ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊܝࡅ߳ــے בܝܟܿـࡐߊܢܚࡅ߳ـے. p¹
ݼࡅ߭ـב ܢ݆ߺـߊܝࡅ߳ــے בܝܟܿـࡐߊܢܚࡅ߳ـے. p¹
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ
همه چیز از اون شب شروع شد؛
خسته بودی و فقط به سمت تخت رفتی تا بخوابی.
ولی مشکل اینجا بود که وقتی بیدار شدی توی اتاقت نبودی،در اصل کلا توی خونه ی خودت نبودی.
گیج و سردرگم به اتاق نگاه کردی.
نمی شد بهش گفت اتاق چون برای تو از کل خونه تون هم بزرگ تر بود.
با همون حالت از تخت بلند شدی و سرت و خاروندی:
ات
_اینجا کجاست؟ اصلل کسی هست این تو؟
با صدایی که از پشت سرت اومد ترسیده به عقب رفتی؛
_بالاخره بیدار شدی خوابالو؟
دختر آرومی بودی.. حتی تو این شرایط هم داد نزدی و خیلی آروم صحبت کردی:
_تو کی هستی؟ من اینجا چیکار میکنم؟
_همسر آیندت..
_چی؟
_گفتم که خانوم کوچولو، همسر آیندتم!
داشت میرفت که بازوش و گرفتی:
_صبر کن دیگه! من حتی یه کلمه از حرفاتو متوجه نمی شم
انگشتان کشیده اش روی گونه ات سر خورد. به طرز شگفت آوری لمسش ملایم بود.
_خیلی وقته مجذوبت شدم..
با گیجی بهش خیره شدی.
مکث کرد. بیان تمام حرف هایی که در این چند سال در گلویش مانده بود سخت بود:
_کوچولوی خنگ! دوستت دارم... عجیب به نظر میرسه؛ میدونم.
-چی؟
_روز عروسی نزدیکه. آماده باش، باشه؟
_یعنی چی؟ ولی من نمیخوام ازدواج کنم.
_مجبوری
_دلیل؟
_چون من میگم.
_تو کی هستی؟!
لحظه ای ساکت شد. انگار در گفتنش تردید داشت:
_کیم تهیونگ... یه مافیا...
خیلی محکم گفتی:
_من با یه مافیا ازدواج نمیکنم..
ادامه دارد!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ✯ـ٨ـﮩـ۸ـﮩ
همه چیز از اون شب شروع شد؛
خسته بودی و فقط به سمت تخت رفتی تا بخوابی.
ولی مشکل اینجا بود که وقتی بیدار شدی توی اتاقت نبودی،در اصل کلا توی خونه ی خودت نبودی.
گیج و سردرگم به اتاق نگاه کردی.
نمی شد بهش گفت اتاق چون برای تو از کل خونه تون هم بزرگ تر بود.
با همون حالت از تخت بلند شدی و سرت و خاروندی:
ات
_اینجا کجاست؟ اصلل کسی هست این تو؟
با صدایی که از پشت سرت اومد ترسیده به عقب رفتی؛
_بالاخره بیدار شدی خوابالو؟
دختر آرومی بودی.. حتی تو این شرایط هم داد نزدی و خیلی آروم صحبت کردی:
_تو کی هستی؟ من اینجا چیکار میکنم؟
_همسر آیندت..
_چی؟
_گفتم که خانوم کوچولو، همسر آیندتم!
داشت میرفت که بازوش و گرفتی:
_صبر کن دیگه! من حتی یه کلمه از حرفاتو متوجه نمی شم
انگشتان کشیده اش روی گونه ات سر خورد. به طرز شگفت آوری لمسش ملایم بود.
_خیلی وقته مجذوبت شدم..
با گیجی بهش خیره شدی.
مکث کرد. بیان تمام حرف هایی که در این چند سال در گلویش مانده بود سخت بود:
_کوچولوی خنگ! دوستت دارم... عجیب به نظر میرسه؛ میدونم.
-چی؟
_روز عروسی نزدیکه. آماده باش، باشه؟
_یعنی چی؟ ولی من نمیخوام ازدواج کنم.
_مجبوری
_دلیل؟
_چون من میگم.
_تو کی هستی؟!
لحظه ای ساکت شد. انگار در گفتنش تردید داشت:
_کیم تهیونگ... یه مافیا...
خیلی محکم گفتی:
_من با یه مافیا ازدواج نمیکنم..
ادامه دارد!
#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
- ۱۲.۳k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط