{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 9۱

#P𝗔R𝗧 : 9۱
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
سکوت سنگینی بینشان حاکم شد،
جونگکوک دیگر کلمه‌ای بر زبان نیاورد، اما نگاهش، همان نگاه نافذی که لارا را تا عمق جانش به لرزه درمی‌آورد، گویای همه چیز بود. دست لارا را به نرمی در دستش گرفت؛ پا به درون عمارت گذاشتند

دو نگهبان تنومند، با دیدن قامت استوار جونگکوک، از احترام به سرعت خم شدند و خوشامد گفتند...

جونگکوک با سری تکان دادن، نگاهی کوتاه به آن‌ها انداخت و سپس نگاهش را به لارا دوخت، انگار که تمام دنیایش در آن زن خلاصه شده بود.

فضای داخلی عمارت، با موسیقی ملایمی که همچون لالایی در فضا پیچیده بود، روح را نوازش می‌داد. در مرکز سالن، چند زوج میانسال، زیر نور کم‌فروغی که فضا را رویایی کرده بود، در آغوش یکدیگر می‌رقصیدند

حرکاتشان پر از شور زندگی و خاطرات گذشته بود. باقی مهمانان، بر صندلی‌های مخملین نشسته بودند، جرعه‌ای از نوشیدنی‌هایشان را می‌نوشیدند یا در گوشه‌ای با نجواهای عاشقانه، دل به هم می‌سپردند.

لارا و جونگکوک، دست در دست هم، به سمت گوشه‌ای دنج و آرام رفتند و جایی برای نشستن یافتند. شاید چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید، اما همین چند دقیقه کافی بود تا لارا در دریای نگاه جونگکوک غرق شود.
ناگهان، جونگکوک بلند شد، دستش را به نرمی به سمت لارا دراز کرد و با صدایی که از عشق لبریز بود، پرسید:افتخار رقصیدن با شمارو دارم پرنسسِ من؟

+البته

باهم به وسط سالن رفتن
جایی بین نورهای کم‌جان و زوج‌های دیگر که آرام‌آرام شکل می‌گرفتن،
انگار هر کدوم ازشون یه تکه از یک قصه پنهان بودن.

لارا قدم‌های کوتاه و سنجیده برداشت
نه از سر ترس
از سر تمرکز. وقتی رسید، کنار بقیه ایستاد؛ همان جایی که می‌شد فاصله‌ها را دید، اما جرئت نزدیک شدن را نه
نگاهش برای یک لحظه روی همون زوج‌ها مکث کرد، بعد برگشت به جونگکوک و انگار فقط همون یک نفر بود که معنی سالن رو کامل می‌کرد.

جونگکوک دستش را آرام بالا آورد. حرکتش عجول نبود؛ مثل کسی که از قبل می‌داند کِی باید دستش را در قاب نگاه دیگری بنشاند. انگار ک*مر لارا قرار نبود برایش ناشناخته باشد دستش دورش حلقه شد، محکم نه، فقط دقیق

لارا هم عقب نرفت
دست‌هایش را بالا آورد و آن‌ها را پشت گردن جونگکوک گذاشت جوری که گرما را منتقل کند، نه فقط تماس را. انگشت‌ها روی پوست، خیلی آرام و خیلی آگاهانه؛ مثل نوشتن یک جمله‌ی کوتاه در دل یک جمله‌ی بلند.
در همان ثانیه، نفس‌هاشان هماهنگ شد؛ سکوت بین‌شان پر شد از چیزی که اسمش رمانس بود، اما شکلش آرامشِ تازه‌متولدشده.

کمی تکون خوردن یک تکان کوچک، یک شروع محتاطانه، انگار سالن هنوز اجازه‌ی شادی رو نداده بود. اما کافی بود.
جونگکوک قدم اول را خیلی نرم برداشت. لارا هم همان‌قدر نرم، همان‌قدر مطمئن، پاسخ داد.

و ناگهان موسیقی که شاید حتی از بلندگو پخش نمی‌شد، از داخل بدن‌شان راه افتاد.
ریتم از بین انگشت‌ها و شانه‌ها عبور کرد و پاها تبدیل شدن به زبان.

شروع به رقصیدن کردن.

خیلی ماهر، خیلی حرفه‌ای.
نه آن مهارتِ نمایشیِ آدم‌هایی که می‌خوان همه نگاه‌شان کنن... نه بیشتر شبیه مهارتی بود که از تکرارهای بی‌صدا و تمرین‌های طولانی میاد؛ مهارتی که بین دو نفر، بدون هیچ توضیحی، فهم مشترک می‌سازد.

انگار برای هم «آشنا» نبودن؛ انگار برای هم «عادت» شده بودن.
طوری می‌چرخیدن که گویی هر بار در ذهن‌شون مسیر بعدی از قبل آماده بوده.
هر بار که جونگکوک او را به سمت خودش می‌کشید، لارا تعادلش را بی‌کم‌و‌کاست می‌داد؛ انگار نه تنها یک گام، بلکه کلِ یک رویا را باهم تمرین کرده بودن.

لامپ‌های سقف خاموش شد.
نور کمی باقی موند چراغ‌هایی که فقط گوشه‌های سالن رو لمس می‌کردن و صورت‌ها رو کامل نمی‌دیدن. این تاریکیِ کنترل‌شده، عاشقانه‌ترین شکلِ دیده شدن رو ساخته بود
وقتی چشم‌ها همه‌چیز رو نمی‌دیدن، دل مجبور می‌شد خودِ حقیقت رو از بین حرکت‌ها پیدا کنه.

درخشش نور روی موها و لرزش کمِ هوا، حسِ یک قاب سینمایی می‌داد.
لارا گونه‌اش نزدیک‌تر شده بود نه از سر عجله، از سر سپردن
و جونگکوک نگاهش همان لحظه‌ها رو قورت نمی‌داد؛ ثابت نگه می‌داشت، طوری که انگار رقص برایش فقط حرکت نبود؛ اعتراف آرامی بود که با بدن نوشته می‌شد.

آن‌ها می‌چرخیدن و هر دور، فاصله‌ها را کمتر می‌کرد.
نه فقط فاصله‌ی جسمی فاصله‌ی بین «ترس» و «اعتماد».

و فضا واقعاً عاشقانه بود.
نه عاشقانه‌ی پر سر و صدا
عاشقانه‌ی نرم، عاشقانه‌ی نجواکننده.
سالن انگار فقط برای این دو نفر کم‌نور نشده بود؛ برای اینکه صدای قلب‌شون واضح‌تر باشه.

...

پارت ۷۸ و ۷۹ @esmatt اینجاست
دیدگاه ها (۵)

#P𝗔R𝗧 : 92#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 93 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : ۹۰ #CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

#P𝗔R𝗧 : ۸۹#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 85#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 77#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط