{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت سـᩘـی و د︪︩وم)
ساعت ۲ بامداد.
نور ضعیف چراغ خواب، تنها روشنی اتاق بود و من همچنان روی مبل، غرق در افکارم بودم. هر صدایی، هر حرکتی در بیرون، ضربان قلبم رو تندتر می‌کرد. کای رفته بود، اما نگرانی‌اش مثل یک سم، در رگ‌هایم دویده بود. پیامک “مراقب باش” مثل یک طلسم شوم، مدام تو ذهنم تکرار می‌شد.
چشم‌هام سنگین شده بود، اما خواب به چشمم نمی‌اومد. داشتم به این فکر می‌کردم که شاید باید به کای زنگ بزنم و ببینم حالش خوبه یا نه، که ناگهان…
دِرینگ! دِرینگ!
صدای زنگ در، مثل پتکی بر سرم کوبیده شد. قلبم فرو ریخت. چه کسی این وقت شب می‌تونست پشت در باشه؟ نکنه… نکنه همون کسی باشه که پیامک رو فرستاده؟
با پاهای سست و لرزون به سمت در رفتم. از چشمی نگاه کردم. بیرون تاریک بود و چهره‌ی واضحی دیده نمی‌شد. فقط سایه‌ی مبهمی در تاریکی شب ایستاده بود.
“کیه؟” صدام به سختی از گلوم خارج شد.
پاسخی نیومد. فقط سکوت.
دوباره پرسیدم، این بار با کمی بلندتر: “کی اونجاست؟”
ناگهان، صدای قدم‌هایی به گوشم رسید. کسی داشت عقب می‌رفت. شاید می‌خواست من رو بترسونه؟ یا شاید…
همانطور که در رو کمی باز کرده بودم، ناگهان، با تمام قدرت، کسی در رو هل داد و وارد شد! قبل از اینکه فرصت کنم واکنشی نشون بدم، چیزی محکم به پشت سرم خوردو بعد، سیاهی مطلق.!
چشم‌هام رو به سختی باز کردم. سردردی فلج‌کننده داشتم و دهنم خشک شده بود. نور کم اما آزاردهنده‌ای به چشمام می‌تابید. سعی کردم تکون بخورم، اما دست‌ها و پاهام بسته بود. روی یک تخت سرد و نامعلوم دراز کشیده بودم.
وحشت مثل موجی سرد بر وجودم هجوم آورد. کجا بودم؟ چه اتفاقی افتاده بود؟
به یاد آوردم… زنگِ در… اون سایه… ضربه…
“این کار ایم جوئه…” ذهنم فریاد کشید.
در همین لحظه، صدای قدم‌هایی رو شنیدم. قدم‌هایی سنگین و منظم که به سمت من می‌اومد. سعی کردم سرم رو بلند کنم و ببینم کیه.
مردی قد بلند، با کت و شلوار مشکی اتو کشیده، با گام‌هایی استوار و آروم، به سمت تخت من می‌اومد. صورتش در سایه بود، اما حالت نگاهش… سرد و محاسبه‌گر به نظر می‌رسید.
نفس در سینه‌ام حبس شد. این مرد… اون کسی نبود جز…
ایم جو.
نگاهش روی من ثابت موند. لبخند محوی روی لب‌هاش نشست. لبخندی که هیچ اثری از مهربونی در اون نبود.
“سلام میا. خوشحالم که بالاخره به هوش اومدی.”
صداش آروم بود، اما مثل پتک بر سرم می‌کوبید.
با صدایی بلند، هرچند لرزان، پرسیدم:«تو… تو چرا منو آوردی اینجا؟!»
ایم جو با پوزخندی که انگار از قبل آماده کرده بود، جواب داد:«اوه… آره، من آوردمت اینجا تا انتقام بگیرم.»
چشم‌هام از تعجب گرد شد:«انتقام؟ منظورت چیه؟!»
ایم جو یک قدم به من نزدیک‌تر شد. اونقدر نزدیک که می‌تونستم گرمای نفس‌هاش رو روی صورتم حس کنم. نگاهش حالا دیگه فقط سرد نبود، بلکه پر از نفرتی عمیق بود که انگار سال‌ها در دلش نگه داشته بود:«انتقام… از تو، از کای، از اون زندگی مسخره‌ای که برای خودتون ساختید. از همه چیز.»
.
.
.
.
مـهـربـؤنـآم نـظـرتـؤن رؤ دربـآرة رمـآنـم تـؤ کـآمـنـت هـآ حـتـماً بـگـیـد💗💁🏻‍♀️
دیدگاه ها (۰)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سᩘـی و ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ــارت ســᩘی ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سᩘــی و...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـᩘی‌‌ا...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت بـیــׄ ...

^فیک جونگکوک^(پارت۴۳)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط