{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبیه شیشه بود اما شکستن را نمی فهمید

شبیه شیشه بود اما شکستن را نمی فهمید
تمام درد اینجا بود ، او من را نمی فهمید

خودش با خنده هایی تلخ بند کفش من را بست
وگرنه پای من تردید ماندن را نمی فهمید

اگر تنها رفیقم هر کسی، غیر از صداقت بود
دلم اینقدر ارزش های دشمن را نمی فهمید

وجود شعر در دنیای ماشینی غنیمت بود
وگرنه هیچ مردی در جهان زن را نمی فهمید

سکوتم کوهی از حرف و نگاهم خیس ماندن بود
و او هم فرق شب با روز روشن را نمی فهمید

من او را خوب فهمیدم کمی عاقل تر از من بود
همیشه درد اینجا بود، او من را نمی فهمید

#علی_صفری
دیدگاه ها (۱)

آنچه هر شب بگذرد از چرخ ، فریاد من استوآنچه آن مَه را به خاط...

امشب ای آینـه گیسوی مـرا شـانـه بزنشاید امشب غزلم در نفس ات ...

تو کجایی سهراب؟خانه ی دوست فروریخت سرم!آرزویم را دستی دزدید!...

گـــر تو باشى و من و كوچه خلوت چه شودروسياهم من و و يك كوه خ...

«وسواس مافیا»پارت ۷: انتخابی که هیچ‌کس آماده‌اش نبود سه ثانی...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط