونگ کوک شوکه شده بود اونم شوک بزرگی با گرفتن مچ دست های ظریف دختر مقابلش توی چشم های گریونش زل زد چرا این دختر جوری رفتار میگرد که میشناسیدش
سریع دست هاشو ول کرد و اولین حرفی که به ذهنش رسید را با عجله به زبان آورد : ببین اگه ساسانگ فنی بگو اگه یکی بدونه با به آیدل اینجوری حرف زدی خیلی بد میشه هر چقدر پول بخواهی بهت میدم فقط چیزی پخش نکن تو رسان....
با سیلی که از دختر مقابلش خورده بود حرفش قطع شد ناباورانه دستشو گذاشت روی گونه اش و زل زد بهش ات با اشک های که روی گونه هایش جاری بودن پر درد نجوا کرد : انقدر پست شدی که به همسرت پیشنهاد پول میدی جئون جونگ کوک چه آیدلی چه فنی...
دیدگاه ها (۱)

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۴ جونگ کوک دیگه داشت حرصش می‌گرفت با عص...

[ تناسخ زمان ]⁠ part ۵ مردی که سردرد گم بود داشت توی چشم های...

تناسخ زمان ]⁠ part 2 جونگ کوک هنوزم ماتش برده بود چه بلای سر...

تناسخ زمان ]⁠ part 1 کت شلوار مشکی رنگ با هودی سفید رنگ موها...

معرفی فیکاسم: عشق پنهانکاپل ها: جونگ کوک و اتشخصیت های فرعی:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط