{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اشتباهخوبمن

#اشتباه_خوب_من
#پارت_۲۹

مامان و بابام اومدن دنبالم و رفتیم خونه و از خستگی فوری خوابم برد

صبح زود با عجله بیدار شدم چون دیرم شده بود البته کل روز باید رو پروژمون کار میکردیم پس شاید بد نمیشد اگه یکم عماد خان رو معطل میکردم

با حرکت کند دست و صورتم رو شستم و خیلی آروم مثل لاک پشت صبحانمو خوردم و با فس فس حاضر شدم و مثل حلزون کفشامو پوشیدم

و تصمیم گرفتم پیاده تا دانشگاه که خیلی هم دور بود برم

وقتی رسیدم عماد از حرص صورتش قرمز شده بود و همه تو کتابخانه مشغول کار رو پروژشون بودن

_چیشد عماد خان صورتت مثل گوجه شده نکنه فشارت رفته بالا

یهو دستمو گرفت و کشوند سمت راهرو قفسه کتاب هایی که هیچکس نبود و بقیه اون سمت بودن و کسی مارو نمی دید

محکم منو کبوند به قفسه کتاب ها و دستشو دو طرفم گزاشت درست مثل فیلم کره ای ها

با عصبانیت غرید

_دیارا دیارا هیچ میدونی چقدر از استاد حرف شنیدم کدوم گوری بودی تو گور به گوری

_میخواستی دیشب قالم نزاری جناب عماد خان

_کسی تورو دیشب قال نزاشت نخواستم بیدارت کنم

_ای توف تو کاری که تو بکنی

_دیارا موأدب باش

_ای توف تو هرچی موأدبی

یه دفعه پقی زد زیر خنده که از دور صدای هیششش بلندی اومد

اول با تعجب نگام کرد بعد زد زیر خنده این مرد واقعا خله

شرط پارت بعد لایک ها بالای ۱۰ تا
دیدگاه ها (۴)

#اشتباه_خوب_من#پارت_۳۰_عماد جان تیمارستان میشناسم ها اگه خل ...

#اشتباه_خوب_من#پارت_۳۱عماد جلو در خونه ماشین رو نگه داشت _عم...

#اشتباه_خوب_من#پارت_۲۸اصلا نمیدونم کی از خستگی خوابم برد که ...

#اشتباه_خوب_من#پارت_۲۷با عماد رفتیم کتابخونه و یه جای خلوت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط