{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

SǸ✿ŴƴGÏrし:

SǸ✿ŴƴGÏrし:
به سمتش نگاه کردم از روزی که اومده بود مدرسه ما همه رو کشیده بود سمت خودش ....جایگاه منو ازم گرفته بود....
آخه حرصم میگرفت خوشگلم نبود .....
هیچ وقت یادم نمیره روز اولی رو که اومد تو مدرسه انقدر با همه خوب رفتار کرد حتی اون اول اومد سمت من ولی من هیچ وقت دوست نداشتم باهاش دوست شم الکی خوشه حس میکنم دیوونه اس همش میخنده هر کی هم باهاش دوست میشه عین خودش میشه ولی امروز یه جوریه موقعی که اومد تو کلاس مثل همیشه نبود نه مرتب بود نه شنگول....
خیلی دوست دارم بفهمم چشه
گریه نمیکنه ولی همه دوستاش دارن گریه میکنن..
از یکی از بچه ها که اومد این طرف پرسیدم:
_ اون چشه امروز انگار زیادی خوش نیس
+ آره حالش خوب نی بیچاره باباش فوت کرده
با این حرفش چشمام گرد شد اما زود به خودم اومدم و گفتم خدابیامرزتش
دختره هم سرش رو تکون داد و رفت داشتم نگاش میکردم که سرش رو بلند کرد و نگام کرد ولی نگاش مثل همیشه نبود بیخیال شدم و رفتم بیرون از کلاس یه دو روزی گذشت و دختره باز شاد شد تو دلم بهش خندیدم و گفتم آدم که غم نداشته باشه میخنده بیچاره باباش که دخترش دو روزم عزا دارش نموند همینجور داشتم فکر میکردم که اومد سمتم نشست کنارم و گفت :
_سلام آجی خوبی ؟؟
عادت داشت به همه میگفت آجی
+تسلیت میگم غم آخرت باشه ولی انگار واقعا بابات برات مهم نبوده
یه پوزخند زدم و اومدم بلند شم که دستم رو گرفت و گفت : بابام زندگیم بود
+معلومه دو روزم واسه از دست دادنش ناراحت نبودی
_تو چرا همیشه ناراحتی تو که همه چی داری
+هه غم نداری که زیادی شادی نصف من غم داشتی انقدر شنگول نبودی حالا هم ولم کن میخوام برم
دستم رو ول کرد اومدم از کنارش رد شم که صداش منو ایستوند
_آره غم نداشتم ، ولی خیلی شبا گرسنه رو بالشت گذاشتم ،شاهانه ترین غذام نون و پنیر بوده بابام کارگر ساده بود بچه بودم بهم گفتن بابات سرطان داره بچه بودم بابام زمین گیر شد و مامانم کار می کرد هنوز نفهمیده بودم نوجونی چیه مامانم از پله افتاد و زمین گیر شد و حالا خودمم و خودم از صبح تا ظهر که مدرسه ام بعدشم میرم سرکار و بعدشم میرم خونه و با چشمای اشکی مادری روبرو میشم که نگاش پر حسرته پر شرمندگی ولی من عاشقشم میخندم تو روش که درداش یادش بره آره من دیوونم و دیوونه بازی در میارم که یادم بره سختی کار اینکه خرج دوای مامانم رو از کجا باید بیارم میخندم به زندگی که فک نکنه شکست خوردم اینه زندگی من .من بابام رو فراموش نکردم من گذاشتمش بهترین گوشه قلبم و به یاد خنده هاش میخندم آره من غم ندارم
#$Ǹ✿ŴƴGÏrし
دیدگاه ها (۱)

بهشون نگاه کردم چه عاشقانه زن به مرد نگاه میکرد مردم هم با ن...

باز باران می بارد باز دلم هوای قدم زدن می کند زیر باران می ر...

من یک دخترم به زیبایی اسمم زیبام و به قدرتمندی اسمم قدرتمند ...

بی حوصله کتاب رو ورق میزدم مثل همیشه حوصله خوندن نداشتمفکرم ...

فصل 1 پارت 5بعد اونشب فقط یه بار دیگه امد دنبالم منو و ضحی و...

انگار دردام رفته بود خوابم برد ولی وقتی از خواب بیدار شدم تو...

فیک تهیونگ

برده عمارت جئون

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط