رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سᩘـی و س︪︩ـوم)
از زاویه دید کای:
ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و دوباره به صفحه گوشی خیره شدم. ساعت از دو بامداد گذشته بود و هنوز خبری از میا نبود. دلشوره عجیبی تمام وجودم رو گرفته بود. بعد از اون پیامک ناشناس، دیگه آروم و قرار نداشتم. رفتار عصبی خودم جلوی مدرسه، هرچند برای محافظت از میا بود، اما انگار اوضاع رو بدتر کرده بود:«لعنتی! چرا جواب نمیده؟» زیر لب غرولند کردم و دوباره شمارهاش رو گرفتم.
این بار هم مثل دفعات قبل، صدای بوق خوردن و بعد… “مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمیباشد.”
اخمهام در هم رفت. این عادی نبود. میا هیچوقت اینطوری بیخبر نمیگذاشت منو. مخصوصاً بعد از حرفهای اون روز. نکنه... نکنه اون پیامک واقعاً جدی بود؟ نکنه اتفاقي برای میا افتاده باشه؟!
تصویر میا که با ترس به من نگاه میکرد، جلوی چشمم اومد. اون نگرانی که تو چشماش موج میزد، حالا تو وجود خودم هم افتاده بود:«باید یه کاری کنم.»
گوشی رو داخل جیبم انداختم و استارت ماشین رو زدم و راهی خونهی میا شدم. شاید رفته بود خ نه و از خستگی خوابش برده بود، یا شاید… شاید اتفاقی افتاده بود.
وقتی به خونهی میا رسیدم، چراغ اتاقش خاموش بود. در زدم، اما جوابی نداد. با نگرانی به اطراف نگاه کردم. همه جا ساکت بود. حس بدی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.
دوباره گوشیاش رو گرفتم. این بار، دلم گواهی میداد که باید جواب بده. اما باز هم همون صدای لعنتی: “مشترک مورد نظر…”
«نه… این نمیتونه درست باشه.»
با عجله از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونهاش رفتم. شاید باید در رو میشکستم؟ اما قبل از هر اقدامی، دوباره گوشیاش رو گرفتم. این بار… این بار بعد از چند بوق، صدایی آشنا اما بریده بریده اومد:«ک...کای…»
قلبم فرو ریخت. «میا؟! خوبی؟ کجایی؟ چی شده؟»
اما قبل از اینکه بتونم دوباره حرف بزنم، صدای دیگری شنیده شد. صدای یک مرد. سرد و آروم، و بعد… قطع شد.
«نه!» فریاد زدم.دستم رو مشت کردم. میدونستم. میدونستم که اون میا رو برده و این تقصیر من بود.
(پـ꩜ـارت سᩘـی و س︪︩ـوم)
از زاویه دید کای:
ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و دوباره به صفحه گوشی خیره شدم. ساعت از دو بامداد گذشته بود و هنوز خبری از میا نبود. دلشوره عجیبی تمام وجودم رو گرفته بود. بعد از اون پیامک ناشناس، دیگه آروم و قرار نداشتم. رفتار عصبی خودم جلوی مدرسه، هرچند برای محافظت از میا بود، اما انگار اوضاع رو بدتر کرده بود:«لعنتی! چرا جواب نمیده؟» زیر لب غرولند کردم و دوباره شمارهاش رو گرفتم.
این بار هم مثل دفعات قبل، صدای بوق خوردن و بعد… “مشترک مورد نظر در حال حاضر در دسترس نمیباشد.”
اخمهام در هم رفت. این عادی نبود. میا هیچوقت اینطوری بیخبر نمیگذاشت منو. مخصوصاً بعد از حرفهای اون روز. نکنه... نکنه اون پیامک واقعاً جدی بود؟ نکنه اتفاقي برای میا افتاده باشه؟!
تصویر میا که با ترس به من نگاه میکرد، جلوی چشمم اومد. اون نگرانی که تو چشماش موج میزد، حالا تو وجود خودم هم افتاده بود:«باید یه کاری کنم.»
گوشی رو داخل جیبم انداختم و استارت ماشین رو زدم و راهی خونهی میا شدم. شاید رفته بود خ نه و از خستگی خوابش برده بود، یا شاید… شاید اتفاقی افتاده بود.
وقتی به خونهی میا رسیدم، چراغ اتاقش خاموش بود. در زدم، اما جوابی نداد. با نگرانی به اطراف نگاه کردم. همه جا ساکت بود. حس بدی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.
دوباره گوشیاش رو گرفتم. این بار، دلم گواهی میداد که باید جواب بده. اما باز هم همون صدای لعنتی: “مشترک مورد نظر…”
«نه… این نمیتونه درست باشه.»
با عجله از ماشین پیاده شدم و به سمت در خونهاش رفتم. شاید باید در رو میشکستم؟ اما قبل از هر اقدامی، دوباره گوشیاش رو گرفتم. این بار… این بار بعد از چند بوق، صدایی آشنا اما بریده بریده اومد:«ک...کای…»
قلبم فرو ریخت. «میا؟! خوبی؟ کجایی؟ چی شده؟»
اما قبل از اینکه بتونم دوباره حرف بزنم، صدای دیگری شنیده شد. صدای یک مرد. سرد و آروم، و بعد… قطع شد.
«نه!» فریاد زدم.دستم رو مشت کردم. میدونستم. میدونستم که اون میا رو برده و این تقصیر من بود.
- ۱۷۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط