رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سـᩘیام)
کای یه لبخند خیلی کمرنگ زد:«میشه… دوباره از اول شروع کنیم؟ اون “شاید” دیروز رو، به یه “آره” تبدیل کنی؟»
بهش نگاه کردم. این بار، توی چشمهاش نه خشم بود، نه درماندگی، و نه سردرگمی. فقط یه جور امید بود، یه جور التماس:«فکر کنم…گفتم و لبخندم پررنگتر شد. “باید یه فرصت دیگه بهت بدم.»
کای نفس راحتی کشید و یه لبخند بزرگ روی لبش اومد:«خیلی ممنونم.»
و اون لحظه، توی سکوت حیاط پشتی مدرسه، انگار که یخ اون روز صبح، بالاخره کاملاً آب شد.
کلاسها تموم شد و اون هوای سبک بعد از مدرسه، کمتر تونسته بود سنگینی اتفاقات صبح رو از دوشم برداره. با کای کنار هم از مدرسه بیرون اومدیم. سکوت بینمون بود، ولی این بار نه از سر قهر، بلکه از سر یه جور آرامش شکننده. همون آرامشی که آدم قبل از طوفان حس میکنه.
داشتیم به سمت در خروجی میرفتیم که گوشیم زنگ خورد. یه پیام ناشناس بود. با تعجب نگاهی به صفحه انداختم. شمارهاش توی مخاطبینم نبود. نوشته بود:«مراقب باش.»
همین. فقط همین.
کنجکاوی و یه ذره ترس وجودم رو گرفت:«این دیگه کیه؟» زیر لب گفتم.
کای که کنارم راه میرفت، اخم کرد و نگاهی به گوشیم انداخت:«چیه؟»
وقتی دیدم ناشناسه، شونههام رو انداختم بالا:«نمیدونم. یه شماره ناشناس. نوشته ‘مراقب باش.»
کای یه لحظه مکث کرد. اخمش عمیقتر شد و نگاهش یه جور خاصی شد. انگار که داشت سعی میکرد بفهمه این پیغام چیه و از طرف کیه. یه حالت عصبی و محافظهکارانه توی رفتارش بود که قبلاً هم دیده بودم.
«مراقب باش؟» با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشه، تکرار کرد:«به کی گفته؟»
«به من.جواب دادم. “ولی نمیدونم کیه.»
کای یه نگاه به اطراف انداخت، انگار که داشت دنبال کسی میگشت. بعد دوباره به من نگاه کرد:«حتمالاً ایم جو بوده.»
گیج شدم:«ایم جو؟ چطور؟»
«ون شماره رو از کجا آورده؟» پرسید:«مطمئنی پیغامش همین بوده؟»
“آره. مطمئنم.” گفتم و هنوز داشتم به اون پیغام فکر میکردم::ولی چرا ایم جو باید این پیغام رو بفرسته؟»
کای سرش رو تکون داد:«ولش کن. شاید داره باهات بازی میکنه.»
ولی صداش اون اطمینان قبلی رو نداشت. یه جور تردید توی صداش بود. انگار که خودش هم مطمئن نبود.
و اینجوری شد که حتی بعد از اون همه حرف و آشتی، یه پردهی دیگه از ابهام، دوباره بینمون کشیده شد. یه پیغام ناشناس، یه اخم عمیق از طرف کای، و یه حس نامعلوم که انگار تازه اول ماجرا بود.
(پـ꩜ـارت سـᩘیام)
کای یه لبخند خیلی کمرنگ زد:«میشه… دوباره از اول شروع کنیم؟ اون “شاید” دیروز رو، به یه “آره” تبدیل کنی؟»
بهش نگاه کردم. این بار، توی چشمهاش نه خشم بود، نه درماندگی، و نه سردرگمی. فقط یه جور امید بود، یه جور التماس:«فکر کنم…گفتم و لبخندم پررنگتر شد. “باید یه فرصت دیگه بهت بدم.»
کای نفس راحتی کشید و یه لبخند بزرگ روی لبش اومد:«خیلی ممنونم.»
و اون لحظه، توی سکوت حیاط پشتی مدرسه، انگار که یخ اون روز صبح، بالاخره کاملاً آب شد.
کلاسها تموم شد و اون هوای سبک بعد از مدرسه، کمتر تونسته بود سنگینی اتفاقات صبح رو از دوشم برداره. با کای کنار هم از مدرسه بیرون اومدیم. سکوت بینمون بود، ولی این بار نه از سر قهر، بلکه از سر یه جور آرامش شکننده. همون آرامشی که آدم قبل از طوفان حس میکنه.
داشتیم به سمت در خروجی میرفتیم که گوشیم زنگ خورد. یه پیام ناشناس بود. با تعجب نگاهی به صفحه انداختم. شمارهاش توی مخاطبینم نبود. نوشته بود:«مراقب باش.»
همین. فقط همین.
کنجکاوی و یه ذره ترس وجودم رو گرفت:«این دیگه کیه؟» زیر لب گفتم.
کای که کنارم راه میرفت، اخم کرد و نگاهی به گوشیم انداخت:«چیه؟»
وقتی دیدم ناشناسه، شونههام رو انداختم بالا:«نمیدونم. یه شماره ناشناس. نوشته ‘مراقب باش.»
کای یه لحظه مکث کرد. اخمش عمیقتر شد و نگاهش یه جور خاصی شد. انگار که داشت سعی میکرد بفهمه این پیغام چیه و از طرف کیه. یه حالت عصبی و محافظهکارانه توی رفتارش بود که قبلاً هم دیده بودم.
«مراقب باش؟» با صدایی که سعی میکرد خونسرد باشه، تکرار کرد:«به کی گفته؟»
«به من.جواب دادم. “ولی نمیدونم کیه.»
کای یه نگاه به اطراف انداخت، انگار که داشت دنبال کسی میگشت. بعد دوباره به من نگاه کرد:«حتمالاً ایم جو بوده.»
گیج شدم:«ایم جو؟ چطور؟»
«ون شماره رو از کجا آورده؟» پرسید:«مطمئنی پیغامش همین بوده؟»
“آره. مطمئنم.” گفتم و هنوز داشتم به اون پیغام فکر میکردم::ولی چرا ایم جو باید این پیغام رو بفرسته؟»
کای سرش رو تکون داد:«ولش کن. شاید داره باهات بازی میکنه.»
ولی صداش اون اطمینان قبلی رو نداشت. یه جور تردید توی صداش بود. انگار که خودش هم مطمئن نبود.
و اینجوری شد که حتی بعد از اون همه حرف و آشتی، یه پردهی دیگه از ابهام، دوباره بینمون کشیده شد. یه پیغام ناشناس، یه اخم عمیق از طرف کای، و یه حس نامعلوم که انگار تازه اول ماجرا بود.
- ۱۸۹
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط