`` قشنگ ترین اشتباه ``
`` قشنگ ترین اشتباه ``
chapter : ²
part : ⁴
چند لحظهای در آن حالت ماندیم.
سپس جیمین گفت :
_ « ا.ت امشب با تهیونگ و جینا میریم بیرون. »
+ « فکر خوبیه. دلم براشون تنگ شده. »
_ « اهوم. بریم خونه؟ »
+ « خسته شدی؟ »
_ « نه...تو خسته شدی. »
خندهای کردم و گلهای در دستم نگاه کردم.
این مرد خیلی به فکر بود.
یا شاید...
فقط برای من.
اما از این میترسم که روزی با من نیز مثل بقیه شود.
آری.
منی که در شجاعت ادعایم میشود حال بزرگ ترین ترسم را اعتراف میکنم.
اما ترسناک تر از آن این است که...
روزی بفهمم تمام مهربانیها ، دلتنگیها و حرف های دلنشینش تنها یک نقاب است.
کسی چه میداند؟
شاید درست فکر میکنم.
یا شاید زیادی نگرانم.
تنها یکبار با جیمین در این باره گفتگو کردم.
جوابش؟
بحث.
دعوا.
خشم.
قهر.
آری...
قهر.
بخاطر اینکه راجبش صحبت کردم با من قهر کرد.
خودم هم نمیدانم چگونه نازش را کشیدم تا ابنکه بالاخره راضی شد.
آنجا بود که فهمیدم نسبت به این چیز ها خیلی حساس است و نباید خیلی بحثش را باز کنم.
اما متاسفم...
متاسفم که این روزها تمام ذهنم درگیر این مسئلهست.
جیمینا...مرا ببخش.
ببخش نمیتوانم ساده از این موضوع بگذرم.
ببخش که هنوز راجب خیلی چیزها مطمئن نیستم.
ببخش که هنوز به احساسات لطیفت مطمئن نیستم.
چه دلرم میگویم؟
قطعا که نمیبخشد.
شاید هم من اینگونه فکر میکنم.
نمیدانم.
واقعا نمیدانم.
" چندی بعد "
کلید را در قفل چرخاندم و و به همراه جیمین به سمت ماشین رفتیم.
نشستیم و راه افتادیم.
لعنتی.
حتی یادم است که بر روی همین صندلی آهنگ مورد علاقهام را با جیمین خواندیم.
چقدر زمان زود میگذرد.
انگار همین دیروز بود که دم در مدرسه منتظرم بود.
انگار همین دیروز بود که شب تولدم را با جینا و تهیونگ در کافه جشن گرفتیم.
انگار همین دیروز بود که در ماشین جینا عشق بین خودش و تهیونگ شکل گرفت.
چقدر خاطرات خوب با یکدیگر ساختیم.
حال که فکر میکنم میشود گفت که همگی داریم کنار یک دیگر رشد میکنیم.
به عنوان مثال...
خود من که از ¹⁸ سالگی تا الان پای عشقم و بهترین دوستانم مخصوصا جینا ایستادهام.
باز هم میگویم...
کاش زندگیم همیشه همینقدر آرام باشد.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
chapter : ²
part : ⁴
چند لحظهای در آن حالت ماندیم.
سپس جیمین گفت :
_ « ا.ت امشب با تهیونگ و جینا میریم بیرون. »
+ « فکر خوبیه. دلم براشون تنگ شده. »
_ « اهوم. بریم خونه؟ »
+ « خسته شدی؟ »
_ « نه...تو خسته شدی. »
خندهای کردم و گلهای در دستم نگاه کردم.
این مرد خیلی به فکر بود.
یا شاید...
فقط برای من.
اما از این میترسم که روزی با من نیز مثل بقیه شود.
آری.
منی که در شجاعت ادعایم میشود حال بزرگ ترین ترسم را اعتراف میکنم.
اما ترسناک تر از آن این است که...
روزی بفهمم تمام مهربانیها ، دلتنگیها و حرف های دلنشینش تنها یک نقاب است.
کسی چه میداند؟
شاید درست فکر میکنم.
یا شاید زیادی نگرانم.
تنها یکبار با جیمین در این باره گفتگو کردم.
جوابش؟
بحث.
دعوا.
خشم.
قهر.
آری...
قهر.
بخاطر اینکه راجبش صحبت کردم با من قهر کرد.
خودم هم نمیدانم چگونه نازش را کشیدم تا ابنکه بالاخره راضی شد.
آنجا بود که فهمیدم نسبت به این چیز ها خیلی حساس است و نباید خیلی بحثش را باز کنم.
اما متاسفم...
متاسفم که این روزها تمام ذهنم درگیر این مسئلهست.
جیمینا...مرا ببخش.
ببخش نمیتوانم ساده از این موضوع بگذرم.
ببخش که هنوز راجب خیلی چیزها مطمئن نیستم.
ببخش که هنوز به احساسات لطیفت مطمئن نیستم.
چه دلرم میگویم؟
قطعا که نمیبخشد.
شاید هم من اینگونه فکر میکنم.
نمیدانم.
واقعا نمیدانم.
" چندی بعد "
کلید را در قفل چرخاندم و و به همراه جیمین به سمت ماشین رفتیم.
نشستیم و راه افتادیم.
لعنتی.
حتی یادم است که بر روی همین صندلی آهنگ مورد علاقهام را با جیمین خواندیم.
چقدر زمان زود میگذرد.
انگار همین دیروز بود که دم در مدرسه منتظرم بود.
انگار همین دیروز بود که شب تولدم را با جینا و تهیونگ در کافه جشن گرفتیم.
انگار همین دیروز بود که در ماشین جینا عشق بین خودش و تهیونگ شکل گرفت.
چقدر خاطرات خوب با یکدیگر ساختیم.
حال که فکر میکنم میشود گفت که همگی داریم کنار یک دیگر رشد میکنیم.
به عنوان مثال...
خود من که از ¹⁸ سالگی تا الان پای عشقم و بهترین دوستانم مخصوصا جینا ایستادهام.
باز هم میگویم...
کاش زندگیم همیشه همینقدر آرام باشد.
ادامه دارد...
²⁷ لایک
- ۲۸۷
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط