دیوارهای کافه شاهد بودند

دیوارهایِ کافه شاهد بودند ،
که چقدر آمدم و
بهشان زل زدم و
تنهایی ام را دود کردم و
تلخ نوشیدم و
تو را تمنا کردم...! 

همه ی این ها برای توست
تا لبخندی بزنی
و من
آرام بگیرم

ساز دست هایم را کوک کرده ام
تو را می شناسند
مگر می شود
خاطره باشد و تو نباشی...؟
کافی ست
نه با چشم
با دل ات
من را بخوانی
دیدگاه ها (۳)

یه چیزیو خودمون انتخاب میکنیم؛ دوسش داریم؛ تلاش میکنیم به دس...

من معتقدم وقتی آروزهاتو یه جا مینویسی به همشون میرسی️ چون با...

ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺍﮔﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻫﻢ ﺻﺤﺒﺖ ﺧﻮﺏ ﺑﺬﺍﺭ...

سالهاگذشت تافهمیدم همیشه اونی که میخوای نمیشه..فهمیدم تنفر ی...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط