{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی در روز

**تاریکی در روز**
#PART_7
#Jeon_rina

قهوه جلوی میا سرد شده بود. او به فنجان خیره مانده بود، انگار که مایع سیاه داخلش بتواند جواب سوال‌های بی‌پایان ذهنش را بدهد. هانا و تهیونگ کنارش حرف می‌زدند؛ هانا با هیجان از کلاس‌ها و استادها می‌گفت، تهیونگ با همان آرامش همیشگی گوش می‌داد و گاهی لبخند کوتاهی می‌زد.

اما میا آنجا نبود. ذهنش هنوز روی پیام جونگ‌کوک گیر کرده بود. ساعت شش. لباس. مهمونی. و آن لحن خشک و دستوری که همیشه داشت.

تهیونگ متوجه سکوت طولانی‌اش شد. سرش را کمی کج کرد و آرام پرسید:
«هنوز فکر خانواده‌ای؟»

میا پلک زد و به او نگاه کرد. چشمان تهیونگ آرام بودند، بدون قضاوت، بدون فشار. برای لحظه‌ای، دلش خواست همه چیز را بگوید. کشته شدن خانواده‌اش، عمویی که هم نگهبانش بود هم قاتلشان، نفرتی که هر روز در رگ‌هایش می‌جوشید... و آن حس عجیب دیگری که نمی‌خواست اسمش را بگذارد.

اما فقط گفت:
«بعضی خانواده‌ها... بهتره اصلاً خانواده نباشن.»

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد. بعد با صدای پایین گفت:
«منم گاهی همین حس رو دارم. ولی گاهی هم... تنها چیزی که داریم همونه.»

هانا که داشت با نی بازی می‌کرد، ناگهان خندید و جو را شکست:
«وای خدایا، شما دوتا چرا این‌قدر جدی شدید؟! بیا بریم کلاس بعدی، وگرنه استاد فیزیک دوباره غر می‌زنه.»

میا بلند شد. کیف را روی شانه انداخت و بدون حرف بیشتری به سمت در کافه رفت. تهیونگ و هانا دنبالش آمدند.

بقیه روز مثل همیشه گذشت: کلاس، یادداشت‌برداری، پچ‌پچ‌های بچه‌ها درباره تهیونگ، نگاه‌های کنجکاو. اما میا فقط به ساعت فکر می‌کرد. هر تیک‌تاک، او را به عمارت نزدیک‌تر می‌کرد. به جونگ‌کوک. به لباسی که قرار بود بپوشد تا «چشم مردم چهار تا بشه».

وقتی زنگ آخر خورد، میا سریع وسایلش را جمع کرد. هانا گفت:
«امشب میای بیرون؟ یه پارتی کوچیک هست...»

میا سر تکان داد.
«نمی‌تونم. کار دارم.»

هانا اخم کرد.
«تو همیشه کار داری. یه روزی بگو چی کار داری واقعاً.»

میا فقط لبخند کم‌رنگی زد و رفت.

اتوبوس برگشت به عمارت، طولانی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. وقتی رسید، ساعت پنج و نیم بود. در را باز کرد. عمارت مثل همیشه ساکت و تاریک بود. بوی چرم و ویسکی قدیمی در هوا پیچیده بود.

جونگ‌کوک در هال ایستاده بود. کت و شلوار مشکی کاملاً اتوکشیده، موها به عقب شانه‌شده، دست‌ها در جیب. چشمانش مثل همیشه سرد، اما امروز چیزی دیگری هم در آن‌ها بود. چیزی شبیه... انتظار.

«دیر کردی.»

میا کیف را زمین گذاشت.
«اتوبوس بود.»

جونگ‌کوک لحظه‌ای به او خیره شد. بعد با سر به سمت جعبه بزرگ روی مبل اشاره کرد. جعبه‌ای مشکی با روبان قرمز تیره.

«برو آماده شو. نیم ساعت وقت داری.»

میا بدون حرف جعبه را برداشت و به سمت اتاقش رفت. در را بست، جعبه را باز کرد.

لباس شب بلند، مخمل سیاه عمیق، با یقه باز پشت و آستین‌های بلند توری. دقیقاً چیزی که جونگ‌کوک می‌خواست: جذاب، خطرناک، چشم‌گیر. چیزی که فریاد می‌زد «مال من».

میا به آینه نگاه کرد. لباس را پوشید. پارچه مثل پوست دوم به تنش چسبید. موهایش را باز گذاشت، کمی حالت داد. آرایش ملایم: خط چشم تیز، رژ قرمز تیره.

وقتی پایین آمد، جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود، لیوان ویسکی در دست. وقتی او را دید، لحظه‌ای نفسش را حبس کرد. لیوان را آرام پایین گذاشت و بلند شد.

«خوب... انتخاب درستی بود.»

صدایش کمی گرفته‌تر از همیشه بود.

میا نزدیک‌تر آمد.
«چرا من؟ چرا منو می‌بری اونجا؟»

جونگ‌کوک قدم برداشت. فاصله‌شان کم شد. بوی عطر تند و مردانه‌اش میا را احاطه کرد.

«چون تو... بخشی از این دنیایی. چون نمی‌تونم بذارم فکر کنی می‌تونی ازش فرار کنی.»

دستش را بلند کرد، انگشت اشاره‌اش را آرام زیر چانه میا گذاشت و صورتش را بالا آورد تا مستقیم در چشمانش نگاه کند.

«و چون... امشب، همه باید بدونن که تو مال منی.»

میا قلبش تند زد. نه از ترس. از چیزی خطرناک‌تر. چیزی که سال‌ها سعی کرده بود انکار کند.

«من مال هیچ‌کس نیستم.»

جونگ‌کوک پوزخند زد. انگشتش را پایین کشید، روی گردنش، تا روی استخوان ترقوه‌اش.

«هنوز... نه.»

بعد عقب رفت، کتش را برداشت و در را باز کرد.

«بریم.»

میا نفس عمیقی کشید. قدم برداشت و کنارش ایستاد. در را بستند. ماشین مشکی منتظر بود.

شب تازه شروع شده بود. و چیزی در هوا بود؛ تنشی که دیگر نمی‌شد نادیده گرفت. تنشی که قرار بود همه چیز را تغییر دهد.

از این به بعد شرط میزارم، از کم شروع میکنم
20 لایک
10 کامنت
دیدگاه ها (۳۸)

**تاریکی در روز** #PART_6 #Jeon_rinaمیا لحظه‌ای به صفحه گو...

تاریکی در روز#PART_5(پرش زمانی به صبح) میا با صدای نازک زنگ ...

رمان: _من برای انتقام برگشتم_ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط