{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تاریکی در روز

**تاریکی در روز**
#PART_6
#Jeon_rina

میا لحظه‌ای به صفحه گوشی خیره ماند. نام جونگ‌کوک روی نمایشگر چشمک می‌زد؛ مثل همیشه بدون عکس پروفایل، بدون ایموجی، فقط اسم خشک و سرد.

هانا از روی میز خم شد و زیرچشمی نگاه کرد.
«جونگ‌کوک؟ کیه این؟»

میا بدون جواب دادن، تماس را قطع کرد و گوشی را سایلنت گذاشت. صفحه را خاموش کرد و گذاشت داخل کشوی میز.

هانا ابرو بالا انداخت.
«وای، خیلی مرموزی امروز. چی شده؟»

میا فقط شانه‌ای بالا انداخت و به تخته سیاه خیره شد. استاد فیزیک تازه وارد کلاس شده بود و شروع به نوشتن فرمول‌های پیچیده کرده بود. صدای گچ روی تخته، تنها چیزی بود که سکوت سنگین کلاس را می‌شکست.

تهیونگ پشت سرش آرام نشست. میا احساس کرد صندلی‌اش کمی تکان خورد وقتی او کیفش را زمین گذاشت. بوی عطر ملایم و چوبی‌اش به مشام رسید؛ نه تند، نه شیرین، فقط... آرام و سنگین.

میا ناخودآگاه کمی صاف‌تر نشست.

کلاس گذشت. مثل همیشه کسل‌کننده، طولانی و پر از فرمول‌هایی که انگار فقط برای اذیت کردن مغز آدم‌ها طراحی شده بودند. وقتی زنگ خورد، همه با عجله وسایلشان را جمع کردند. هانا سریع کیفش را برداشت و گفت:

«بیا بریم کافه دانشگاه، قهوه بخوریم. خیلی خسته‌م.»

میا سر تکان داد.
«برو، من یه لحظه میام.»

هانا با تعجب نگاهش کرد اما چیزی نگفت و با بقیه رفت.

میا تنها ماند. لپ‌تاپ را بست، کیف را روی شانه انداخت و بلند شد. درست همان لحظه، تهیونگ هم از جایش برخاست. انگار منتظر بود.

او با همان لبخند آرام و کمی کج گفت:
«سلام دوباره. میا، درسته؟»

میا لحظه‌ای مکث کرد.
«آره. تو از کجا می‌دونی؟»

تهیونگ شانه‌ای بالا انداخت.
«اسم تو رو چند نفر تو کلاس گفتن. ظاهراً... معروف هستی.»

میا پوزخند کوتاهی زد.
«معروف؟ بیشتر بدنام.»

تهیونگ خندید؛ خنده‌ای کوتاه و واقعی که چشم‌هایش را کمی باریک کرد.
«من فکر می‌کنم جالب به نظر می‌رسی. نه بدنام.»

میا ابرو بالا برد.
«جالب؟ این اولین باره کسی بهم می‌گه جالب.»

او کیفش را روی شانه جابه‌جا کرد و به سمت در رفت. تهیونگ کنارش قدم برداشت، انگار طبیعی‌ترین چیز دنیا باشد.

«می‌تونم همراهت بیام تا کافه؟ تازه اومدم سئول، هنوز راهم رو بلد نیستم.»

میا لحظه‌ای به او نگاه کرد. چشمان قهوه‌ای تیره‌اش صادق به نظر می‌رسیدند؛ یا حداقل خوب تظاهر می‌کرد.

«باشه. ولی اگه هانا دیدت و شروع کرد به سوال پیچ کردن، خودت باید جواب بدی.»

تهیونگ دوباره خندید.
«قبول.»

آن‌ها از کلاس بیرون آمدند. راهرو پر از دانشجو بود. نگاه‌ها دوباره به سمت تهیونگ چرخید؛ دخترها پچ‌پچ می‌کردند، پسرها با حسادت یا کنجکاوی نگاه می‌کردند. او انگار هیچ‌کدام را نمی‌دید. فقط کنار میا قدم می‌زد، دست‌ها در جیب شلوار، آرام و بی‌تفاوت.

وقتی به کافه رسیدند، هانا از دور دست تکان داد و بعد چشمش به تهیونگ افتاد. دهانش باز ماند.

«وای خدا... این همونه؟»

میا آه کشید.
«آره. خودش اومد.»

هانا با هیجان به تهیونگ نگاه کرد.
«سلام! من هانا هستم. خوش اومدی به جهنم سئول.»

تهیونگ لبخند زد و دست داد.
«ممنون. جهنم به نظر جالب میاد.»

میا نشست و به پنجره خیره شد. گوشی‌اش دوباره لرزید. این بار پیام بود.

از جونگ‌کوک:

«کجایی؟
لباس رو ساعت ۶ باید آماده باشه.
دیر نکن.»

میا نفس عمیقی کشید، پیام را خواند و بدون جواب گذاشت داخل جیبش.

تهیونگ که کنارش نشسته بود، آرام پرسید:
«مشکل؟»

میا سر تکان داد.
«نه. فقط... خانواده.»

او لبخند کم‌رنگی زد؛ لبخندی که به چشم‌هایش نرسید.

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد، بعد گفت:
«خانواده گاهی سخت‌ترین بخش زندگیه.»

میا به او نگاه کرد. برای اولین بار در آن روز، واقعاً نگاهش کرد.

«آره... گاهی.»

و در همان لحظه، بدون اینکه خودش متوجه شود، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کرد کسی – حتی برای چند ثانیه – واقعاً دارد به او گوش می‌دهد.

#جونگکوک
#تهیونگ
#میا
#هانا
#بی_تی_اس
#دارک_رومنس
#اسمات
دیدگاه ها (۰)

فیک نویشه دنبال بشه لطفا

فیک نویسه❤https://wisgoon.com/a1xiq

تاریکی در روز#PART_5(پرش زمانی به صبح) میا با صدای نازک زنگ ...

پارت ۲۱۵تهیونگ دست دراز کرد و دکمه های پیراهن او را باز نمود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط