گلاویز یک جمعه ام

گلاویزِ یک جمعه ام
عنکبوتی
تار تنیده در دهلیز های تاریکِ ذهن
پیچیده در درد واره ی خاطراتِ کهنه
نه می‌‌جنگد
نه می‌گریزد
نه می‌‌میرد
در آن تاریکخانه ی مشوش
بی‌ هیچ شتابی
کمین کرده
تا دوباره تنها شوم
تا دوباره دچارم کند
تا گلوی نداشته‌هایم را بفشارد

خفه‌ام می‌ کند
بی‌ آنکه بجنگد
می‌گریزد
و می‌‌داند
غروبِ هر جمعه
این منم که می‌‌میرم


"دلم گریه میخواد ,
منو برده از یاد..."
دیدگاه ها (۴)

فرودگاه‌ها ,بوسه‌های بیشتری ازسالن‌های عروسی به خود دیده‌اند...

چقدر حال و هوایم این روز ها شبیه شعر های "علی آذر" است...روی...

این عدالت نیست . . . .اینکه هیچ ماشین بزرگی ،نیمه شب به نیمه...

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزنبا من دم از هوای کس دیگری بزنپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط