{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت...

خود را شبی در آینه دیدم ، دلم گرفت...
از فکر اینکه قَد نکشیدم ، دلم گرفت....

از فکر اینکه بال و پَری داشتم ولی ..،،
بالاتر از «خودم» نپریدم دلم گرفت...

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود ..،،
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت !

کم کم به سطح آینه ام برف می نشست ...
دستی بر آن سِپید کشیدم ، دلم گرفت... 

دنبال کودکی که در آن سوی بَرف بود ..،،
رفتم ، ولی... به او نرسیدم دلم گرفت !

نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد ،
من هیچ خانه ای نکشیدم ! دلم گرفت... 

" شاعر " کنارِ جوی گذر عمر دید و من ..، 
خود را شَبی در آینه دیدم دلم گرفت !...

"
دیدگاه ها (۸)

کاش آدمها هم به شرط چاقو بودند...تا قبل از راه دادن به حریمت...

زیـــبا نیستـــم..!موهائـــی دارم سیــاه که تا زیر گردنم می...

«دوست» یعنی کسی که وقتی هست آرام باشی و وقتی نیست چیزی در زن...

من مرد عمودی زمین بودم و امروزاز مرحمت عشق ببین زاویه ام را....

مردی که در کنارم بود

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

...My evil angel...پارت¹ فصل سوم مهمان ناخوانده...سه روز از ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

007-پنهان در مه - پارت ۸۷

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط