{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سᩘــی و یــکׄـ ۪۪ ـꨭ᪤ــم)
همونطور که با کای کنار هم از درِ دبیرستان خارج می‌شدیم، هوای خنک پاییزی سعی داشت سنگینی اتفاقات صبح رو از روی دوشم برداره، اما انگار اون پیامک ناشناس، سایه‌ای نامرئی روی آرامش شکننده‌ای که تازه بینمون شکل گرفته بود، انداخته بود. سکوت بینمون بود، اما دیگه نه از سر قهر، بلکه آمیخته با یه نگرانی پنهون. چشم‌هام ناخودآگاه به گوشی‌ام کشیده می‌شد. اون پیام کوتاه و مرموز:«مراقب باش.» هنوز طنینش در ذهنم می‌پیچید. دلم می‌خواست دوباره اون رو بخونم، شاید سرنخی، چیزی… اما می‌د‌ونستم فایده‌ای نداره.فقط همون دو کلمه بود و بس.
کای قدم‌هاش رو با من هماهنگ می‌کرد، اما حس می‌کردم نگاهش دیگه اون آرامش قبلی رو نداره.اخم کمرنگی که روی پیشانی‌اش نشسته بود، نشون می‌داد که اون هم درگیر ماجراست.
«واقعاً فکر می‌کنی ایم جو بوده؟» بالاخره سکوتم رو شکستم و پرسیدم، سعی کردم صدام عادی باشه، اما لرزش خفیفی در اون بود.
کای نگاه سریعی به من انداخت:«نمی‌دونم. گفتم که، شاید داره باهات بازی می‌کنه.» صدایش سعی داشت خونسرد باشه، اما اون تردید همیشگی در لحنش بود. انگار که خودش هم قانع نشده بود:«ولی… اگه ایم جو بوده، چرا باید اینو بگه؟»
«شاید می‌خواد بترسونتت؟» گفتم و یهو به خودم اومدم:«یا… یا شاید واقعاً داره بهت هشدار میده؟»
کای مکثی کرد. دست‌هاش رو مشت کرد و در جیب‌هایش فرو برد:«هشدار در مورد چی؟» صدایش کمی بلندتر شد، انگار که داشت با خودش هم حرف می‌زد:«چه خطری؟»
نگاهش رو به اطراف انداخت، انگار که دنبال کسی یا چیزی می‌گشت. این رفتار سریع و عصبی‌اش، بیشتر از هر چیز دیگری، من رو نگران می‌کرد. این کایِ محافظه‌کار و در عین حال عصبی رو بارها دیده بودم، ولی این بار فرق داشت. انگار که چیزی از این ماجرا می‌دونست که من نمی‌دونستم.
«کای، تو چیزی رو می‌دونی؟» مستقیم پرسیدم. «اون اخم کردن‌های الکی نیست، نه؟ حتماً یه دلیل داره که اینقدر به هم ریختی.»
کای نفس عمیقی کشید و سعی کرد آروم‌ بشه. صورتش رو به سمتم برگردوند:«ببین، شاید من زیادی حساسم. شاید اون ایم جو واقعاً از اون آدمای… پیچیده‌ست. ولی تو فقط باید حواست به خودت باشه. همین.»
«فقط همین؟» با ناباوری گفتم. «یه پیغام ناشناس که میگه “مراقب باش” و تو میگی “فقط حواست به خودت باشه”؟ اینطوری نیست که! این یعنی یه خطری وجود داره!»

کای دستش رو روی شانه‌ام گذاشت. گرمای دستش را حس کردم، اما هنوز هم یخِ تردید آب نشده بود:«می‌دونم. ولی الان مهم اینه که ما دو تا کنار همیم. باشه؟ همین کافیه.»
لحنش سعی داشت اطمینان‌بخش باشه، اما من خوب می‌دونستم که این ماجرا به این سادگی‌ها تموم نمیشه. اون پیغام ناشناس، اون اخم عمیق کای، و اون حس مبهم که انگار تازه اولِ راه بودیم… همه و همه، پرده‌ی دیگری از ابهام رک بین ما کشیده بود. پرده‌ای که شاید، فقط شاید، باز شدن دوباره‌اش، طوفانی بزرگ رو به همراه داشت.
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـᩘـی و...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سᩘـی و ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـᩘی‌‌ا...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیــׄ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط