خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت...
خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت...
از فکر اینکه قَد نکشیدم ، دلم گرفت....
از فکر اینکه بال و پَری داشتم ولی ..،،
بالاتر از «خودم» نپریدم دلم گرفت...
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ..،،
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت !
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست ...
دستی بر آن سِپید کشیدم ، دلم گرفت...
دنبال کودکی که در آن سوی بَرف بود ..،،
رفتم ، ولی... به او نرسیدم دلم گرفت !
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد ،
من هیچ خانه ای نکشیدم ! دلم گرفت...
" شاعر " کنارِ جوی گذر عمر دید و من ..،
خود را شَبی در آینه دیدم دلم گرفت !...
"
از فکر اینکه قَد نکشیدم ، دلم گرفت....
از فکر اینکه بال و پَری داشتم ولی ..،،
بالاتر از «خودم» نپریدم دلم گرفت...
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ..،،
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت !
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست ...
دستی بر آن سِپید کشیدم ، دلم گرفت...
دنبال کودکی که در آن سوی بَرف بود ..،،
رفتم ، ولی... به او نرسیدم دلم گرفت !
نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد ،
من هیچ خانه ای نکشیدم ! دلم گرفت...
" شاعر " کنارِ جوی گذر عمر دید و من ..،
خود را شَبی در آینه دیدم دلم گرفت !...
"
- ۹۴۶
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط