{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی در روز

تاریکی در روز
#PART_5

(پرش زمانی به صبح)

میا با صدای نازک زنگ گوشی از خواب پرید. دستش را دراز کرد، صدا را قطع کرد و آرام روی تخت نشست. انگشتانش را میان موهای مشکی و آشفته‌اش کشید، خمیازه‌ای طولانی کشید و سرانجام از جای خود بلند شد.

به سمت کمد رفت، لباس‌های فرم دانشگاه را بیرون آورد و روی تخت انداخت. موهایش را شانه کرد، سپس به طرف حمام رفت. لباس خواب نازک را از تن درآورد و زیر دوش ایستاد.

چند دقیقه بعد، با حوله‌ای پیچیده دور موها و دیگری دور بدن، از حمام بیرون آمد. جلوی آینه ایستاد، موهایش را آرام شانه زد و خشک کرد. حوله را کنار گذاشت، لباس زیر پوشید و سپس به آرامی لباس فرم را به تن کرد. موهایش را باز گذاشت، چتری‌ها را با دقت صاف کرد تا روی پیشانی‌اش بنشیند. در آخر، هودی مشکی مورد علاقه‌اش را روی یونیفرم پوشید.

کیف را روی یک شانه انداخت، یک اسپری خوشبوکننده دهان زد، گوشی را برداشت و از اتاق خارج شد. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود؛ پیداست که جونگ‌کوک هنوز خواب است. لحظه‌ای تردید کرد که به اتاقش سر بزند، اما بعد منصرف شد و راهش را به سمت در اصلی کج کرد.

بیرون که آمد، اتوبوس دقیقاً جلوی عمارت ایستاده بود. سوار شد، ایرپادهایش را در گوش گذاشت و روی صندلی یکی‌مانده‌به‌آخر نشست. سر را به شیشه تکیه داد و موسیقی را شروع کرد. اتوبوس کم‌کم حرکت کرد. داخل آن پر بود از دانش‌آموزان؛ از سال اولی‌های پرهیجان گرفته تا دانشجویان سال آخر مانند خودش.

پس از چند ایستگاه، اتوبوس به محوطه دانشگاه سئول رسید. میا همراه چند نفر دیگر پیاده شد و به سمت ساختمان اصلی راه افتاد. در همان چند قدم اول، متوجه پچ‌پچ‌ها و نگاه‌های کنجکاو شد.

**زمزمه‌ها:**

دختر ۱: شنیدی؟ یه دانش‌آموز انتقالی جدید از دئگو اومده.
دختر ۲: آره… کسی اسم درستش رو نمی‌دونه، ولی می‌گن خیلی جذابه.
دختر ۳: منم شنیدم هیکلش عالیه، موهاش قهوه‌ایه، چشماشم قهوه‌ای تیره… کلاً خیلی خوبه.

میا لحظه‌ای کنجکاو شد، اما بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و به سمت کلاس رفت.

**کلاس فیزیک**

وارد کلاس که شد، موج حرف‌ها درباره همان دانش‌آموز انتقالی هنوز ادامه داشت. با ناله‌ای خفیف و کلافه روی صندلی‌اش نشست. هانا، دوست نزدیکش، با هیجان پرید روی میز جلوی او.

هانا: شنیدی؟ بچه جدید امروز میاد!
میا: آره… همش حرفای تکراری و بی‌مزه‌ست.
هانا: جدی می‌گم، امروز میاد کلاس‌مون!

میا: خب که چی؟ به ما چه ربطی—

در همان لحظه صدای باز شدن در کلاس، همه صداها را قطع کرد.

همه سرها به سمت در چرخید.

پسر قدبلندی با استایلی کلاسیک و بی‌نقص وارد شد. موهای قهوه‌ای تیره‌اش به زیبایی حالت گرفته و کمی به سمت چپ شانه شده بود؛ چند تار مو روی پیشانی‌اش افتاده بود. لبخندی آرام و گیرا روی لب‌هایش نشسته بود؛ لبخندی که به یک‌باره فضا را سنگین و در عین حال سبک کرد.

با وقار قدم برداشت و رو به کلاس ایستاد.

«سلام به همه. من کیم تهیونگ هستم. خوشحالم که با شما آشنا می‌شم.»

سکوت لحظه‌ای حاکم شد، بعد موجی از نگاه‌های متعجب و تحسین‌آمیز در کلاس پیچید.

تهیونگ آرام به سمت ردیف‌های عقب رفت و درست پشت سر میا نشست.

هانا و میا نگاهی کوتاه و معنادار به هم انداختند.

در همان لحظه، گوشی میا روی میز لرزید و زنگ خورد.

از طرف…
دیدگاه ها (۵)

تاریکی در روز

پیشم بمونید میمونای من

همین‌طور که جونگکوک با بی‌‌حوصلگی قصه عجیب‌وغریب پنگوئن را ت...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۵۷سردرد مزاحم باز هم برگشت .. همان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط