دلواپس گذشته مباش و غمت مباد
دلواپس گذشته مباش و غمت مباد
من، سالهاست، هیچ نمیآورم به یاد"*
آمد ، نشست برف، به روی سرم، ببین
پایان مرد قصه چه شد؟ مرگ و انجماد
دیگر، برای شِکوه، ندارم زبان سرخ
رفته ست، آن زبان و سر سبز من، به باد
با عشوه های چشم سیاه تو، قلب من
شوری به خود ندید، شده کار دل، کساد
افسوس و درد، به چشمت، امید نیست
لعنت به بخت تیره ی من... هجمه ی فساد!
من، خسته ام، از این همه ظلم و فساد و غم
دیگر، به شعر و گفته، ندارم من اعتماد
باید ،که خواند، فاتحه ای از برای من
من زنده نیستم، به خدا! مرده مرد شاد
خوش باش و یادی از من غمدیده هم نکن
دلواپس گذشته مباش و غمت مباد
من، سالهاست، هیچ نمیآورم به یاد"*
آمد ، نشست برف، به روی سرم، ببین
پایان مرد قصه چه شد؟ مرگ و انجماد
دیگر، برای شِکوه، ندارم زبان سرخ
رفته ست، آن زبان و سر سبز من، به باد
با عشوه های چشم سیاه تو، قلب من
شوری به خود ندید، شده کار دل، کساد
افسوس و درد، به چشمت، امید نیست
لعنت به بخت تیره ی من... هجمه ی فساد!
من، خسته ام، از این همه ظلم و فساد و غم
دیگر، به شعر و گفته، ندارم من اعتماد
باید ،که خواند، فاتحه ای از برای من
من زنده نیستم، به خدا! مرده مرد شاد
خوش باش و یادی از من غمدیده هم نکن
دلواپس گذشته مباش و غمت مباد
- ۲.۱k
- ۰۹ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط